پشت پرده همهپرسی ساختگی برای مشروعیتبخشی به جدایی بحرین
جدایی بحرین از ایران به زیادهخواهیهای رژیمهای امپریالیستی علیالخصوص بریتانیا بازمیگردد. هنگامی که کمپانی هند شرقی بهدنبال مسیرهای امن آبی و خاکی از عراق تا شبهجزیره هند بود، قدرت متمرکزی در ایران تسلط نداشت و درگیریهای داخلی بین قبایل بزرگ بر سر تصاحب تاج و تخت و تسلط بر قسمتهای مرکزی ایران در جریان بود. همین زمان بود که بحرین توسط قبیلۀ آلخلیفه از تابعین قبایل عتوب که از قبایل بزرگ شمال عربستان بودند، اشغال شد.
حمله و اشغال بحرین توسط قبیلۀ آلخلیفه برای پایان حاکمیت ایران در اول مرداد ۱۱۶۲ ، همزمان با درگیریهای داخلی ایران میان خاندان زند و آغامحمدخان قاجار صورت گرفت. در این دوره، فقدان نیروی دریایی توانمند از سوی حکومت مرکزی ایران، فرصت مناسبی برای استقرار بیگانگان در جزایر جنوبی فراهم آورد.[1]
در ادامه با تحریک و دخالتهای بیش از پیش انگلستان، این اشغال ادامه پیدا کرد. این رویه تا آنجا ادامه پیدا کرد که ادعای استقلال از طرف امیران بحرین -که زمانی منصوب دولت مرکزی ایران بودند- مطرح شد. در همین راستا آنها از ترس لشکرکشی ایران، اقدام به انعقاد قراردادهای رسمی با دولت بریتانیا کردند تا تداوم حضور آنها از ورود ارتش ایران به بحرین جلوگیری کند.
انگلستان با انعقاد قرارداد ۱۸۲۰ (مشهور به پیمان صلح عمومی) در سه مرحله شیوخ آلخلیفه، آنان را متعهد ساخت بدون اجازۀ دولت بریتانیا با هیچ دولتی قرارداد نبندند و به هیچ کشوری حق تأسیس نمایندگی سیاسی ندهند.[2] توافق اولیه، ۲۷ دی ۱۱۹۸ درباره کشتیهای دزدان دریایی بود، ۱۵ بهمن ۱۱۹۸ پیمان مقدماتی بین شیخ اشغالگر بحرین و دولت بریتانیا در شارجه امضا شد و امضای نهایی ۳ اسفند ۱۱۹۸ توسط شیوخ آلخلیفه در خود بحرین انجام شد.
جایگاه تشیع در بحرین و تحولات جمعیتی آن
بحرین یکی از مراکز تشیع در جهان عرب، در کنار جبلعامل لبنان و کوفه و نجف در عراق بود. حکومت صفوی در ایران که تازه به تشیع گرویده بود، برای اشاعۀ این آیین در سراسر کشور نیازمند کسانی بود که مردم را با مکتب تشیع آشنا سازند و این مراکز در تأمین روحانیان آموزشدیده به حکومت صفوی یاری میرساندند.[3]
بحرین مجموعهای از چند جزیره است که در بخش میانی خلیج فارس قرار دارد؛ بین ساحل شرقی عربستان و ساحل جنوبی ایران واقع شده است. پایتخت آن شهر منامه است و از طریق پلی به طول ۲۵ کیلومتر به عربستان سعودی متصل میشود.
