گروه فرقان به روایت اکبر گودرزی
اولین گروهی که در جمهوری اسلامی دست به ترور زد، گروه فرقان بود. اردیبهشت58 در حالی که هنوز دولت موقت بر سر کار بود و گروهها و احزاب مختلف مشغول صحبت درباره قانون اساسی و ساختارهای نظام تازه تشکیل بودند، ترور دو چهره برجسته، یعنی سرلشگر قرنی و آیتالله مطهری، همه را شوکه کرد. «ترورهای بزرگ» که ادامه پیدا کرد، باعث شد نام یک «گروه کوچک» مثل بمب همه جا بپیچد: «فرقان». موج ترورها تازه شروع شده بود. خردادماه هاشمی رفسنجانی، تیرماه تقی حاجیطرخانی و آیتالله سیدرضی شیرازی و محسن بهبهانی هم ترور میشوند. شهریورماه حاج مهدی عراقی و مهرماه حجتالاسلام دشتیانه و هانس یوآخیم لایب آلمانی هدف قرار میگیرند. آبانماه برای نخستین بار ترورها به خارج از تهران کشیده میشود و آیتالله قاضی طباطبائی، امام جمعه تبریز شهید میشود. کارنامه تروریستی فرقان، با ترور دکتر مفتح در آذرماه بسته میشود.
پیگیریهای امنیتی برای دستگیری فرقانیها که از همان اردیبهشت شروع شده، همین ایام به بار مینشیند. بامداد چهارشنبه 19 دیماه، اعضای فرقان از جمله اکبر گودرزی که در چندین خانه تیمی مستقر هستند، دستگیر میشوند. موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی برای نخستین بار، یکی از دستنوشتههای اکبر گودرزی که شکلگیری تا دستگیری این گروه را روایت میکند منتشر میکند.
من از وقتی که به تهران آمدم و در مدرسه چهلستون مسجد جامع بازار ساکن شدم (تاریخ دقیق آنرا نمیدانم) در کنار درس طلبگی مطالعات تفسیری هم داشتم و بخصوص از دورههای مختلف تفسیر قرآن که در کتابخانه این مدرسه وجود داشت استفاده میکردم و یادداشت برمیداشتم که این یادداشتها زمینههای اصلی کتابهایی شد که نوشتم. در کنار این برنامهها کلاسهای قرآن هم در مساجد مختلف تهران تشکیل دادم که یا بهخواست پیشنمازهای مساجد مزبور و یا بهخواست بچههای همان محل در این کلاسها میرفتم و از آموزش قرآن در شکل ابتدائی برای نوآموزان تا تجزیه و تحلیل مختصر آیات برای بزرگسالان و مباحث عقیدتی در این جلسات مطرح بود. اولین و پردوامترین کلاس قرآن همان کلاس در مسجد الهادی (پشت انبار قند و شکر در خیابان شوش غربی سرِ گود عربها) بود که افراد مختلف کوچک و بزرگ در این جلسه شرکت میکردند. یکی از این افراد که بعدها هم با او ارتباط داشتم مصطفی جوادی بود که مدتی در این کلاس رفت و آمد داشت و از آن پس از من خواست که به هیئتی که در خانهاش تشکیل میشد بروم. و چند هفته در آن هیئت شرکت کردم و بعداً آن هیئت دیگر تشکیل نشد ولی ارتباط من با جوادی ادامه یافت. تا اینکه بعد از مدّتی از مدرسه چهلستون بیرون رفتم و در خانه جوادی زندگی میکردم. دقیقاً مدت زندگی در خانه جوادی را نمیدانم. ولی در این مدت با حسن اقرلو هم که رابطه خانوادگی با جوادی دارد آشنا شدم که بعداً در این باره توضیح خواهم داد. در این مدت بیشتر وقت من به نوشتن تفاسیر و صحیفه سجادیه اختصاص داشت و بعضی شبها هم خود جوادی و حسن و کارگر مغازه جوادی که نامش علی بود در اتاق من میآمدند و درباره آیات قرآن یا کتابهای دکتر شریعتی صحبت میکردیم.
