مسافر ویژه آنکارا
مروری بر ماجرای تبعید امام در ۱۳ آبان ۱۳۴۳
امام خمینی ۱۳ آبان ۱۳۴۳ ترکیه تبعید امام خمینی به ترکیه آنکارا محمدرضا پهلوی کاپیتولاسیون مصونیت قضایی نظامیان ساواک سید احمد خمینی الف لام خمینی
پس از سخنرانی اعتراضی و صریح آیتالله خمینی در چهارم آبان ۱۳۴۳ علیه کاپیتولاسیون و مصونیت قضایی مستشاران نظامی آمریکا، رژیم پهلوی برای جلوگیری از تکرار رویدادهایی نظیر قیام پانزده خرداد، به دنبال حذف ایشان از صحنه سیاسی داخل کشور افتاد.
نهادهای اطلاعاتی به این نتیجه رسیده بودند که برخورد مستقیم و در روز روشن، پیامدهای امنیتی غیرقابل پیشبینی خواهد داشت. به همین خاطر، یک سناریوی عملیاتی محرمانه و شبانه با مشارکت یگانهای ویژه کماندویی و تحت نظارت عالیترین مقامات ساواک طراحی شد. نهایتاً در بامداد ۱۳ آبان ۱۳۴۳، نیروهای امنیتی رژیم پهلوی پس از روزها مراقبت و برنامهریزی، به خانه امام در قم یورش برده و ایشان را برای تبعید به ترکیه، به تهران منتقل کردند.
روایت این موضوع در صفحات ۴۶۰ تا ۴۶۳ از کتاب «الف لام خمینی» به رشته تحریر درآمده است. این کتاب در زمستان ۱۳۹۶ توسط موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و به قلم هدایتالله بهبودی منتشر شده است.
زمینههای تصمیم
نمیتوان گفت آیتالله خمینی پس از دو اقدام اخیر خود علیه مصونیت نظامیان آمریکا در ایران چشم به راه واکنش حکومت نبود، اما مسیر آمده را پیش گرفت؛ تدریسهای روزانهاش را ادامه داد؛ دیدارهای مهم را از قلم نینداخت. [...] در آن سو، هیات حاکمه، تبعید خمینی را که در خرداد ۱۳۴۲ اجرا نکرده بود، این بار با نظر مثبت بررسی میکرد. [...] در فاصله ده روزه چهارم تا سیزدهم آبان همه مقدمات تبعید آماده گردید؛ ازجمله طراحی حمله شبانه به خانه آیتالله خمینی در قم، دستگیری و انتقال او به فرودگاه تهران [...].
حمله به خانه امام
آقا، شب سیزدهم آبان را کنار همسر و برخی فرزندانش گذراند. [...] نیمهشب برای نماز شب بیدار شد. شاید هم آن شب نخوابید. «آقا از ابتدا بیدار بود و مشغول نماز شب.»[1] نخستین رفتوآمدها و هیاهوها را که شنید، شروع کرد به جمعوجور کردن وسایل شخصی؛ چیزهایی که پس از دستگیری به آنها احتیاج پیدا میکرد. «مثل مهر، دستمال، شانه.»[2] یادش رفت حوله بردارد. «من در اتاقی خوابیده بودم که یک طرفش دیوار کوچه بود. از صدای پای جمعیت و هیاهو از خواب پریدم. از اتاق بیرون آمده وارد ایوان جلوی اتاق شدم. با منظره عجیبی مواجه گشتم. کماندوهای شاه پشت سر هم روی دیوار منزلمان میآمدند... با این که دیوار بلند بود و نردبانی در کار نبود. صدای تنفس آنها که حاکی از اضطرابشان بود، فضا را پر کرده بود.»[3] در خانه را بهشدت میکوبیدند. یکی از نیروهایی که خود را به این طرف دیوار رسانده بود، با لگد در میان اندرونی و بیرونی را شکست. اینجا بود که صدای آقای خمینی بلند شد و به مرز فریاد رسید: «ساکت! در حیاط مردم را نشکنید! خودم میآیم. چرا وحشیگری میکنید؟» صدایش به اندازهای بلند و پرجذبه بود که همه آن هیاهوها یکباره خوابید. انگار مهاجمان درجا خشک شده باشند؛ سکوت همهجا را گرفت.
