روایتی از نقش شهید لاجوردی در انفجار دفتر ال‌عال

مسابقه فوتبالی که نماد اعتراض به اسرائیل شد


مسابقه فوتبالی که نماد اعتراض به اسرائیل شد

۲۱ فروردین ۱۳۴۹ استادیوم امجدیه تهران میزبان فینال چهارمین دوره جام ملت‌های آسیا بود. در یک سوی میدان، تیم ملی ایران و در سوی دیگر، تیم رژیم صهیونیستی قرار داشت. اما این مسابقه برای مردم ایران چیزی فراتر از یک رویداد ورزشی بود. در سال‌هایی که رژیم پهلوی مدعی بود هیچ رابطه‌ای با اسرائیل ندارد، ارتباطات پیوسته و محکمی مابین تهران و تل‌آویو در جریان بود. یکی از مهمترین این موارد، دفتر هواپیمایی ملی اسرائیل، «ال‌عال» (El-Al)، بود که آشکارا در خیابان ویلا در تهران فعالیت می‌کرد.

اما این دفتر فقط یک باجه فروش بلیط نبود. ال‌عال در زمان رژیم پهلوی به طور محرمانه به ایران پرواز داشت. این شرکت که با هدف انتقال مهاجران یهودی از یمن و عراق به فلسطین تأسیس شده بود، یکی از نمادهای آداب و رسوم یهود به شمار می‌رفت.[1]

همچنین در مارس و آوریل ۱۹۶۲ (یعنی اوایل دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی)، شرکت هواپیمایی ال‌‌عال دو فروند جت میان‌برد بوئینگ ۷۲۰B خرید. این خرید مستقیماً به تحریم هوایی کشورهای عربی علیه اسرائیل مربوط می‌شد. از اواخر سال ۱۹۵۵، ال‌عال برای پرواز به ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی با مشکل بزرگی روبرو بود؛ چون نمی‌توانست از فراز یا نزدیکی حریم هوایی‌هایی که تحت کنترل اعراب بود عبور کند. به همین دلیل مجبور بود مسیری بسیار طولانی و غیرمستقیم را از طریق شمال و غرب آفریقا طی کند. اما بوئینگ ۷۲۰B این امکان را به ال‌عال می‌داد که پس از یک توقف در تهران، از یک مسیر غیرمعمول و پرپیچ‌وخم استفاده کند: از خلیج فارس به نایروبی و سپس به ژوهانسبورگ برود.[2]

این لایه‌های پنهان رابطه، وقتی با دعوت رسمی تیم فوتبال اسرائیل به تهران علنی‌تر شد، خشم فروخفته مردم را به فریاد تبدیل کرد. مردم این همکاری را نه یک مسئله فنی یا دیپلماتیک، بلکه یک خیانت آشکار به آرمان فلسطین و اسلام می‌دانستند. فضای جامعه در آن روزها چنان بود که مصطفی حائری‌زاده سال‌ها بعد آن را اینچنین توصیف کرده است: «در واقع، چیزی فراتر از یک مسابقه فوتبال معمولی بود. مصداق فرمایش حضرت امام (ره) درباره‌ی جنگ ایران و عراق که فرمودند: جنگ اسلام با کفر است. و یا زمانی که در جنگ خندق، امیرالمومنین (ع) به میدان نبرد رفتند و حضرت رسول (ص) فرمود: تمامی کفر و تمامی اسلام با یکدیگر روبه رو شدند. آن روز هم کار خدا بود. حتی کسانی از مردم که اصلا اهل این مسائل نبودند، ناخودآگاه به قلب‌شان نشسته بود که این پیروزی اهمیتی فوق العاده دارد. ایران یکپارچه دعا و توسل و نذر و نیاز شده بود».[3]

تیم ایران پیروز شد. اما پایان مسابقه، آغازی برای یک حرکت اعتراضی بود. حرکتی که قرار بود به یکی از نمادهای حضور اسرائیل در تهران ضربه بزند. تجمعات مردمی انجام شد و در میان آنها، دفتر هواپیمایی ال‌عال در خیابان ویلا هدف حمله قرار گرفت. این حمله، حاصل طراحی چند تن از مبارزان انقلابی بود که شهید سیداسدالله لاجوردی یکی از جدی‌ترین نقش‌ها را ایفا کرد.