ترکیب جمعیتی این کشور حدود ۹۸ درصد مسلمان و ۸۵ درصد شیعۀ دوازدهامامی بوده است؛ همچنین گروههایی از اهل تسنن که مالکی و حنبلی هستند نیز در آنجا زندگی میکنند.[4] سیاستهای تغییر بافت جمعیتی حاکمان ضدشیعی تلاش به تغییر این نساب داشته و آمار قابل اتکای جدیدی از آن در دسترس نیست؛ اما حتی آمارهای مراکزی همچون انستیتو واشنگتن[5] نشان میدهد همچنان اکثریت قابل توجه در اختیار شیعیانی است که به شدت به ایران تمایل دارند.[6]
بحرین تاریخی، یعنی آنچه در متون تاریخی بدان اشاره میشود، افزون بر جزیرۀ بحرین، منطقۀ شیعهنشین شرق عربستان یعنی قطیف، احساء و دمام و توابع آنها را نیز شامل میشود. در قرن هجدهم با سیطرۀ انگلستان بر خلیج فارس، توطئههایی برای تضعیف شیعیان و گرفتن مناطق استراتژیک از آنان به کار گرفته شدکه یکی از آنها تسهیل ورود خاندان آلخلیفه به جزیرۀ بحرین و تسلط بر آن و همچنین اعمال فشار به حاکمیت مرکزی در ایران بود.[7]
پیشینۀ حاکمیت ایران بر بحرین و نقش استعمار
بحرین از سال ۵۵۰ پیش از میلاد مسیح جزئی از خاک ایران بود و حتی در دوران اشغال ایران به وسیلۀ نیروهای بیگانه نیز به طور کامل به خاک ایران متصل بود. تنها در دو دورۀ استیلای استعمار پرتغال و انگلیس است که ارتباط ایران با بحرین تا حدودی کاهش مییابد. استیلای آلخلیفه بر بحرین نیز در وهلۀ اول به شکل یک اشغال خارجی بود و در وهلۀ دوم با پذیرش سیادت ایران بر بحرین انجام گرفت. با این وجود دخالتهای آشکار استعمار انگلیس مانع از تبعیت آلخلیفه از دولت ایران میگردد. پس از قطع سیادت ایران بر بحرین در سال ۱۲۷۸ شمسی نیز که بریتانیا کنترل امور دفاعی و سیاست خارجی بحرین را به دست گرفت و هرگاه مردم و حکومت بحرین قصد عملی ساختن حاکمیت ایران بر بحرین را داشتند، استعمار انگلیس آشکارا دخالت میکرد و مانع میشد. نمونۀ آشکار این موضوع، دخالت انگلیس در خلع شیخ عیسی بن علی آلخلیفه از حکومت بحرین به دنبال ابراز تمایل وی به ایران، پس از خیزش عمومی سال ۱۳۰۲ خورشیدی بود.[8]
همچنین ۲۹ اردیبهشت ۱۳۰۶ شمسی، دولت انگلستان با عبدالعزیز سعودی قراردادی مشهور به پیمان جده منعقد کرد که بر اساس آن پادشاه حجاز متعهد میشد با سرزمینهای کویت، بحرین و سواحل عمان که با انگلستان رابطۀ ویژه داشتند، روابط صلحآمیز برقرار کند. دولت ایران این اقدام را تجاوز به تمامیت ارضی خود دانست و طی یادداشتی به دولت انگلستان و سپس رسماً به جامعۀ ملل شکایت کرد.[9] ایران در سالهای بعد نیز تلاش داشت حاکمیت خود را بر این جزیره حفظ کند. (برای نمونه این سند را بخوانید.)
در مقابل نیز دولت بریتانیا سعی میکرد با تغییر بافت ساکنان و نیز قطع ارتباط فرهنگی آنها با ایران، به مرور بافتار این سرزمین را تغییر دهد. (این سند را ببینید.)
حکومت مرکزی ایران در دورۀ قاجار و پهلوی
بحرین، جزیرۀ نفتخیز خلیج فارس، قرنها به ایران تعلق داشت. در زمان قاجار، انگلستان در نقاط مختلف خاورمیانه استقرار یافت و در همین راستا بحرین را به عنوان پایگاهی برای خود میانگاشت و شیوخ دستنشاندۀ خود را حاکم بر این جزیره ساخته بود. با این وجود همواره دولت ایران بحرین را به عنوان قسمتی از خاک خود میشناخت و در تقسیمبندی مملکتی یکی از استانها محسوب میگردید و در صدد بود تا در فرصت مناسب عملاً حاکمیتش را استقرار بخشد.
در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم که در ایران مقارن با روی کار آمدن پهلوی دوم بود، دولت انگلستان توانایی حضور مسلحانه در شرق سوئز را به دلایل مختلف از جمله بحران مالی از دست داد و تصمیم به خروج از منطقه را گرفت. از همین رو میبایست به متصرفاتش هم سروسامانی میداد. از طرف دیگر، رژیم پهلوی بقای خود را در سایۀ قدرتهای بزرگ تعریف میکرد.