حال بار دیگر به همان کلاس قرآن مسجد الهادی برگردم و مطلب دیگری را توضیح دهم. یکی دیگر از افرادی که در آن کلاس رفت و آمد میکرد و بعد از آن جلسه هم مدتی مستقیم و بعداً توسط حسن اقرلو با من ارتباط داشت، امیر فعله نوتاش است. ایشان هم بعد از آن کلاس در جلسات دیگر هم گاه و بیگاه شرکت میکرد. تا اینکه در این رژیم، رابط او و عبدالرضا رضوانی و بعداً فردی بنام قاسم (درباره این افراد بعداً توضیح خواهم داد) حسن بود. از آن کلاس دیگر کسی نبود که بعداً با من ارتباط داشته باشد.
در مدرسه چهلستون طلبهای رفت و آمد میکرد بنام سید مرتضی هاشمی که پدرش پیشنماز مسجد شیخ هادی در خیابان حنیفنژاد پشت پارک شهر بود. ایشان از من خواست که در تعطیلات تابستان در مسجد پدرش جلسه قرآن داشته باشم. و بنابراین یکی دیگر از کلاسها همین کلاس مسجد شیخ هادی بود. تنها فردی که در این کلاس رفت و آمد میکرد و بعداً هم با من بطور مستقیم یا غیرمستقیم ارتباط داشت عبدالرضا رضوانی بود. این شخص بعد از کلاس مزبور مدتی با من تماس نمیگرفت تا اینکه وقتی من در مدرسه شیخ عبدالحسین بودم یک روز به آنجا آمد و گفت دانشجوی مدرسه عالی علوم اراک است و در آنجا هم با بچههای دانشکده در زمینه پخش فیلم و اسلاید فعالیت دارند. که بعداً یکبار هم باتّفاق به اراک رفتیم و یکشب در خانهاش که فرد دیگری هم بنام قاسم در آنجا بود ماندم و از اینجا با قاسم هم آشنا شدم که بعداً حسن با آنها تماس میگرفت و بعد از مدتی از اراک بتهران آمدند و خانهای در حوالی نیروی هوائی گرفتند (البته این موضوع را حسن با من در میان نهاد) و امیر فعله نوتاش هم به آنها پیوست و در زمینه فکری و ایدئولوژیکی کار می کردند. و هنوز برنامه عملی نداشتند. بعد از آن کلاس و رفتن من از مدرسه چهلستون دیگر با آن طلبه هم ارتباطی نداشتم و از برنامههای بعدی مسجد پدرش اطلاعی ندارم.
کلاس قرآن دیگری در مسجد فاطمیّه خزانه داشتم که در آنجا هم افراد کوچک و بزرگ شرکت میکردند و یکی از آنها فردی به نام حسن توکّلی بود که مدّتی در آنجا رفت و آمد داشت ولی بعداً دیگر با او ارتباط نداشتم.
کلاس قرآن دیگری در مسجد خمسه قلهک تشکیل میشد که وقتی من در مدرسه چهلستون بودم فردی که همان علی حاتمی باشد از من خواست که روزهای جمعه به آنجا بروم و در مورد آیات قرآن بحث و بررسی بشود. من هم به این کلاس رفتم و چندین جلسه روی آیات قرآن کار میکردیم و نحوه کار هم بدین ترتیب بود که آیاتی چند از سوره مؤمنون را روی تخته سیاه مینوشتم و درباره کلمات و جملات و بطور کلی مطالبی که از آیه استفاده میکردم توضیحاتی میدادم و افراد جلسه هم نظرات و توضیحاتشان را میدادند و در پایان نتیجهگیری کلی را روی کاغذ مینوشتند و یادداشت برمیداشتند. بعد از مدتی خودشان پیشنهاد کردند که روی صحیفه سجادیه و دعاهای آن کار شود و من هم پذیرفتم و چندین جلسه هم روی دعای چهارم و پنجم صحیفه کار شد.
در ضمن جلسات که در این مسجد تشکیل میشد، علی حاتمی و چند نفر دیگر از افراد جلسه پیشنهاد کردند که جلسهای هم برای دخترها بطور سیّار در خانهها تشکیل شود. (البته بعد از ظهر جمعه) این برنامه هم توسط خودشان انجام شد و جلسه دخترانه هم بطور سیّار تشکیل میشد و مرا به آنجا میبُردند و درباره نهجالبلاغه و آیاتی از قرآن صحبت میشد. البته هیچیک از آن خانمها بعد از آن جلسه دیگر با من ارتباط نداشتهاند.