 

آماده‌سازی و پخش تراکت

هفته‌ها پیش از مسابقه، گروهی از مبارزان مشغول برنامه‌ریزی برای انجام این عملیات بودند. امیر لشکری[4] جزئیات آماده‌سازی را اینگونه روایت می‌کند:

«بعد از دو سه کار تعلیماتی (آموزشی) در فروردین سال 1349 که بازی‌های فوتبال جام ملت‌های آسیا در ایران برپا بود، تصمیم گرفتیم اقدامی تبلیغی انجام دهیم. 21 فروردین بود که فینال بازی‌ها در استادیوم امجدیه برگزار شد. ما تراکت‌هایی را که علیه اسرائیل چاپ کرده بودیم در میان جمعیت پخش کردیم. بعد از پایان بازی ایران و اسرائیل هم هنگام خروج از ورزشگاه در میان جمعیت شروع به شعار دادن کردیم و جمعیت را به سمت خیابان ویلا (استاد نجات‌اللهی) هدایت کردیم. ما از قبل دفتر هواپیمایی اسرائیل (ال‌عال) را در آنجا شناسایی کرده بودیم. ابتدا بنای تخریب کامل آن را داشتیم اما در این شناسایی برایمان مشخص شد که در طبقه دوم این دفتر خانواده‌ای ارمنی ساکن هستند؛ لذا فقط به آتش‌زدن آن بسنده کردیم تا به این خانواده آسیبی نرسد.»[5]

اما این آتش‌زدن تصادفی نبود. لاجوردی بود که از پیش، نوع دقیق حمله را تعیین کرده بود. در اردیبهشت ماه سال 1349 امیر لشکری برای چاپ اعلامیه‌ای به لاجوردی مراجعه و گفت که در روز مسابقه فوتبال بین ایران و اسرائیل قصد دارند علاوه بر پخش اعلامیه به شرکت هواپیمایی ال‌عال رژیم صهیونیستی حمله و شیشه‌های آنجا را خرد نمایند. لاجوردی توصیه کرده بود که برای حمله به ال‌عال از شیشه‌های آتش‌زا استفاده شود. همچنین برای تکثیر اعلامیه با استنسیل که لاجوردی در آن مهارت داشت به منزل شخصی به نام احمد کروبی (از دوستان لشکری) رفتند.[6]

همین توصیه بعداً در بازجویی ساواک علیه لاجوردی استفاده شد. در بازجویی‌ها لشکری اظهار کرد که برای چاپ و تکثیر اعلامیه با لاجوردی تماس گرفته و استفاده از شیشه‌های آتش‌زا برای حمله به ال‌عال را او توصیه نموده است. همچنین پنج عدد جزوه‌ پلی‌کپی شده ولایت فقیه اثر حضرت امام خمینی (ره) را از لاجوردی دریافت نموده است. بنابراین منزل لاجوردی در تاریخ 23 اردیبهشت 1349 مورد بازرسی قرار گرفت و او بازداشت شد.[7]

عبدالمجید معادیخواه، از یاران نزدیک شهید لاجوردی، بعدها تلاش شهید برای پاک کردن رد دستگاه پلی‌کپی را اینگونه روایت کرده است: «آقای لاجوردی بعد از قضیه ال‌عال پیغام دادند و گفتند: سریع بیایید و دستگاه پلی‌کپی را ببرید چون من در خطر هستم. [...] خود آقای هاشمی به اتفاق بنده با یک پژو به منزل آقای لاجوردی رفتیم و آن دستگاه را تحویل گرفتیم. شما در نظر بگیرید فردی مانند آقای هاشمی رفسنجانی به در منزل کسی برود که قرار است دستگیر شود. خیلی کار بی حساب و کتابی است. [...] چند قدمی که از منزل مرحوم لاجوردی فاصله گرفتیم، آقای هاشمی رفسنجانی جمله‌ای گفت که من گاهی در نقل این حرف‌ها تردید دارم. آقای هاشمی گفت: ما عجب کارهای احمقانه‌ای می‌کنیم! احتمال اینکه آقای لاجوردی را بگیرند و از این دستگاه نامی به میان بیاید، زیاد بود؛ چون با این دستگاه تراکت‌های ضداسرائیلی چاپ و پخش شده بود که آن گروه را گرفته بودند.»[8]

اما این فقط بخشی از ماجرا بود. پشت این عملیات، یک برنامه سه‌گانه طراحی شده بود که قرار بود همزمان با هم اجرا شود.

