شاه خیالی در رؤیای گرین‌کارت آمریکا

روایتی از ترس‌ها، راحت‌طلبی و ادعاهای بلندپروازانه رضا پهلوی


شاه خیالی در رؤیای گرین‌کارت آمریکا

احمدعلی مسعودانصاری از افراد نزدیک به محمدرضا پهلوی به شمار می‌آمد. وی نوه خاله فرح دیبا (مادر رضا پهلوی) است، تحصیلاتش را در ایالات متحده گذرانده و پس از بازگشت به کشور، سمت‌های مختلفی در ایران پیش از انقلاب اسلامی داشته است. مسعودانصاری پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از کشور خارج شد و سرانجام در ۱۹۸۱ به رضا پهلوی پیوست و مسئولیت اداره امور مالی وی را به عهده گرفت.

احمدعلی مسعودانصاری می‌گوید که از سال ۱۹۸۵ از جرگه سلطنت‌طلبان خارج شده و اساساً نظام پادشاهی را قبول ندارد. مسعودانصاری در خاطرات خود، رضا پهلوی را فردی عافیت‌طلب و گریزان از خطر توصیف می‌کند که هیچ علاقه قلبی به پادشاهی ندارد و تنها بر اثر فشار اطرافیانش در جایگاه مدعی سلطنت باقی مانده است.

با این حال شاید این سوال پیش بیاید که این روحیات رضا پهلوی مربوط به گذشته و سال‌های جوانی او بوده و در حال حاضر او تغییر عقیده داده است. اما رضا پهلوی در مصاحبه‌های دو سه سال اخیر نشان داده که تقریباً هیچ تغییری در روحیات و عقایدش رخ نداده است. به‌طور مثال او در سال ۱۴۰۳ در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: «یک مسئله را خیلی صاف و پوست‌کنده می‌گویم؛ من مبارزه می‌کنم ولی در نتیجه آزاد شدن، نمی‌خواهم خودم اولین قربانی این آزادی باشم.» و در ادامه اضافه می‌کند: «من الآن آزادم، من به هیچ قیمتی حاضر نیستم این آزادی که دارم را از دست بدهم؛ به هر دلیلی که می‌خواهد باشد. این معاملۀ منصفانه‌ای نیست که بقیه را آزاد کنم و خودم آزاد نباشم!»

روایت این موضوع در صفحات ۲۹۲ تا ۲۹۷ از کتاب «پس از سقوط» به رشته تحریر درآمده است. این کتاب خاطرات احمدعلی مسعودانصاری است که در سال ۱۳۷۱ توسط مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی منتشر شده است. برای مشاهده بخش‌هایی دیگر از این کتاب، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا را ببینید.

 

فوتبال به‌جای سلطنت!

راستش را بخواهید به نظر من رضا را اطرافیانش به فشار مدعی سلطنت نگه‌داشته‌اند و اگر او را به حال خود بگذارند هیچ علاقه‌ای به بازگشت به ایران ندارد، چه رسد به سلطنت آن، و ترجیح می‌دهد به دنبال زندگی راحت شخصی خود برود و به همین سبب هم بارها و بارها در جمع نزدیکان خود می‌گفت: «بابا ولم کنید، من نمی‌خواهم پادشاه بشوم». به خاطر دارم در سال ۸۸ که از سانفرانسیسکو برگشته بود اصرار داشت که او را به حال خود رها کنند و می‌گفت در نظر دارد رستوران مجللی در سانفرانسیسکو دایر کند و از درآمد سرشار آن استفاده کند. در جواب ما که به این خواسته‌اش اعتراض می‌کردیم همان حرف همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد که: «من اصلاً نمی‌خواهم به ایران برگردم، آنجا به درد من نمی‌خورد».

البته ما می‌دانستیم او درست می‌گوید، زیرا آمریکا و زندگی در آن را بسیار دوست می‌دارد. به‌طوری‌که حتی وقتی فصل مسابقات فوتبال آمریکایی می‌شود مثل بیشتر آمریکایی‌ها ساعت‌های نمایش مسابقات از پای تلویزیون تکان نمی‌خورد. به یاد دارم که من و دیگر نزدیکان همیشه به شوخی می‌گفتیم که بهتر است انقلاب و بازگشت به ایران را به بعد از فصل فوتبال موکول کنیم، چون رضا در این فصل آمریکا را نمی‌تواند ترک کند و یا به ایران فکر کند. و بالاخره اگر دالاس، تیم محبوب او، می‌باخت دیگر در آن روز با او حرف معمولی هم نمی‌شد زد، چه رسد به سخن سیاسی و مسائل مبارزه و این نوع حرف‌ها.