پسرهائی که در کلاس قرآن مسجد خمسه میآمدند و بعد از آن هم با من ارتباط داشتند: محمد متحدی، عباس عسگری و علیرضا شاهبابک[1] (البته درباره این فرد بعداً توضیح خواهم داد) بودند. و جریان هم از اینقرار بود که وقتی جلسه قرآن در مسجد دیگر خاتمه یافت. این سه نفر از من خواستند که در خانههای خودشان با آنها ارتباط داشته باشم و آن مباحثِ مسجد ادامه پیدا کند. و این ارتباط زمینهای برای مسائل بعدی شد که توضیح خواهم داد.
در مورد علی حاتمی باید اشاره کنم که بعد از جلسه مسجد خمسه مدتی دیگر ایشان با من گاه و بیگاه در خانه متّحدی تماس میگرفت تا اینکه حدود یکسال قبل دیگر من با ایشان تماس نگرفتم ولی متحدی با او ارتباط داشت و بطوریکه خودش میگفت از نشریّات و کتابهایی که تکثیر میشد تعدادی برای پخش به او میداد.
من با آن سه نفر که قبلاً نام بردم در خانههای خودشان جلسه داشتیم و روی مسائل عقیدتی و تفسیر قرآن کار میکردیم. تا اینکه در یکی از جلسات درباره تکثیر نوشتهها و یادداشتها صحبت شد و قرار شد که با علی حاتمی هم در این باره صحبت کنند. وسط هفته با او صحبت کرده بودند و او هم گفته بود که من خودم در این زمینه امکاناتی ندارم و با دکتر ملکی[2] صحبت میکنم شاید او بتواند کاری بکند. در جلسه بعدی ما چهار نفر، که در خانه عباس عسگری بود. علی حاتمی و ملکی هم شرکت کردند. (درباره ملکی باید این توضیح را بدهم که ایشان هم از افرادی بود که در جلسه قرآن مسجد خمسه چند بار شرکت کرده و از این طریق با من آشنا شده بود.)
وقتی در خانه عسگری موضوع تکثیر نوشتهها و یادداشتها و چگونگی انجام این امر مطرح شد، ملکی گفت من هم هیچ زمینه و امکاناتی در اینجا ندارم ولیکن در خارج از کشور افرادی را میشناسم که آنها در صورتی که این نوشتهها را در اختیارشان بگذاریم شاید بتوانند کاری صورت دهند. البته ما دیگر درباره این افراد و اینکه در کدام کشور هستند صحبتی نکردیم و فقط خود او گفت که در کشورهای اروپایی هستند. بعد از آن جلسه من تفسیر چند سوره و قسمتهایی از توحید را برای ملکی آوردم. و او ظاهراً میخواست تعطیلات تابستانی را به خارج برود آنها را هم با خود برد و بعد از دو سه ماهی که برگشت تنها یک جلد از تفسیر سوره یُوسف و قسمتهایی از کتاب توحید و تفسیر سوره طه را که تکثیر شده بودند آورد. و بعد از آن هم دیگر ما به امید او ننشستیم و خودمان درباره تکثیر صحبت کردیم و تصمیم چهار نفریمان بر این شد که با پول شهریه دانشجویی بچّهها و پولهایی که از خانوادههایشان میگرفتند (ضمناً یکبار هم سه یا چهار هزار تومان ملکی به من داد) یک ماشین پلیکپی و یک تایپ تهیّه کنند. اینها تهیه شد و در خانه عباس عسگری مورد استفاده قرار گرفت. به خصوص اینکه این ایام مُصادف با تعطیلات تابستانی بود. و ما چهار نفر هفتهای دو سه روز و شب در این خانه کار میکردیم. عباس عسگری تایپ میکرد و ما سه نفر هم آنها را تکثیر کرده و جمع و جور میکردیم. البته تعداد خیلی کم بود. ولی به هرحال توانستیم تفسیر سورههایی همچون کهف و مریم و طه و انبیاء و همچنین توحید و ابعاد گوناگون آن کتاب اول را تکثیر کنیم. و همانطور که قبلاً اشاره کردم تعدادی را به علی حاتمی برای پخش میدادند و تعدادی را هم خود این سه نفر به دانشگاه میبرده و به دوستان و آشنایان خود میدادند و پولهائی هم که بعنوان قیمت کتاب میگرفتند صرف کارهای بعدی میشد. ادامه این مسائل را بعداً توضیح خواهم داد.