در خصوص مسئله بحرین، نظر انگلستان این بود که بحرین استقلال ظاهری پیدا نماید و ایران این استقلال را به رسمیت بشناسد. دولت ایران هم نمیتوانست جز تمکین نظر دیگری ابراز کند؛ بهخصوص اینکه همواره کوشش داشت در خارج از مرزها تبلیغی علیه حکومت مرکزی صورت نگیرد و درگیری بهوجود نیاید. بههمین جهت طی توافقی، ایران پذیرفت که با دخالت دبیرکل سازمان ملل، نظر مردم بحرین استعلام شود و بر طبق آن عمل شود. از جانب دبیرکل سازمان ملل برابر راهنمایی و خواست دولت انگلستان، نمایندهای به بحرین اعزام شد و گزارش کار که از قبل پیشبینی میشد و قطعی بود که بر جدایی بحرین است، با قطعنامۀ شورای امنیت به دولت ایران تسلیم شد و در سال 1349 در مجلس مورد تصویب قرار گرفت. به دنبال آن، پهلوی برای زمینهسازی مسئلهای که ممکن بود به بحران داخلی تبدیل شود، در دیماه 1347 در کنفرانس مطبوعاتی دهلی نو گفت: «گرفتن و حفظ کردن سرزمینی که مردم آن با شما ضدیت داشته باشند چه فایدهای دارد؟ چون این عمداً اشغال محسوب میشود. برای نجات بحرین هرگز به زور متوسل نخواهیم شد.»[10]
این اظهارات در حالی بود که پیشتر، در مرداد ماه ۱۳۴۵ خورشیدی، عباس آرام، وزیر امور خارجه وقت، در گفتوگو با سفیر انگلستان در تهران به بیعلاقگی رژیم پهلوی به بحرین اذعان کرده و آن را «بدون ارزش» خوانده بود.[11]
بعد از این مذاکرات، مراتب قانونی جدایی بحرین ادامه یافت و نهایتا هم کار پایان گرفت. هویدا نخستوزیر وقت در این خصوص گفته است: «مصالح عالیۀ ملت ایران بیش از هر چیز و سرنوشت ما و برادران مسلمان ما در آنسوی خلیج فارس ایجاب میکرد که از هیچ اقدامی برای دفاع در برابر استعمار فروگذاری نشود. دولت شاهنشاهی ایران از دبیرکل سازمان ملل تقاضا کرده است که مساعی جمیلۀ خود را برای کسب تمایلات واقعی مردم بحرین نسبت به سرنوشت خود به هر نحوی که مقتضی بداند اعمال نماید و هرگاه نتیجۀ تحقیقات دبیرکل سازمان ملل متحد بهتأیید شورای امنیت برسد، دولت ایران نیز مفاد آن را محترم خواهد شمرد. اینک بهطوری که نمایندگان محترم استحضار دارند، نمایندۀ اعزامی به بحرین گزارش خود را به دبیرکل تسلیم نموده و این گزارش در جلسۀ مورخ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۹ (۱۱ مه ۱۹۷۰) از طرف شورای امنیت طی قطعنامهای به شرح زیر تأیید شده است: «با توجه به نامۀ مورخ ۲۸ مارس دبیرکل سازمان ملل متحد به شورای امنیت؛ با توجه به نظرات نمایندگان ایران و انگلستان که ضمن نامههای آنها در ۹ مارس و ۲۰ مارس ۱۹۷۰ بهترتیب به دبیرکل سازمان ملل متحد تسلیم شده است؛ گزارش نمایندۀ شخص اوتانت که ضمن یادداشت دبیرکل در تاریخ ۳۰ آوریل ۱۹۷۰ بین اعضای شورای امنیت توزیع شده است تأیید میشود. از نتیجهگیری و استنباطات گزارش، بخصوص اینکه اکثریت قاطع مردم بحرین آرزومندان استقلال و تعیین سرنوشت خود در کمال آزادی هستند میخواهند بهعنوان یک دولت خودمختار و حاکم درباره آیندۀ روابط خود با دولتهای دیگر تصمیم بگیرند، استقبال میشود.» اینک با توجه بهاین که گزارش نمایندۀ دبیرکل درباره تمایلات مردم بحرین با اتفاق آرا مورد تأیید شورای امنیت سازمان ملل قرار گرفته است، بحرین مستقل اعلام میشود و این تصمیم به تأیید دولت مرکزی ایران هم رسیده است».[12]