 

طرح سه‌گانه و تقسیم کار

اسدالله بادامچیان از همراهان مبارزاتی لاجوردی، بعدها تشریح کرد که قرار بود سه کار در کنار هم انجام گیرد: «برای سه تا کار برنامه‌ریزی شد؛ اول تظاهرات و قدرت‌نمایی و مخصوصاً اخطار منطقی و مؤدبانه به یهودیان طرفدار اسرائیل در ایران؛ دوم اینکه یک انفجار رخ داده بشود جلوی شرکت ال‌عال؛ و سوم، اینکه برای اینکه فوتبالیست‌ها تشویق بشوند، صنف‌های مختلف به آنها جایزه بدهند. این سه تا کار همراه با هم شروع شد.»[9]

اما کار دوم، یعنی انفجار، حساسیت بیشتری داشت. بادامچیان توضیح می‌دهد که این کار به چه گروهی سپرده شد: «برای این کار بحث شد که چه کسی باید اقدام بکند. کار به یک گروه از این گروه‌هایی که ما با آنها در ارتباط بودیم سپرده شد. آن گروه آقای لشکری و آقای عزت مطهری بودند که با آقای لاجوردی هم در ارتباط بودند و قرار شد که این کار انجام بشود.»[10]

 

وقتی خیابان ویلا آتش گرفت

روز مسابقه، پس از پایان بازی و در حالی که مردم هنگام خروج از بازی شعار سر داده بودند، جمعیت به سمت خیابان ویلا هدایت شد. عزت شاهی، یکی از مجریان مهم این عملیات، لحظه به لحظه ماجرا را اینچنین بازگو می‌کند:

«وقتی به خیابان ویلا رسیدیم، سعی کردیم بخشی از جمعیت را به داخل این خیابان ببریم. دفتر هواپیمایی ال‌عال در این خیابان بود و ما از قبل آنجا را شناسایی کرده و برایش نقشه کشیده بودیم. وقتی به سر این خیابان رسیدیم من و لشکری و کروبی به سمت دفتر حمله کردیم. دو پاسبان از دفتر مراقبت می‌کردند. آنها را فراری دادیم و شیشه‌ها و تابلوهای دفتر هواپیمایی را شکستیم. من دو تا کوکتل هنوز با خود داشتم. آنها را به درون دفتر انداخته و فرار کردم. طولی نکشید که شعله های آتش از دفتر زبانه کشید و بعد صدای آژیر ماشین‌های پلیس و آتش‌نشانی بود که به گوش می‌رسید.»[11]

 

حکم شرعی

اما این سوال وجود دارد که عملا چه ساختاری پشت این عملیات قرار داشت؟ آیا بازیگران این اقدام انقلابی، جملگی به تشکیلات متمرکزی وابسته بودند؟ بادامچیان می‌گوید: «آن مرکزیت، مرکزیتی نیست که در یک جلسه جمع شود تا بعد ساواک آنها را بگیرد. شما می‌بینید که لاجوردی در ال‌عال حضور دارد، عزت مطهری (شاهی) در ال‌عال حضور دارد، لشکری حضور دارد. همه مؤتلفه‌ای هستند، اما اصلاً به مؤتلفه نمی‌چسبد. آقای لاجوردی خودش که تصمیم نگرفت که فوتبال ایران و اسرائیل را به هم بریزد، او با آیت‌الله شهید مطهری در ارتباط بود و حکم شرعی داشت.»[12]

به عبارت دیگر، مبارزین به عمد تشکیلات غیرمتمرکز و پراکنده‌ای داشتند تا ساواک نتواند یک‌شبه همه را دستگیر کند. اما همین پراکندگی، به معنای عدم هماهنگی نبود. لاجوردی در این ساختار، هم رابط با آیت‌الله مطهری، نماینده امام در شورای روحانیت مؤتلفه بود که امام نظر او را در هنگام عدم دسترسی به خود حجت دانسته بود و از این طریق، حکمی را دریافت کرده بود که عملاً پشت گرمی شرعی یک اقدام عملی علیه نماد اسرائیل در تهران بود.