 

تلاش برای گرین‌کارت

نمونه دیگر دلبستگی شدید او به زندگی در آمریکا، جریان سفری است که در ژانویه ۸۷ با رضا و همسرش و واگنر، وکیل من و چند نفر دیگر به شهر نیپلز در فلوریدا کرده بودیم. در این سفر رضا اصرار داشت که برای گرفتن گرین‌کارت، یا اجازه اقامت دائمی‌اش در آمریکا، از طریق وکیل اقدام کند. وقتی من متذکر شدم که این کار درستی نیست، در جواب من گفت: «من نمی‌فهمم چه مشکلی دارد، آمریکایی‌ها که از نظر سیاسی حرفی ندارند و حاضرند برگ اقامت دائم به من بدهند». من ناچار شدم کلی با او صحبت کنم تا متوجه‌اش سازم که مشکل، توافق آمریکایی‌ها نیست، بلکه مسئله بر سر ادعای سلطنت ایران داشتن است، و این که مدعی تاج و تخت پادشاهی ایران نباید به دنبال گرفتن مجوز اقامت دائمی در آمریکا باشد.

 

گریز از خطر و خست مالی

مزید بر آن چون رضا به نوعی جوان باهوشی است، به‌خوبی می‌داند گرفتن حکومت محتاج تحمل سختی‌ها و صرف پول زیاد و پذیرش خطر بسیار است که هیچ‌کدام با روحیه رضا جور در نمی‌آید. همان‌گونه که پیشتر توضیح دادم اولاً رضا از رفاهی که در آن است بسیار لذت می‌برد و آن را به هیچ قیمتی نمی‌خواهد از دست بدهد. ثانیاً از پول خرج کردن، جز برای لذائذ شخصی خودش، خوشش نمی‌آید؛ به همین سبب مجلسی در آمریکا و اروپا نیست که سلطنت‌طلبان و رجال این گروه در آن باشند و به دلیلی مسئله خست رضا مطرح نشود.

ثالثاً او نه‌تنها اهل جنگ و خطر کردن نیست، بلکه اهل رقابت و زورآزمایی هم نمی‌باشد. برای مثال وقتی از فلوریدا به کنتیکت برمی‌گشتیم چند بار می‌خواست در جاده از ما سبقت بگیرد، ولی همین که ما پا را روی پدال گاز فشار می‌دادیم و به آسانی تسلیم نمی‌شدیم، با آن که اگر می‌خواست با ماشین سریع و آخرین مدلش به راحتی می‌توانست از ما پیشی بگیرد، از سبقت گرفتن چشم می‌پوشید [...]

 

توهم قدرت

البته واقعیت این خصوصیت روحی رضا بدان معنی نیست که رضا کاملاً صادقانه با حقیقت وجود خود روبه‌رو شده و در عالم خیال و یا گفتار دست از ادعاهای خود برداشته باشد. او مثل هر انسانی قدرت را دوست دارد و از فکر این که شاه ایران بشود و بروبیایی داشته باشد سرمست می‌شود. لذا اگر کسی رگ خواب او را بداند، می‌تواند چنان او را برانگیزد که در عالم خیال خود را در نقش شاه شاهان ببیند و باور کند که قدرت انجام هر کاری را دارد.

به همین سبب شبی در سال ۱۹۸۷ در یک رستوران چینی واقع در مک‌لین ویرجینیا با رضا و مسعود معاون و بیژن کسرایی نشسته بودیم و از ایران سخن می‌گفتیم. رضا که اسیر تخیلاتش شده بود گفت: «پدر و پدربزرگ من که کار مهمی نکردند، این منم که باید کار اصلی را انجام دهم و می‌بایست ایران را از دست چنین نظامی نجات بدهم.» بیژن که با شناخت از روحیات رضا تاب این همه رجزخوانی را نداشت به او گفت: «قربان، پدربزرگ شما اسب قشو می‌کرد و از آنجا خود را به مقام شاهی رسانید، شما چه کرده‌اید که چنین ادعایی می‌کنید؟»