اردشیر زاهدی، وزیر امور خارجه کابینۀ هویدا، بعدها نقش امیرعباس هویدا را در جدایی بحرین از ایران بسیار ویژه میدانست: «این هویدا بود که بحرین را از پیکره میهن جدا کرد». او اعتقاد داشت همراهی و موافقت هویدا به عنوان نخستوزیر ایران برای استقلال بحرین، نتیجه توافق پنهانی او با آمریکا، انگلستان و اسرائیل بود.[13]
نقش فراماسونرها
ماجرا از کمی قبل شروع شده بود. محمدرضا پهلوی که آبانماه ۱۳۳۶ در مجلس، بر عدم امکان جدایی بحرین تأکید و این بخش از خاک ایران به عنوان استان چهاردهم معرفی کرده بود، در این مقطع زمانی با شرایط جدیدی مواجه شد. بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم به مرور در شرایطی قرار گرفت که ناگزیر به خروج از منطقه خلیج فارس شده بود و برای حفظ منافع خود، تلاش به ایفای نقش آمریکا کرد. آمریکا نیز که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در ایران تفوق پیدا کرده بود؛ قصد داشت بخشی از پیامدهای خروج نظامیان بریتانیا را با واگذاری نقش ژاندارم منطقه به ایران (دکترین نیکسون) جبران کند. شاه در ازای دریافت کمکهای اقتصادی و نظامی، سه شرط آمریکا (از جمله حفظ استقلال کشورهای عربی) را پذیرفت و ناگهان با چشمپوشی از حق ایران، در یک کنفرانس مطبوعاتی در 14 دیماه 1347 در دهلی نو گفت: «اگر اهالی بحرین نمیخواهند به کشور من ملحق شوند ایران ادعای ارضی خود را در مورد این مجمعالجزایر پس میگیرد و خواسته اهالی بحرین را اگر از نظر بینالمللی مورد قبول قرار بگیرد میپذیرد.»[14]
حتی اسدالله علم، وزیر دربار شاه هم برایش چنین امری قابل قبول نبود و در اعتراض به طرح نظرخواهی از مردم بحرین به سفیر انگلیس نوشته است: «گور پدر شیخ بحرین! [...] من که مشاور شاه و وزیر دربار شاه و مدافع منافع این سلسلۀ سلطنت ایران هستم، محال است خود را به چنین راهحلی راضی کنم.»[15]
اما شبکه فراماسونری که در دوره هویدا بسیار فعال شده بود، نقش زیرساخت فرهنگی و شبکهای را ایفا کرد که سیاستگذاری هماهنگ با غرب را برای این امر ممکن ساخت و در حاشیه آن، لژ بزرگ ایران زمینی به مساحت ۱۵,۰۰۰ مترمربع در نزدیکی میدان شهیاد (آزادی فعلی) از شاه هدیه گرفت و هویدا و شریفامامی اقدامات لازم را انجام دادند.[16]
با این حال، اعلام این جدایی کار آسانی نبود تا آنکه اجرای تفاهم پشتپردۀ رژیم شاه با انگلستان، در آستانۀ جشنهای ۲۵۰۰ ساله فوریت یافت، زیرا او برای تثبیت خود نیاز به رفع تنشها داشت و همین دغدغه، زمینهساز تسریع در جدایی بحرین از ایران شد.[17] اینگونه بود که امضای شاه و علم پای این جدایی آمد. (سند آن را اینجا ببینید.)
نظرسنجی به جای همهپرسی استقلال
البته در خصوص بحث همهپرسی ابهاماتی وجود دارد که به آن اشاره خواهد شد و بیان میدارد هیچگاه این همهپرسی صورت نگرفته است. نمایندۀ دبیرکل وقت سازمان ملل متحد در سفری که به بحرین داشت، با سران قبایل و عشایر بحرینی دیدار کرده، سپس نظرات آنان را به منزلۀ نتیجۀ همهپرسی اعلام نمود و هرگز یک همهپرسی برگزار نشد.