در زمانی که من در مدرسه شیخ عبدالحسین بودم فردی به آنجا آمد و خودش را عدالتمنش معرفی کرده و گفت ما چند نفر هستیم و در خانه خود من جلسهای داریم و روی آیات قرآن کار میکنیم و از من خواست که به این جلسه بروم و در صورتی که بخواهم با آنها در زمینه آیات قرآن کار کنم. روز موعود خودش آمد و مرا به خانهاش بُرد و در آنجا با شش نفر به نامهای حمید نیکنام، رضا یوسفی، بهرام تیموری، علی اسدی، سعید واحد، محسن سیاهپوش آشنا شدم. و بعد از اینکه مقداری صحبت کردیم بنا بر این شد که در جلسات بعدی بر روی آیات یکی از سورههای قرآن (دقیقا یادم نیست) کار کنیم. و این برنامه هم ادامه پیدا کرد. و نحوه کار هم به همان ترتیبی بود که در جاهای دیگر انجام میشد. در ضمن بعد از مدتی از کتابهایی هم که تکثیر میشد تعداد کمی برای این افراد میآوردم. مدت زیادی گذشت و این ارتباط همچنان ادامه داشت تا اینکه قرار شد که دیگر در خانه عدالتمنش جلسه نباشد و خانهای برای تجمّع اجاره شود. این افراد هم خانهای را در خیابان اوستا اجاره کردند و من طبق برنامه قبلی هفتهای یکبار به آنجا میرفتم و کار فکری ادامه پیدا میکرد (دقیقا نمیدانم که کدامیک از این افراد بعنوان مستأجر آن خانه را اجاره کرده بودند ولی همگی هفتهای یکبار در آنجا جمع میشدیم. البته بعداً خود این افراد هم تصمیم به تکثیر تفسیرها کردند و وسائل هم تهیه نمودند و سورههایی همچون نجم و طور و قمر و... حاصل کارشان میباشد.
در رابطه با محمد و عباس و علیرضا، کار فکری و تکثیری همچنان ادامه پیدا میکرد و مدّتها گذشت. در ضمن تکثیر کتابهای تفسیر اعلامیههایی هم در زمینه مسائل سیاسی و در ارتباط با مسائل روز به طور پراکنده و مختلف نوشته و پخش میکردیم. بعد از مدتی صحبت کردیم که بهتر است این اعلامیهها و تحلیلهای سیاسی در یک عنوان خاص و شمارهبندی مخصوص نشر و توزیع شوند. و در مورد نام آن هم بحث شد و یکی از افراد پیشنهاد کرد که نام این نشریه را «فرقان» بگذاریم. و از آن پس نشریه مزبور ماهیانه منتشر میشد. و در همان حال تکثیر کتابها هم ادامه داشت و خود من هم علاوه بر ارتباط با این سه نفر و آن شش نفر و همچنین حسن اقرلو در خانه خودشان، در مدرسه شیخ عبدالحسین هم رفت و آمد داشتم.
بعد از انتشار شماره دو یا سه فرقان، یک شب که از مدرسه مزبور به خانه حسن اقرلو میرفتم. یک نفر مرا دنبال میکرد و سر خیابان دو سه نفر دیگر هم به او پیوستند. من هم دوباره به طرف بازار برگشتم و از کوچه پسکوچهها یکی پس از دیگری گذشتم. و بعد از مدتی توقف در یکی از مساجد به خانه حسن رفتم و دیگر از آن به بعد به مدرسه نرفتم و لباسهایم را هم درآوردم. و بعد از ارتباط با محمد و عباس و علیرضا موضوع تعقیب را مطرح کردم و اتفاقاً ملکی هم یک بار دیگر به خواست ما، به خانه عباس آمده بود تا درباره ادامه کار تکثیر سورههایی که برده است صحبت کند. و این موضوع با هم در میان گذاشته شد. و او گفت که شخصی قرار است از خارج بیاید او شاید بتواند کاری انجام دهد. بعد از مدتی ملکی گفت که این شخص آمده است و در خانه ملکی با او ملاقات کردم نامش دکتر عابد بود.
