روایتهای متفاوت از شهید محمد بروجردی
محمد بروجردی ملقب به «مسیح کردستان» و فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدای سپاه در غرب کشور، در اول خرداد ۱۳۶۲ به شهادت رسید. او نه تنها در نبرد نظامی، بلکه در تهاجم فرهنگی نیز به خلع سلاح دشمنان اعتقاد داشت. روایت پیش رو از زبان سردار سید یحیی (رحیم) صفوی استکه در صفحات ۳۱۱ تا ۳۱۳ کتاب «ایستگاه آسمان» آمده است. این کتاب توسط نشر شهید کاظمی و به قلم محمدمهدی بهداروند منتشر شده است.
ورود به سنندج
من با محمد قبل از پیروزی انقلاب اسلامی دوست و رفیق بودم. بعد از انقلاب که به کردستان رفتم، ایشان فرمانده سپاه منطقه غرب بودند، روزبهروز رابطه ما گرمتر و صمیمیتر میشد.
وقتی ما با دو فروند هواپیمای c۱۳۰ بر باند فرودگاه سنندج نشستیم، شهر کاملاً در اختیار ضد انقلاب قرار داشت. [...] در بدو ورودم [...] دقایقی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و از این که بار دیگر با هم هستیم، بسیار ذوق کردیم. در آن روز من از شخصیت محمد برای نیروهایم صحبت کردم. گفتم و گفتم، و محمد مدام با دستمال سفیدش عرق پیشانیاش را پاک میکرد و وقتی دید من صحبتهایم را رها نمیکنم صدا زد: «برای سلامتی امام خمینی صلوات».
[...] همراه محمد در مدت ۲۳ روز توانستیم عملیات پاکسازی را به اتمام برسانیم و ضدانقلاب را با فضاحت کامل وادار به فرار کنیم.
محمد روحیات عجیبی داشت. آن روزها که درگیر کار عملیاتی بودیم، بعد از جلسات متعدد پیرامون کیفیت کار و بعد از بحثهای فراوان، درحالیکه ما دیگر رمقی نداشتیم، محمد تازه به زندان میرفت و با افراد دستگیرشده بحث مینمود. گاهی آنقدر بحثهای آنها بالا میگرفت که کوملهها یا دموکراتها در برابر محمد کم میآوردند و تسلیم او میشدند. محمد به جنگ نظامی اعتقادی نداشت؛ او میگفت این دشمنان را باید در تهاجم فرهنگی نیز خلع سلاح کنیم تا حقانیت ما اثبات شود.
آرامش در میانه نبرد
محمد اهل فرهنگ و مباحثات علمی بود؛ ولی به دلیل حساسیت زمانه اسلحه بهدست گرفت و وارد درگیریهای نظامی شد. اصلاً بچههای سپاه از ابتدا بهعنوان نیروهای فرهنگی وارد سپاه شدند.
با مسائل مهمی که در کردستان وجود داشت و قتلعامهای ناجوانمردانه، گاهی اوقات من از کوره در میرفتم و دیگر نمیفهمیدم چه میکنم؛ ولی محمد هر گاه که کار گره میخورد و مشکل اوج میگرفت، دست بر محاسن خود میگرفت و میخندید و با خونسردی میگفت: «حالا طوری نشده، همهچیز درست میشود.» محمد اعتمادبهنفس و آرامش و سکون خاصی داشت. دیدن او باعث آرامش فرماندهان دیگر میشد.
محمد چون در غرب ماند، ناشناخته ماند. اگر او در جنوب بود، بهتر و بیشتر نمایان میشد. شاید هم خود او دوست داشت جلوی دوربین نباشد تا شهره شهر نشود. محمد از حیث مقامات عرفانی، انسان فوقالعادهای بود. او هیچگاه حالات خودش را لو نمیداد. علاوه بر این گاهی اوقات نیز آدرس اشتباهی میداد.
دستور در عالم خواب
یکی از بچههای کردستان تعریف میکرد که بعد از شهادت بروجردی قصد کردم دیگر در کردستان نمانم. چون از ارومیه به سنندج آمده بودم، شب در سپاه ارومیه خوابیدم تا فردا صبح راهی تهران شوم. در آن زمان جادهها خیلی امنیت نداشتند و گاهی ضد انقلاب به نیروها در جاده کمین میزد. شب در عالم خواب دیدم در مشهد هستم و محمد هم آنجاست. گفتم: «برادر محمد شما که شهید شدهاید اینجا چه میکنید؟»
محمد جواب داد: «نه من اینجا در سپاه هستم. تو چرا به مشهد آمدهای؟» گفتم: «آمدم که از سپاه کردستان پایان مأموریت بگیرم و بروم.» محمد گفت: «فلانی شما باید در کردستان بمانید. اصلاً صلاح نیست تو کردستان را رها کنی. این کار را نکن که به نفع تو نمیباشد. من برایت حکمی مینویسم تا برگردی کردستان و مشغول شوی.» ایشان همانجا روی کاغذی برایم حکمی نوشتند و آن را بهدستم دادند. وقتی حکم را گرفتم و خواندم دیدم نوشته است: «فرمانده سپاه خراسان علیبنموسیالرضا» و در زیر آن نوشته شده بود «از طرف محمد بروجردی» و آن را امضا کرده بود.
وقتی از خواب بیدار شدم، عرق کرده بودم. از شدت هیجان تا دقایقی گریه میکردم. بچههای سپاه از خواب بیدار شدند و دور مرا گرفتند و مدام میگفتند: «برادر طوری شده؟» و من بیشتر گریه میکردم. هنوز یک ساعت به اذان صبح مانده بود. همان لحظه اراده کردم که کردستان را رها نکنم و بمانم.


















نظرات