 

دستگیری و زندان

انفجار دفتر هواپیمایی ال‌عال اسرائیل و تظاهرات آن روز مردم، خشم رژیم را برانگیخت و منجر به دستگیری افرادی از جمله شهید لاجوردی شد. خود شهید لاجوردی در این باره اینگونه توضیح می‌دهند: «در زندان اسم بار سوم [دستگیری] را گذاشته بودیم «ال‌عال» که راجع به سرمایه‌گذاری آمریکایی‌ها، تظاهرات امجدیه و انفجار دفتر هواپیمایی ال‌عال بود. این بار، من به چهار سال [زندان] محکوم شدم.»[13]

اما پیش از محکومیت، شکنجه سختی در جریان بود. در گزارش‌ها آمده است که حدود ۲۱ روز بی‌وقفه او را تحت انواع شکنجه‌ها قرار دادند؛ از کابل و شلاق به پا و بدن و روی زخم‌ها، سوزاندن و شوک برقی دادن و آویزان کردن و دستبند قپانی زدن و سینه‌بند به او بستن و شکنجه‌های روانی مانند سراپا لخت کردن و اهانت و فحش دادن‌ها و انداختن به سلولی که کف آن ادرار و آب ریخته بودند و تشکی پنبه‌ای گذاشته بودند که آب و ادرار و عفونت و بوی تعفن را جذب و پخش می‌کرد و محیط را طاقت‌فرسا می‌ساخت، به نحوی که امکان خواب و یا استراحت نبود، تا شکنجه‌ای آسیب‌آور مثل شکستن کمر و ضربه‌زدن به پرده گوش و کم‌کردن بینایی چشم و فشار بر رباط‌های پا. خلاصه شکنجه‌ای که این مدت به شهید لاجوردی دادند غیرقابل توصیف و نگارش است. با این وجود او همه شکنجه‌ها را تحمل کرد و لب به سخن نگشود.[14]

 

ساخت یک شخصیت تخیلی

اما شاید درخشان‌ترین بخش این ماجرا، نه خود عملیات، بلکه اتفاقی بود که پس از دستگیری در زندان رخ داد. لاجوردی به شدت نگران بود که مبادا ارتباط او با آیت‌الله مطهری لو برود و این محور اصلی مبارزه، برای ساواک آشکار شود. از این رو، نقشه‌ای هوشمندانه کشید. او هر آنچه از دستگاه پلی‌کپی و وسائل بمب را که می‌پرسیدند «از کجا آورده است؟»، می‌گفت: «آن را از یک روحانی قدبلند و کمی سیه‌چرده به نام شیخ حسن نصیری که دارای یک ماشین فورد بود گرفته‌ام، ولی نام او را نمی‌دانم.» پس از چندین روز بالاخره به خاطر لاجوردی آمد! که این شیخ را آقای مطهری به او معرفی کرده است. ساواکی‌ها شادمان شدند که بالاخره سرنخی از شهید مطهری به دست آورده‌اند که می‌توانند او را دستگیر کنند. زیرا شهید مطهری با رعایت اصل تقیه به معنای کامل آنچنان رفتار می‌کرد که رژیم هیچ بهانه‌ای برای دستگیری او به دست نمی‌آورد، با اینکه می‌دانست او از محورهای اصلی مبارزه است.[15]

