فوران آتشفشان خاموش امام خمینی به روایت امام شهید


فوران آتشفشان خاموش امام خمینی به روایت امام شهید

سال‌های ابتدایی دهه چهل شمسی، روزهای پرالتهابی برای حوزه علمیه قم بود. پس از رحلت آیت‌الله بروجردی، حوزویان در فضایی از نگرانی به سر می‌بردند که ناگهان از میان استادان حوزه، فریادی استوار برخاست و جوانان آرمان‌خواه به دور امام خمینی جمع شدند.

آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، در طول دهه‌های متمادی از فعالیت سیاسی و مذهبی خود، میراث‌های ارزشمندی از خود به یادگار گذاشت. روایت پیش رو بخشی از خاطرات ایشان درباره روزهای آغازین نهضت اسلامی و نقش فعال خود در کنار امام خمینی است؛ روزگاری که جوانان حوزوی با تکثیر اعلامیه‌ها، برقراری ارتباط با علما و مشاورت با امام، پایه‌های نهضتی را بنا نهادند که سرانجام به پیروزی انقلاب اسلامی انجامید.

آنچه در ادامه می‌آید برشی از صفحات ۴۲ تا ۴۶  کتاب «خون دلی که لعل شد» است که توسط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر شده است.

 

آشنایی با امام خمینی

هنگامی که در مشهد بودم، نام آقای خمینی را شنیدم. ایشان آن زمان «حاج آقا روح‌الله» بودند و شهرت ایشان در میان طلاب، به خاطر جدیّت در تدریس بود. هر طلبه‌ی جوانی که در درس جدیّت و کوشایی داشت، مشتاق شرکت در دروس ایشان در حوزه‌ی قم بود.

پس از آنکه در سال ۱۳۳۷ هـ.ش (۱۳۷۸ هـ.ق) به قم رفتم، در دروس اصول فقه آقای خمینی شرکت کردم و این درس‌ها را طی ۶ سالی که در قم بودم، ادامه دادم. در دروس فقه آقای خمینی هم شرکت کردم [...]

 

چهرهٔ استاد جدی

تا پیش از حرکت امام خمینی در سال ۱۳۴۱ هـ.ش (۱۳۸۲ هـ.ق)، هیچ‌گونه نشانه‌ای از انقلابی بودن در ایشان مشاهده نمی‌شد. ایشان استادی جدّی بود با لباسی مرتّب و فوق‌العاده تمیز. سر‌به‌زیر وارد جلسه‌ی درس می‌شد، به هیچ‌یک از طلاب نگاه نمی‌کرد، درس خود را با جدیّت می‌داد، به پرسش‌ها و بحث‌های طلاب با دقت و توجّه تمام پاسخ می‌گفت، و بدون آنکه توجّهی به ایجاد ارتباط با طلاب داشته باشد، باز به همان شکل بیرون می‌رفت. امّا در عین حال میان طلاب - اعم از شاگردانش و غیرشاگردانش - محبوبیّت بسیاری داشت. [...]

 

فوران آتشفشان خاموش

اعلامیه‌هایی که پس از آغاز نهضت صادر کرد، نشان می‌دهد که ایشان همچون آتشفشان خاموشی بوده که یک‌باره فوران کرده است. همواره گفته‌ام: ریاضت سکوت ایشان، یکی از بزرگ‌ترین ریاضت‌ها بوده. او مصداق کامل انسان مؤمن بود.

آقای خمینی با پدرم دوست بود. هرگاه قصد سفر از قم به مشهد داشتم، برای خداحافظی نزد ایشان می‌رفتم و ایشان هم می‌خواست که سلامش را به پدرم برسانم. همچنین در بازگشت از سفر هم نزد ایشان می‌رفتم و ایشان حال پدرم را جویا می‌شد. برای پرسش برخی مسائل هم به ایشان سر می‌زدم.

 

پیوستن به نهضت

وقتی نهضت امام آغاز شد، کاملاً برای پیوستن به زیر پرچم ایشان آماده و مهیّا بودم؛ چون همه‌ی آنچه را که می‌خواستم، در این نهضت یافتم. به یاد دارم یک سال پس از نهضت امام، از یکی از کوچه‌های قم می‌گذشتم که دیدم دوّمین اعلامیه‌ی امام خمینی را بر درِ ورودی مدرسه‌ی حجتیه چسبانده‌اند. در این اعلامیه، امام، اسدالله عَلَم را با لحن و زبانی مورد خطاب قرار داده بود که قدرت اسلام و عزّت علمای مسلمین در آن موج می‌زد. کلمات اعلامیه را با تمام وجود بلعیدم و خواستم به سجده بیفتم؛ زیرا بیانگر تمامی احساسات و آرزوهایم بود، و دیدم که عین حقیقت است. در واقع حوزه‌ی علمیه قم پس از رحلت آقای بروجردی احساس یتیمی می‌کرد. در چنین شرایطی بود که امام مانند کوهی راسخ و استوار برخاسته بود و در نهایتِ شجاعت و قدرت و عظمت، با قدرت حاکمه‌ی ستمگر سخن می‌گفت. طبیعی بود که این موضع امام، همه‌ی احساسات انسان آرمان‌خواه و آرزومند عزت اسلام و مسلمین را تحت تأثیر خود قرار دهد.