عجیب آنکه انگلیسها انتظار داشتند متن نامه پیش از ارسال به اوتانت، دبیرکل سازمان ملل، توسط ایران بررسی شود و دولت ایران نیز با این درخواست موافقت کرد. در پیشنویس تهیهشده از سوی نمایندگی ایران در سازمان ملل، از اوتانت خواسته شده بود تا با مساعی جمیلهی خود، خواستهای واقعی ساکنان بحرین را دربارهی آیندهی این سرزمین مشخص کند. اما این پیشنویس با اعتراض انگلیس مواجه شد. آنها با عبارت «خواستهای حقیقی» مخالف بودند، زیرا نگرش داشتند که این اصطلاح، نظرسنجیهای پیشین را زیر سؤال میبرد. همچنین واژهی «وضعیت آینده» را نمیپذیرفتند، چراکه به باورشان این عبارت میتوانست به حاکمیت پیشین ایران بر بحرین اشاره داشته باشد. افزون بر این، با اصطلاح «ساکنان بحرین» نیز مخالفت کرده و تأکید داشتند که بحرین سرزمینی مستقل و عربی است و باید از عبارت «مردم بحرین» استفاده شود.
سر دنیس رایت، برای اعمال این تغییرات، بار دیگر با شاه دیدار کرد و خواستار حذف عبارات «وضعیت آینده» و «خواستهای حقیقی» و جایگزینی «مردم بحرین» به جای «ساکنان بحرین» شد. سرانجام متن نهایی با تلاش برای رضایت بریتانیا در گفتوگوی رایت و افشار تنظیم و در ۱۸ اسفند ۱۳۴۸ توسط مهدی وکیل، سفیر ایران در سازمان ملل، به اوتانت تسلیم شد.[18]
در این مسیر، ویتوریو گیچاردی[19]، نمایندۀ سازمان ملل، در رأس هیأتی پنجنفره از ۹ تا ۲۹ فروردین ۱۳۴۹ در بحرین حضور یافت و با ۴۵۰ نفر از رؤسای قبایل، بازرگانان، روشنفکران و نمایندگان گروههای مذهبی و صنفی که انتخاب شده بودند، دیدار کرد. این افراد به عنوان نمایندگان گروههای مختلف جامعه تلقی شدند و نظر آنان به عنوان نظر کل ساکنان بحرین ثبت گردید؛ گزارش او که در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۹ تقدیم شد، از پیش تأکید داشت که قاطبۀ سکنۀ بحرین خواهان تشکیل دولتی کاملاً مستقل و عربی هستند.[20]
اسدالله علم در یادداشتهای خود در این باره آورده است: «گویندۀ خبر رادیوی ایران چنان با افتخار و غرور آن خبر را خواند که گویی هم اکنون بحرین را فتح کردهایم». وی همچنین اشاره میکند که رژیم از واکنش عمومی در برابر پذیرش جدایی بسیار نگران بود و «شاه شانس آورد که کسی از این فرصت استفاده نکرد تا در مورد بحرین تظاهرات کند».[21]
در پی تصویب استقلال بحرین در مجلس، احزاب و جمعیتهای سیاسی آشکارا یا مخفیانه از طریق انتشار اعلامیه و شبنامه مخالفت خود را با این اقدام ابراز داشتند. برخی فعالان سیاسی که با صدور اعلامیه جدایی بحرین مخالفت کردند، دستگیر و به سه سال زندان محکوم شدند.[22]
این موضوع حتی در خود بحرین نیز منجر به مخالفت شد اما بدین صورت، خواست بریتانیا بر مردم آن سرزمین نیز تحمیل شد. این امر با گذشت زمان فروکش نکرد تا جایی که سفارت آمریکا در ایران درباره تأثیر انقلاب اسلامی بر بحرین گزارش مفصلی نوشت و متذکر شد که «شیعیان ساکنین اصلی بحرین را تشکیل می دهند، اما از نظر اقتصادی و سیاسی، تحت سلطه سنیها، که شامل خاندان سلطنتی و اکثر تجار عمده نیز می شود، به سر میبرند. طبقه کارگر، ماهیگیران و کشاورزان اکثرا شیعه میباشند. [...] در نتیجه اقدامات سیاسی تبعیضجویانه از جانب سنیها و حفظ نظامهای قضایی، تربیتی و مذهبی جداگانه از سوی شیعیان، به پیوستگی اجتماعی ناچیزی دست یافتهاند.