مهمتر از آن جزئیات خلق شخصیت خیالی توسط خود لاجوردی است. او خود شرح داده است: «فکر کردم که یک کسی را در ذهنم مجسم بکنم که قیافه‌اش شکل X، قدش شکل Y و ریشش شکل Z باشد. چند نفر از برادرها را در ذهنم آوردم. قد آقای فلان صورت آقای فلان ریش آقای فلان و اینها را با هم مونتاژ کردم و یک آدمی با این شکل و مشخصات در ذهنم ساختم. جایی که مثلاً اعلامیه را بردم دادم و یا جایی که اعلامیه را گرفتم و... . برای تمام این مسیرها هم یک مسیر تصنعی درست کردم. تا صبح شاید بیست، سی مرتبه این چیزی را که در ذهنم داشتم، مرور کردم تا اینکه در ذهنم به صورت یک مسئله صد درصد طبیعی درآمد. صبح که رفتم برای اینکه این مسئله در ذهن اینها نرود که من نشسته‌ام و دروغ درست کرده‌ام، تصمیم گرفتم در ابتدا که شروع به سؤال کردند مسئله را نگویم اول استنکاف می‌کنم. پس از یک مقدار شکنجه و بعد از یکی دو بار زدن، آن وقت، خُرد خُرد شروع می‌کنم به حرف زدن. همین کار را هم کردم.»[16]

لاجوردی برای باورپذیر کردن ادعایش، جزئیات ماشین و مکان را چنان تکرار نمود که ساواک را چهار روز پای حسینیه ارشاد سرگردان کرد:

«از من می‌پرسید ماشینش چه است؟ گفتم: فورد. بعد یک ماشین فورد می‌آمد و رد می‌شد، می‌گفت: این است؟ می‌گفتم: نه، آقا ماشین فورد بود! یک کامیون آمد رد بشود، [... توهین کرد و گفت:] این جوری بود؟ گفتم: آقا ماشینش فورد بود. طرف را هم من معمم معرفی کرده بودم. هر معممی که از اینجا رد می‌شد، می‌پرسید: این است؟ می‌گفتم: همین قد بود، اما صورتش فرق داشت. تقریباً چهار روز پیاپی از ساعت دو تا نه شب در آنجا ماندیم، اما خب طرف پیدا نشد! این برنامه موجب می‌شد که سخت‌تر و وحشیانه‌تر عمل کنند.»[17]

نهایتاً بعد از تمام این‌ها ساواک آیت‌الله مطهری را احضار کرد و او را روبروی لاجوردی نشاند. آنچه در آن جلسه گذشت، نمایشی از خونسردی و فداکاری بود. لاجوردی به سادگی پرسید: «آقای مطهری، شما یادتان هست که یک شب در حسینیه ارشاد، شیخ قدبلندی با این مشخصات با من صحبت می‌کرد و من از شما پرسیدم: این چطور آدمیه؟ به درد منبر می‌خورد یا نه؟ و شما به من گفتید: آدم خوبیه و من او را می‌شناسم.» شهید مطهری که می‌دانست چنین شخصی وجود خارجی ندارد، پاسخ داد: «نه، یادم نمی‌آید.» لاجوردی باز مشخصات دیگری هم اضافه کرد و گفت: «او یک ماشین فورد هم داشته است.» اما شهید مطهری همچنان انکار می‌کرد.[18]

در ادامه، شهید مطهری با هوشمندی به بازجو رو کرده و می‌گوید: خب، مسئله‌ای نیست؛ شما از شهربانی راجع به مالک ماشین فورد سؤال کنید. مگر چند تا فورد وجود دارد؟ [... با توهین رکیکی بازجو گفت:] خودش هم نمی‌داند ماشین فورد چیست! هر چیزی را ما می‌گوییم، اتوبوس کامیون و...، می‌گوید که نه، فورد است». ساواک پس از بازجویی مختصر، مطهری را آزاد کرد، اما وقتی فهمید از لاجوردی رودست خورده، شکنجهٔ مضاعفی به او داد. با این حال، هدف اصلی تأمین شده بود: مطهری به یارانش اطلاع داد که لاجوردی هیچ چیزی لو نداده و خط مبارزه، همچنان برای ساواک کور مانده است.[19]

 

نه فقط یک عامل

دفتر هواپیمایی ال‌عال در تهران، فقط یک نماد نبود؛ رگ حیاتی روابط پنهان ایران و اسرائیل بود. این شرکت نه تنها نمایندگی رسمی اسرائیل را در تهران داشت، بلکه با استفاده از فرودگاه تهران، تحریم هوایی اعراب را دور می‌زد. هدف قرار دادن چنین نمادی، معنایی فراتر از یک تخریب ساده داشت؛ اعلام این پیام بود که ملت ایران حاضر به همکاری با صهیونیست‌ها نیست، حتی اگر رژیم پهلوی چنین روابطی را ادامه می‌داد.

