روایت رهبر شهید انقلاب از حادثه فیضیه


26 بازدید

روایت رهبر شهید انقلاب از حادثه فیضیه

در تاریخ مبارزات سیاسی انقلاب اسلامی، هجوم به مدرسه فیضیه قم در دوم فروردین ۱۳۴۲، نقطه عطفی تعیین‌کننده به شمار می‌رود. این رویداد که در سالروز شهادت امام صادق (ع) رخ داد، نخستین رویارویی فیزیکی رژیم پهلوی با روحانیت مبارز و طلاب جوان بود و فضای سیاسی-مذهبی آن روز را به یکباره دگرگون کرد. هرچند این واقعه بارها از زوایای مختلف تاریخی بازخوانی شده، آنچه این جستار را متمایز می‌کند، بازخوانی آن از نگاه آیت‌الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای است. روایت ایشان از آن روز، که در دل خاطراتشان با جزئیاتی زنده و تأمل‌برانگیز ثبت شده، نه تنها تصویری از فضای رعب و وحشت حاکم بر قم به دست می‌دهد، بلکه تحولی عمیق را در روحیه مبارزاتی ایشان پس از سخنرانی کوتاه امام خمینی (ره) به تصویر می‌کشد.

 

اعلام عزای عمومی؛ واکنش به هتک حرمت

امام خمینی با اعلام عزای عمومی در عید نوروز ۱۳۴۲، آگاهی‌بخشی نسبت به تهدیدهای متوجه قرآن را آغاز کردند و طی نامه‌هایی به علمای دیگر شهرها، ایشان را در جریان این خطرات قرار دادند.[1] شهید خامنه‌ای علت این اقدام را چنین روایت می‌کنند:

«امام پیشاپیش اعلام کرد ما سوگواریم و امسال عید نداریم. علت این اعلام، حمله به تظاهرات مسالمت‌آمیزی بود که در تهران صورت گرفت و گروهی از مومنین - ازجمله آیت‌الله سید احمد خوانساری، از مراجع وقت ایران - در آن شرکت کردند [...] آنها به ضرب و جرح تظاهرکنندگان پرداختند؛ حتی خود آقای خوانساری هم صدمه دید.»[2]

 

قم در آستانه طوفان

حمله به مدرسه فیضیه، دوم فروردین ۱۳۴۲، همزمان با سالروز شهادت امام صادق (ع) رقم خورد. در آن روز، مراجع قم مجالس روضه جداگانه‌ای برپا کرده بودند: «معمولا در سالروز شهادت امام صادق (ع) مراجع دینی قم، مجالس روضه برپا می‌کردند. مجلس امام خمینی در منزل ایشان و مجلس آقای شریعتمداری در مدرسه‌ی «حجتیه» بود. هردو مجلس پیش از ظهر، و مجلس آقای گلپایگانی هم عصر در مدرسه‌ی «فیضیه» برپا بود. رژیم شاه برای انتقام‌جویی از علمای قم، مخصوصا، در چنین روزی نقشه‌ی خود را طراحی کرد. گروهی از افراد گارد مخصوص شاه به قم آمدند. نقشه‌ی آنها این بود که در مجالس عزا که به‌مناسبت شهادت امام صادق (ع) برگزار می‌شد، آشوب برپا کنند و سپس قدرت خود را نشان دهند و طلاب حوزه‌ی علمیه را به خاک و خون بکشند. می‌خواستند در مجلس امام مشکل‌آفرینی کنند. اما روضه در منزل ایشان برقرار بود و منزل ایشان هم داخل کوچه‌های تنگ و پیچ‌درپیچ قرار داشت؛ لذا نقشه‌ی آنها در آنجا نمی‌توانست موفق شود. علاوه بر این، یکی از معممین برخاست و با صدای بلند این نقشه را اعلام و آنان را تهدید کرد و فرصت را از دست توطئه‌گران گرفت. خواستند این مشکل را در مجلس آقای شریعتمداری ایجاد کنند اما آنجا هم طرفداران آقای شریعتمداری مانع از این اقدام شدند.[3]

 