[...] موفقیتهای اخیر شیعیان در ایران الهام بخش نوعی احساس غرور در آنان بوده است. رهبران مذهبی، جوانان شیعه را به اشاعه شعارهای ضدحکومتی ترغیب نمودهاند.»[23]
این حس همبستگی ساکنان اصلی بحرین با ایران همچنان نیز ادامه دارد. تا جایی که حتی بعد از پنجاه سال، در میانهی حملات ایران در وعدهی صادق ۴ به پایگاههای آمریکایی مستقر در بحرین، در خیابانها حضور یافته و دلبستگی خود به ایران را فریاد میزنند.
[1] کرنوکر، گلنار (1391). ایران و استعمار انگلیس، دومین همایش، ج2، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص۲۵۲.
[2] همان.
[3] فولر، گراهام؛ رحیم فرانکه، رند (1384). شیعیان عرب مسلمانان فراموش شده، ترجمه خدیجه تبریزی، قم: مجمع جهانی شیعه شناسی، ص245-247.
[4] امین حسن، حوزه های علمیه شیعه در گستره جهان، چاپ اول قم : بوستان کتاب 1370،ص666
[5] پس از انقلاب اسلامی و آشکار شدن عدم فهم دولتمردان آمریکایی از مناسبات غرب آسیا، مؤسسۀ واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (WINEP) به عنوان یک اندیشکدۀ غیرحزبی آمریکایی در سال ۱۳۶۴ تأسیس شد تا با تمرکز بر پژوهش برای ارتقای درک از منافع آمریکا در خاورمیانه و ارائهی توصیههای راهبردی به تصمیمگیران ارائه دهد.
[6] Pollock, D. (2017, November 20). Sunnis and Shia in Bahrain: New survey shows both conflict and consensus. The Washington Institute.
[7] شیعیان عرب مسلمانان فراموش شده، ص247.
[8] بهمنی قاجار، محمدعلی (1390). تمامیت ارضی ایران: سیری در تاریخ مرزهای ایران، ج1، تهران: امیرکبیر، ص447.
[9] ایران و استعمار انگلیس، دومین همایش، ص۲۵۲-۲۵۳.
[10] مدنی، سیدجلالالدین (1361)، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج2، تهران: دفتر انتشارات اسلامی، ص146-147.
[11] بهمنی قاجار، محمدعلی (1397). تمامیت ارضی ایران: بحرین، ج3، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص۲۶۲.
[12] تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج2، ص146.
[13] صادقی، مریم (1392). نیمه پنهان: واکاوی در لجنه، ج۴۹، تهران: کیهان، ص ۱۶۵.
[14] روزنامه اطلاعات، ۱۷ / ۱۰ / ۱۳۴۷، ص۴.
[15] علم، اسدالله (۱۳۸۰). یادداشتهای علم، ج1، تهران: مازیار، ص۲۴۰.
[16] ذوالفقاری، ابراهیم (۱۳۸۹) قصه هویدا، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص۲۵۳.
[17] شیعیان عرب مسلمانان فراموش شده، ص289.
[18] بهمنی قاجار، محمدعلی (۱۳۹۸) تمامیت ارضی ایران در دوران پهلوی، ج ۳، تهران: مؤسسۀ مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص ۳۱۰.
[19] Vittori Gychardy
[20] ایران و استعمار انگلیس، دومین همایش، ص255.
[21] هوشنگ مهدوی، عبدالرضا (1373). گفتگوهای من با شاه (خاطرات محرمانه امیر اسدالله علم)، ج1، تهران: طرح نو، ص225-226.
[22] ایران و استعمار انگلیس، دومین همایش، ص۲۵۶.
[23] تمامیت ارضی ایران در دوران پهلوی، ج ۳، ص ۳۵۵


















نظرات