ماجرای انفجار دفتر ال‌عال، در نگاه اول یک عملیات کوچک به نظر می‌رسد. اما نگاه به پشت صحنه آن ابعاد تازه‌ای را نمایان می‌کند. در این رویداد، شهید لاجوردی صرفاً یک عامل اجرایی نبود.

نقش فنی او در هدفگذاری و توصیه استفاده از شیشه‌های آتش‌زا و تأمین دستگاه پلی‌کپی برای چاپ تراکت، نشان می‌دهد که او طراح جزئیات عملیات بود. نقش تشکیلاتی او پیرامون دریافت حکم شرعی از آیت‌الله مطهری نیز پشتوانه فقهی مبارزه را تضمین کرد.

و مهمتر از همه، نبوغ او در فریب ساواک نه تنها جان یکی از ارکان اصلی انقلاب را نجات داد، بلکه باعث شد ساواک سال‌ها به دنبال یک شبح بگردد و بیش از ۱۵۰ سند به نام کسی تنظیم کند که هرگز وجود خارجی نداشته است.[20]

 

[1] حسین قزل ایاق، ایمان (1401). بازار تهران و تحولات سیاسی و انقلابی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص331

[2] به نقل از صفحه موزه هواپیمایی اسرائیل.

[3] پاشازاده، غلامعلی (1389). خاطرات مصطفی حائری زاده، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص224.

[4] محمدعلی (معروف به امیر) هاشم‌بیگ لشکری، فرزند حسن، در سال ۱۳۱۵ در تهران متولد شد. او در بازار تهران به کار کشبافی و خرازی فروشی اشتغال داشت. از سال‌های ۱۳۴۰ به دلیل آشنایی با برخی افراد وابسته به جبهه ملی، به مطالعه نشریات آنها پرداخت و تا سال ۱۳۴۳ در حوزه‌های اصناف جبهه ملی شرکت داشت، اما بعداً با افراد مذهبی بازار تماس گرفت و از جبهه ملی کنار رفت. لشکری به همراه عزت شاهی در زمینه تهیه تراکت و اعلامیه درباره بازی ایران و اسرائیل، ورود سرمایه‌داران آمریکایی، و تهیه کوکتل مولوتف برای آتش‌زدن شرکت هواپیمایی ال‌عال فعالیت گسترده داشت. به همین اتهام در تاریخ ۲۲/۲/۱۳۴۹ دستگیر و به ۶ سال حبس مجرد محکوم شد. او در تاریخ ۸/۱۲/۱۳۵۵ از زندان آزاد شد.

[5] کاظمی، محسن (1386). خاطرات عزت شاهی، تهران: سوره مهر،ص578.

[6] مجمع فرهنگی شهید آیت الله بهشتی (ره) (1384). اسطوره مقاومت، ج۱، تهران: آخرین پیام، ص ۸۹-۹۰.

[7] اسطوره مقاومت،ج1، ص۹۰.

[8] اسلامی، محمدمهدی (1402). مرد پولادین انقلاب، تهران: ایران، ص۲۵۳.

[9] بازار تهران و تحولات سیاسی و انقلابی، ص332.

[10] همان.

[11] خاطرات عزت‌شاهی، ص 54.

[12] بازار تهران و تحولات سیاسی و انقلابی، ص333.

[13] اسلامی، جواد (1401). مبارزه به روایت شهید سیداسدالله لاجوردی، تهران: ایران، ص77.

[15] همان، ص41.

[16] مبارزه به روایت شهید سیداسدالله لاجوردی، ص ۹۶-۹۷.

[17] مبارزه به روایت شهید سیداسدالله لاجوردی، ص ۹۸-۹۹.

[18] اسطوره مقاومت، ج1، ص42-43.

[19] مبارزه به روایت شهید سیداسدالله لاجوردی، ص 100.

[20] مرد پولادین انقلاب، ص۲۵۴.