در مسیر فیضیه؛ نشانه‌های وحشت

شهید خامنه‌ای که آن زمان طلبه‌ای جوان بودند، چگونگی حرکت خود به سوی مدرسه فیضیه را این‌گونه بازگو می‌کنند: «بعداز ظهر می‌خواستم خودم را آماده بکنم که بروم، دیدم آقای جعفر شبیری آمد داخل اتاق من [...] گفت نمی‌روی مدرسه‌ی فیضیه؟ گفتم الان داشتم آماده می‌شدم که بروم آنجا. گفت پس باهم می‌رویم. آنجا روضه بود از طرف آقای گلپایگانی [...] اواخر کوچه‌ی حرم که رسیدیم، من دیدم چند تا طلبه، همین طور متفرق دارند می‌آیند. یکی عمامه دستش است، یکی نعلین پایش نیست، یکی عبا زیر بغلش است؛ در حال فرارند و دارند از صحن می آیند بیرون. می‌آیند داخل کوچه‌ی حرم، توی خیابان هم نمی‌آیند! همین طور راه افتاده جمعیت طلبه ها [...] متفرقا دارند می‌آیند. توی کوی حرم، به ما که رسیدند، هرکدامشان چیزی گفتند: آقا برگردید! آقا خطرناک است! نروید جلو. اما نفهمیدیم که چرا خطرناک است. بالاخره یکی دوتایشان به ما گفتند کجا می‌روید؟ گفتیم می‌رویم مدرسه فیضیه. گفتند نروید. خطرناک است. دارند طلبه‌ها را می‌کشند. گفتم برویم آقا جعفر [...] بی خود می‌گویند. یکی از طلبه‌ها که آشنا بود، گفت نمی‌گذارم بروید، امکان ندارد بگذارم بروید، قتل نفس است، قتل خود است. ما را به زور گرفت. آن وقت بود که احساس کردیم خطر جدی وجود دارد. گفتیم پس برویم منزل امام خمینی. آمدیم که از خیابان داخل ارم بیاییم، باز ما را منع کردند. گفتند از خیابان ارم نروید، آنجا هم خطرناک است، از آنجا بروید.»[4]

 

برخورد با مأموران؛ لحظه خطر

ایشان در ادامه فضای سنگین شهر و رویارویی مستقیم با مأموران رژیم را چنین نقل می‌کنند: «آمدیم تا لب کوچه‌ی حرم رسیدیم، وارد خیابان که شدیم [...] من ناگهان دیدم خیابان خلوت است. نه ماشین عبور می‌کند، نه آدم وسط خیابان است. در پیاده رو تک و توک آدم است و جلوی کوچه‌ی ارک حدود سی چهل نفر ایستاده‌اند. مثل اوقاتی که آن وقت‌ها شاه مثلا می‌آمد، یا وزیر وزرا می‌آمدند در شهرهای قم و مشهد. از خیابان‌ها، کسی را نمی‌گذاشتند عبور کند. جلوی کوچه‌ها مردم می‌خواستند بیایند بروند دنبال کارشان، نمی‌گذاشتند بیایند؛ جلوی کوچه‌ها می‌ایستادند تا راه باز شود و بروند. آن جور حالتی را من دیدم که سی چهل نفر دم کوچه ایستاده بودند، زن و مرد که معلوم است نمی‌گذارند؛ یا نمی‌گذارند یا می‌ترسند از کوچه بیایند بیرون. همین طور عادی بنا کردیم با آقا جعفر از عرض خیابان عبور کردن. وسط خیابان که رسیدیم، یک وقت من دست راست نگاه کردم، دیدم چهار پنج جوان قدبلند یقه باز، شکل مثلا الوات و این جوری دارند می‌آیند طرف ما. یکی از آنها در حالی که خطاب به من می‌کرد گفت مثلا یک تعریفی از شاه که من نمی خواهم آن کلمه را به زبان بیاورم. آن کلمه‌ای که آن زمان‌ها خیلی شایع بود بین الوات و اینها جاوید شاه. این کلمه را آورد، گفت با صدای بلند؛ که من می‌گویم (تو هم تکرار کن!) من اول تماشا می‌کردم و ملتفت نبودم. آقا جعفر مثل اینکه زودتر از من ملتفت قضیه شد و رفت سریعا طرف کوچه. من ایستاده بودم، یک وقت دیدم این با وضع خطرناکی دارد می‌آید به طرف من. راه افتادم طرف کوچه، اما نه با حالت دو؛ آرام. دیدم این دوید دنبال من. فهمیدم که بله! او می‌خواهد مرا وسط خیابان، جلوی مردم بزند. بعد فهمیدم که رسمشان این بوده که اگر در خیابان طلبه‌ای را دیدند، عمامه‌اش را باز کنند و پاره کنند. عبایش را پرت کنند، خودش را زیر لگد بکوبند، یا بمیرد، یا اگر هم زنده ماند، بالاخره تحقیر و اهانت و مضروبش کنند. می‌خواست این کار را با من بکند. و من وقتی احساس کردم که دارد می‌آید طرف من با وضع تهدیدآمیز، رفتم طرف جمعیتی که جلوی کوچه ارک جمع شده بودند. جمعیت هم راه را باز کردند. احساس کرده بودند که من دارم از او می‌گریزم. من رفتم داخل جمعیت. اما مردم جلو او را گرفتند. آن وقت‌ها خیلی از کوچه می ترسیدند، وارد نمی‌شدند.»[5]

 

