آن یک هفته مفقودی آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای

و مواجهه رهبر شهید با احتمال اسارت فرزند در دفاع مقدس


آن یک هفته مفقودی آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای

بعد از فتح فاو توسط ایران، صدام به استراتژی دفاع متحرک روی آورد. به این معنا که نیروهایش را در خطوط مقدم در مواضع مستحکم مستقر می‌کرد اما بخشی از نیروهای زبده و متحرک مانند گارد جمهوری را در عمق جبهه و به عنوان ذخیره نگه می‌داشت تا با یک ضدحمله در جبهه دیگر اقدام کنند. با همین راهبرد، ۲۵ خرداد ۱۳۶۵ شهر متروکه مهران در شمال غربی استان ایلام توسط ارتش عراق اشغال شد. با توجه به اینکه گردان حبیب‌بن‌مظاهر لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) تهران تازه از مرخصی برگشته بود و از سایر یگان‌ها حاضرتر و به منطقه نزدیکتر بود، به فرماندهی حاج حسن محقق به سوی منطقه سنگ‌شکن مهران اعزام شد تا یک خط پدافندی تشکیل دهد و به سرعت جبران می‌شد تا شیرینی فتح فاو و روحیه رزمندگان حفظ شود.

پیش از این عملیات رهبر معظم انقلاب، آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای نیز در جبهه به سر می‌برد، اما به دلیل کسالت ناگزیر به مرخصی شد و به زیارت مشهد و نزد پدربزرگ پدری رفت. مرخصی‌ای که طولانی نشد. ایشان خود می‌گوید: «من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا [آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای]، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هرکس من را می‌دید، از چهره بسیار زودرنجم متوجه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. [...] بعد از برگشت به تهران چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم.»

عملیات «کربلای یک» که برای بازپس‌گیری این منطقه راهبردی طراحی شده بود، به اجرا درآمد. سردار کوثری، فرمانده وقت لشکر ۲۷، در این باره می‌گوید: «قبل از عملیات کربلای یک، من دائم به خط سر می‌زدم. یک روز یک بسیجی با سر و صورت خاکی دیدم که لباس بسیجی بر تنش زار می‌زد و جعبه مهمات جابه‌جا می‌کرد. فرمانده گردان گفت: ایشان آقا مجتبی، فرزند حضرت آقا هستند.» او پیش از این، تجربه اعزام فرزند ارشد رئیس‌جمهور وقت، سید مصطفی خامنه‌ای، با نام مستعار در تیپ ۱۵ خرداد توپخانه را داشت؛ از این رو چنین صحنه‌ای برایش تازگی نداشت و اجازه داد برای عملیات بماند.

محسن رفیقدوست، وزیر سپاه وقت اما با موضوع مهمی مواجه می‌شود که او را به نزد رئیس‌جمهور می‌کشاند. پسر چند تن از مسئولان، از آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، که در یک گردان با هم بودند، یک هفته گم می‌شوند و خبری از آنها نمی‌رسد «من خدمت آقا رفتم. ایشان فرمودند: ان‌شاءالله اسیر نشوند و دعا کنیم اگر برایشان اتفاقی افتاده، شهید بشوند.»

 بعداً مشخص شد که آنها در خطی میان ایران و عراق، در وضعیتی خطرناک گرفتار شده بودند و هر لحظه امکان اسارت یا شهادتشان می‌رفت تا هنگامی که نیروهای خودی پیشروی کردند و آن‌ها از محاصره بیرون آمدند.

پس از آن، شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای به سردار کوثری پیام می‌دهد: «فرزندانم اگر شهید شدند، عیبی ندارد، اگر مجروح یا جانباز هم شدند، عیبی ندارد، اما سعی کنید اسیر نشوند.» سال‌ها بعد از جنگ، یک بار سردار محقق از ایشان که دیگر در جایگاه رهبری بودند، پرسید: «دلیل آن پیام شما چه بود؟» و شهید خامنه‌ای پاسخ داد که اگر آن‌ها به شهادت می‌رسیدند، من نیز همچون پدران بسیاری، پدر شهید می‌شدم و اگر مجروح می‌شدند، پدر جانبازی مثل دیگران. اما اگر اسیر می‌شدند و هویتشان فاش می‌گشت، دشمن تلاش می‌کرد از این موضوع سوءاستفاده کند و با فشار بر عواطف پدری من، امتیاز بگیرد؛ در حالی که هرگز تن به امتیاز دادن نمی‌دادم.

آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، روایت آن ماجرا را چنین تکمیل کرده‌اند: «به زودی عملیات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله دوم عملیات [...] صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیه نیروها هم کم کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیه صبحانه. در همین اثنا یک نفر از محل چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدمه گفت: «محمد جواد حسینی خامنه‌ای چه کاره تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم محمدجواد نمی‌شناختیم، ولی او گفت محمدجواد! من درگیر نام محمدجواد بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت: «آیت الله سید محمدجواد حسینی خامنه‌ای کی؟» گفتم پدر بزرگم است که ناگهان و به یکباره گفت: «فوت شد!» من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وارفته شدم. [...] گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اولیه خبر درگذشت پدر رئیس جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام را قرائت می‌کنند. از آنجا که عملیات تمام شده بود و دیگر کار خاصی نبود، با اجازه معاون گردان، بعد از ظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. [...] ظاهراً پدرم در همان ایام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان زمان هم من جبهه بودم ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتفاقاً در همان عملیات و در مرحله اول، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اول عملیات و... بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به‌عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبی را فرستادید جبهه؟ آقا می‌گویند بله. ایشان هم گفته بود چرا بچه را فرستادید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده؟ و ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند: نه، ولی یک چیزهایی می‌گویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین چنین تصوری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و درواقع خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است.»

 

منابع:

علامیان، سعید. (۱۳۹۱). برای تاریخ می‌گویم: خاطرات محسن رفیق‌دوست، ج۱. تهران: انتشارات سوره مهر.

پورداراب، سعید. (۱۳۹۳). تقویم تاریخ دفاع مقدس: عملیات کربلای ۱،ج ۴۲، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

قاسمی، محمدعلی. (۱۳۸۹). توپ‌ها دهل می‌زنند: مهران در جنگ. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

بهزاد، حسین. (۱۴۰۱). نقطه تسلیم: خاطرات شفاهی فرمانده بسیجی محمود امینی. تهران: ۲۷ بعثت.

روزنامه کیهان

رسانه Khamenei.ir