[...] این عملیات که ۱۵ دقیقه بیشتر نکشید، روزها برنامهریزی شده بود. از هشتم آبان، خانه آیتالله شبانهروز زیر نظر مأموران بود. نیروهای عملکننده تا ساعت سه صبح سیزدهم آبان نمیدانستند که چرا به قم آورده شدهاند.[4]
تعقیب خودرو
بسان خرداد پارسال، او را سوار فولکس کردند. شاید همان خودرو کارمند ساواک قم بود که پارسال خسارت دیده بود و تقاضای جبران کرده بود. آن را تا سر کوچه هل دادند. هر کس از همسایهها از پنجره سرک میکشید، با تهدید ماموران مسلح روبرو میشد. این بار احمد بود که پشت سر خودرو میدوید. پابرهنه و سراسیمه خودش را به کوچه رسانده بود. پشت فولکس چند مأمور در حال حرکت بودند. چند سنگ به طرفشان انداخت. برگشتند و چند فحش بد دادند. احمد که نتوانسته بود پدر را ببیند، به خانه بازگشت. مشهدی علی، خادم خانه را پی برادرش، مصطفی، فرستاد. سراغ مادر را گرفت. «من زیر پتوی خود دراز کشیده بودم... رفتم زیر پتو تا تأثر خودم را به احمد منتقل نکرده باشم.»[5]
آخر کوچه، و پس از رسیدن به بیمارستان فاطمی، خودرو را عوض کردند. وقتی پیاده شد، بار دیگر تشر زد که «خجالت نمیکشید؟ چرا اینقدر وحشیگری میکنید؟ چرا مزاحم مردم میشوید؟ چرا در خانه مردم را شکستید؟»[6] دیدند که کسی به رسم پوزش خم شد، دست آیتالله را ببوسد.[7]
خودرو دوم حرکت کرد. راننده و مأموری در جلو، آیتالله میان دو نفر در عقب بهسوی تهران رفتند. آن که کنار راننده نشسته بود، با تهران در تماس بود؛ گزارش میداد و دستور میگرفت. «یکی از آن دو نفری که پهلوی من نشسته بود تا فرودگاه گریه میکرد و من او را دلداری میدادم. او متاثر بود که چرا وارد شغلی شده است که باید با مردی مثل من اینگونه رفتار کند.»[8]
به سمت آنکارا
نماز صبح را باید وسط راه خوانده و حدود هفت صبح در فرودگاه بوده باشد. سرهنگ مولوی، رئیس ساواک تهران، منتظر بود. وقتی آقای خمینی رسید، خود را به او رساند و گفت که به ترکیه خواهید رفت. توجهی نکرد و با بیاعتنایی گفت: «بهتر.»[9] مولوی گفت اگر بخواهید خانوادهتان را به ترکیه میفرستیم. پاسخش منفی بود.
هواپیمای هرکولس ارتش آماده پرواز بود. بیش از یک سال بود که ایران این هواپیماهای نظامی ترابری را از آمریکا خریده بود.[10]
ساعت هشت سوار این هواپیماهای بیصندلی شدند. سرهنگ حسین افضلی، از طرف سازمان اطلاعات و امنیت کشور، مامور مستقیم و همراه آیتالله خمینی بود. چه جملاتی در آسمان بین این دو ردوبدل شد؟ حتما اندک بوده، اما همان را نیز کسی نمیداند، اما تک جملهای از آقای خمینی خطاب به افضلی در میان سندها بهجای مانده است: «من برای دفاع از وطنم تبعید شدم.»[11] چای نوشید و به پیشنهاد افضلی به کابین خلبان رفتند. تا فرودگاه ترکیه در کابین بودند. پرسشهایی از دستگاهها و کارکرد هواپیما کرد. خلبان پاسخ داد. هواپیما ساعت ۱۱:۳۰ در فرودگاه آنکارا به زمین نشست. مأموران سازمان امنیت ترکیه، ماخ، منتظر بودند. آیتالله را تحویل گرفته، سوار بر خودرو، بهسوی هتل بلوار پالاس رفتند. ۳۰ کیلومتر پیمودند. اتاقی در طبقه چهارم برای استراحت مرجع تبعیدشده ایران آماده شده بود. هوای آنکارا بهتر از قم بود.
[1] بانوی انقلاب - خدیجهای دیگر، ص ۲۶۱.
[2] همان.
[3] همان.
[4] سه سال ستیز مرجعیت شیعه (۱۳۴۱-۱۳۴۳)، ص ۵۱۲.
[5] بانوی انقلاب - خدیجهای دیگر، ص ۲۶۲.
[6] خانه در اجاره امام خمینی بود و از این که برای بازداشت او به اموال دیگران خسارت زده و یا موجب ناراحتی همسایگان شدهاند، معترض بود.
[7] بانوی انقلاب - خدیجهای دیگر، ص ۲۶۳.
[8] همانجا.
[9] همان، صص ۲۶۳ و ۲۶۴.
[10] صحیفه امام، ج ۱، ص ۴۲۸.
[11] اسناد ساواک، نامه ساواک استان مرکز به ریاست ساواک و مدیر کل اداره سوم، سند شم ۱۸۷۸۴/۲۰/الف، مورخ ۳۰/۸/۴۳.

















نظرات