فضای قم

شهید خامنه‌ای در توصیف فضای سنگین حاکم بر قم در روز حادثه فیضیه، به روشنی از جو رعب‌آلودی سخن می‌گویند که حتی افراد شجاع را نیز تحت تأثیر قرار داده بود. ایشان با اشاره به حالات شخصی خود، این فضا را معیاری برای سنجش اوضاع طلاب در آن روزگار معرفی می‌کنند: «البته باید اعتراف کنم که با حادثه فیضیه رعب و وحشت کاملی بر همه‌جا مستولی شد. من به خودم مثال می‌‌زنم، من آدم ترسویی نیستم و در آن روز همه خصوصیات یک طلبه مجرد و بی‌انتظار و بی‌پیرایه را دارا بودم. در عین‌حال روز حادثه، آنچنان جو رعب و وحشت سایه گسترانده بود که حال مرا می‌توان مقیاس قرارداد برای به‌دست آوردن اوضاع و احوال قم و اینکه طلاب در چه شرایط سخت روحی قرار داشتند.»[6]

 

در منزل امام

پس از گریز از چنگ مأموران، شهید خامنه‌ای به همراه آقای جعفر شبیری خود را به منزل امام خمینی می‌رسانند. اما آنچنان اضطراب و ترس بر ایشان چیره شده بود که حتی انجام ساده‌ترین عبادت نیز برایشان دشوار می‌نماید. ایشان این لحظه را چنین روایت می‌کنند: «آمدیم، رسیدیم به منزل امام خمینی [...] من رفتم دیدم ایشان ایستاده‌اند برای نماز مغرب. آن قدر من مضطرب بودم و ترسیده بودم و مرعوب شده بودم که دیدم قدرت اینکه بروم پشت سر ایشان نماز بخوانم را ندارم. یعنی اصلا آماده‌ی نماز نیستم. دلم می جوشد. آماده‌ی نماز خواندن نیستم. از نماز خواندن پشت سر ایشان منصرف شدم، آمدم دم در بیرونی.»[7]

جو سنگین وحشت که تا دقایقی پیش شهید خامنه‌ای را از ایستادن پشت سر امام برای نماز نیز بازداشته بود، با سخنرانی کوتاه اما پرصلابت امام خمینی (ره) پس از نماز مغرب، یکباره به شجاعت و شهامت بدل گشت: «امام شروع کردند به صحبت کردن و صحبت‌شان این بود که اینها رفتنی هستند و شما ماندنی هستید. نترسید. ما بدتر از این را دیده‌ایم در زمان پدر این محمدرضا. روزهایی را دیدیم که ما در شهر نمی‌توانستیم بمانیم. روز مجبور بودیم صبح زود برویم خارج از شهر؛ مطالعه، مباحثه، کار، همه خارج از شهر باشد. شب برگردیم بیاییم داخل اتاق مدرسه. والّا ما را می‌گرفتند و اذیت می‌کردند و عمامه‌مان را بر می‌داشتند و ما را ایذا می‌کردند [...] صحبت امام 20 دقیقه، 25 دقیقه طول کشید. صحبت امام که تمام شد، من احساس کردم آن چنان نیرومند و مقاوم هستم که اگر الآن تمام آن جمعیت و یک لشکر به این خانه حمله کند، من حاضرم یک تنه مقاومت کنم. اثر شگرف و عجیبی در من کرد. من تا لحظه‌ای پیش، از لحاظ مرعوب بودن، آنچنان بودم که نمی‌توانستم بلند بشوم برای نماز؛ بعد از آن صحبت نیم ساعته، احساس می کردم از هیچ چیز نمی‌ترسم و آماده هستم یک تنه دفاع کنم.»[8]

به گفته شهید خامنه‌ای، هرچند جو رعب و وحشت پس از حادثه فیضیه به سراسر حوزه علمیه قم سرایت کرده بود و این نگرانی مطرح بود که مبادا حوزه از دست برود، اما سه عامل مهم توانست آن فضای سنگین را بشکند و افکار جامد را کنار بزند: «یک، اعلامیه‌ای که امام به علمای تهران نوشت که بسیار نیز تند و کوبنده بود. دوم، فتوای امام بود مبنی بر اینکه «تقیه حرام و اظهار حقایق واجب ولو بلغ ما بلغ» و امام از این حادثه نهایت استفاده برای مراحل پیش‌روی مبارزه بردند. سوم، رفتن امام به مدرسه‌ی فیضیه بود. بعد از حادثه، برای مدتی درس‌ها تعطیل شده بودند و امام در اولین روز شروع مجدد درس‌ها به فیضیه رفتند و طلاب نیز با ایشان همگام شدند و در یکی از غرفه‌های فیضیه ذکر مصیبتی خوانده شد.»[9]

 

[1] مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (1399). صحیفه امام خمینی، ج۱، تهران: نشر عروج، ص156.

[2] آذرشب، محمدعلی (1397). خون دلی که لعل شد، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، ص66

[3] همان، ص67.

[4] جمعی از نویسندگان (1393). مشهد، از مقاومت تا پیروزی: بررسی مبارزات علما و مردم مشهد از 1341-1357، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص50 و 51.

[5] همان.

[6] جمهوری اسلامی، 10/4/1373، ص15.

[7] مشهد از مقاومت تا پیروزی، ص52.

[8] همان، ص52 و 53.

[9] جمهوری اسلامی، 10/4/1373، ص15.