به دنبال بالاگرفتن نهضت و مشارکت فعّالانه‌ام در آن، رفت‌وآمدم به بیت ایشان افزایش یافت.

 

اتاق‌های شلوغ بیت امام

پس از قیام امام، قم با فعالیت‌ها و تحرکات متوالی به خروش آمد؛ [...] یک گروه مشغول توزیع اعلامیه‌های امام بودند. گروهی اعلامیه‌ها را با دستگاه مخصوص استنساخ می‌کردند. گروهی با امام تماس می‌گرفتند و در امور مختلف به ایشان مشاوره می‌دادند و نظرات و پیشنهادهای خود را مطرح می‌کردند. برخی از آن‌ها امام را در جریان رخدادهای سیاسی، اجتماعی و نظامی قرار می‌دادند. برخی هم به عنوان حلقه‌ی وصل میان امام و علما بودند. [...] لذا اتاق‌های بیت امام پر بود از طلاب، حتی اگر امام نیز در میانشان حضور نداشت.

طلاب پیرامون امور مختلف علمی و سیاسی به بحث و گفت‌وگو با هم می‌پرداختند و گاهی آقا مصطفی، فرزند امام نیز در بحثشان شرکت می‌کرد. [...]

 

وظایف و مأموریت‌ها

من متصدی وظایف و مأموریت‌های بسیاری بودم؛ از جمله:

- تکثیر اعلامیه‌های امام، با همراهی تعدادی از برادران در منزل آقا سید جعفر شبیری، و سپس تحویل آن‌ها به گروه دیگری از دوستان برای توزیع.

ـ تکثیر اعلامیه‌های دیگری که از سوی افراد و شخصیت‌های سیاسی منتشر می‌شد. هر اعلامیه‌ای که به دست ما می‌رسید و برای انتشار مناسب بود، آن را تکثیر و توزیع می‌کردیم.

- نوشتن اعلامیه‌هایی با امضاهایی که جنبه‌ی کلی داشت؛ مانند «گروهی از علما» یا «گروهی از طلاب». چون این اعلامیه‌ها امضاکنندگان مشخصی نداشت، از لحن شدید و تندی برخوردار بود.

- مشاوره دادن به امام در مسائل مختلف. یکی از مواردی که در این زمینه اکنون به یاد می‌آورم، این بود که به اتفاق برادرم سید محمد و شیخ علی حیدری (یکی از شهدای حزب جمهوری اسلامی) و شیخ حسین ابراهیمی دینانی (دکتر و استاد فلسفه در حال حاضر) به بیت امام رفتیم و به ایشان پیشنهاد دادیم که اعلامیه‌ی مناسبی برای توزیع در موسم حج صادر کنند. به یاد دارم که امام از این ابتکار عمل ما ابراز خوشحالی کردند و گفتند: من آن را آماده کرده‌ام.

- گاهی نقش رابط میان امام و دیگر علما را ایفا می‌کردم. از جمله، امام یک بار مرا نزد آقایان میلانی و قمی در مشهد فرستادند تا یک پیام شفاهیِ متضمن سه مطلب مهم را به آن‌ها برسانم. هم مطلبِ مشترک میان آن‌ها و بقیه‌ی علما بود، و هم مطلبِ مخصوص خود آن‌ها. پیام مشترک، حاوی این مطلب بود که اسرائیل بر همه‌ی امور دولت ایران و تمامی مقدرات کشور سلطه یافته و در جهت نابودی دین و علمای ایران تلاش می‌کند. مطلب مخصوص به آن دو نیز این بود که لازم است همه‌ی وعاظ از روز هفتم محرم به افشاگری علیه رژیم و جنایات آن در مدرسه‌ی فیضیه بپردازند و هیئت‌های عزاداری امام حسین (علیه‌السلام) هم از نهم محرم افشاگری را آغاز کنند.

- با آقا مصطفی خمینی دوستی صمیمانه‌ای داشتم. او هم از جایگاه ما در نزد امام و نقش ما در نهضت اسلامی آگاه بود. وجود این رابطه، در تسهیل تحرکات ما در نهضت مؤثر بود.

- به خاطر دارم که آقای هاشمی رفسنجانی مأمور گردآوری اخبار بود. امام به او ۲۰۰ تومان داده بودند و او با آن پول یک رادیوی بزرگ برای شنیدن اخبار و مطلع ساختن امام از آن خریده بود؛ که این رادیو شاید تا حالا هم موجود باشد.