بنا شد که من و او به طور خصوصی صحبت کنیم. او شرائط مرا پرسید و من توضیحاتی دادم او گفت که میتواند مرا به کشورهای اروپایی ببرد و در آنجا زمینه فعّالیت هم وجود دارد. (البته نام کشور خاصی را ذکر نکرد) ولی گفت که باید ابتدا به پاکستان بروم و در آنجا فرد دیگری با من تماس خواهد گرفت و برنامههای بعدی را ترتیب خواهد داد. برای این منظور فردا هم به منزل یک روحانی در خیابان قزوین (اسم کوچهاش را نمیدانم) رفتیم و با او هم صحبت کرد. و قرار شد که ترتیب رفتن به پاکستان را آن روحانی بدهد. ضمنا دو قطعه عکس هم از من همان عابد خواست که بعداً لازم میشود. من هم گرفتم و به او دادم. برای این منظور او بعد از چند روز یک کارگر یزدی را همراه من کرد. و با تغییر لباس و به عنوان بلوچ راهی پاکستان شدیم. البته مشکلاتی هم وجود داشت، ولی به هرحال در شهر کراچی در مسافرخانهای ساکن شدم و حدود دو ماه در آنجا سرگردان بودیم تا اینکه آن شخص روحانی خودش به آنجا آمد و روز بعد مرا به مسجدی برد. و در آنجا با شخص دیگری که حاجی مینامیدش آشنا شدیم و قدری صحبت کردیم. او از تجربیاتش در جنگ خانمان سوز لبنان به طوری که خودش میگفت در آنجا بوده است تعریف کرد. و بالاخره به اینجا رسیدیم که تکلیف ما چیست و باید چه کنیم. او گفت قرار شما با عابد چه بوده است؟ ما هم برایش توضیح دادیم. او گفت که امکان بردن به کشورهای اروپایی را ندارد. ولی در شهر پیشاور و اطراف آن افرادی هستند و زمینه کار فکری در آنجا وجود دارد. شما میتوانید به آنجا بروید و با آنها کار کنید البته ابتدا باید زبان اُردو هم فرا بگیرید. گفتم بعد از اینکه افراد مزبور در زمینه فکری مدتی کار کردند چه میشود؟ او گفت ما امکاناتی داریم که آنها را برای یک دوره سه چهار ماهه آموزشی به لبنان بفرستیم. گفتم خود مرا بفرستید این دوره را طی کنم و بعد بروم با آنها کار کنم و امیدوار هم باشم که وعده شما به آنها راست است. او از قبول این امر سر باز زد. یکی دو روز بعد، آن برنامه پیشنهادی خودش را پذیرفتم و او هم گفت فردا بعد از ظهر از اینجا میرویم. فردا گفت ما مدتی در این شهر کار داریم و حالا نمیشود این برنامه را عملی ساخت. من هم که این سرگردانیها را میدیدم و چارهای هم نداشتم گفتم اگر این برنامه هم نمیشود پس من به ایران برمیگردم. قرار شد که آن شخص روحانی، ترتیب برگشت مرا بدهد. او هم یک فردی را همراه من کرد و او هم مرا به یک قاچاقچی سپرد و خلاصه برگشتم. ضمناً در آنجا از آن حاجی خواستم که عکسهایم را بدهد. او گفت پیش عابد است و او پاره میکند من هم پذیرفتم و دیگر اصراری ننمودم.
بعد از بازگشت به خانه حسن اقرلو رفتم و بار دیگر با محمد و عباس و علیرضا تماس گرفتم و کارهای فکری و تکثیری باز هم ادامه پیدا کرد. البته بعد از برگشت دیگر با ملکی به هیچوجه تماس نگرفتم و نمیدانم که آیا آن سورههائی که برای تکثیر برده بود کارش به کجا کشید. چون من او را مسئول این سرگردانی میدانستم.
در این زمان من و حسن اقرلو خانهای را در خیابان گرگان اجاره کردیم و محمد و علیرضا هم به آنجا رفت و آمد میکردند. البته برنامه خانه عباس عسگری هم به همان روال قبل ادامه داشت همچنین دوباره با حمید و رضا و بهرام و سعید و علی و محسن تماس گرفتم. و آنها هم در همان خانه خیابان اوستا کارشان را ادامه میدادند.
علیرضا شاهبابک[شاه بابابیک] که تا این زمان در جمع چهار نفری ما بود. وانمود میکرد که میخواهد درس بخواند و دانشگاهش را ادامه دهد. و به طوریکه محمد و عباس میگفتند همپای آنها کار نمیکند نباشد که دیگر با او ارتباط نداشته باشیم و از آن پس ما سه نفر شدیم. (من و محمد و عباس) بنابراین در این زمان من با محمد و عباس از یکطرف و با آن شش نفر از طرف دیگر تماس داشتم و حسن هم با من در یکجا زندگی میکردیم. البته اینها هم بعضیشان با افراد دیگری که خود میشناختند تماس داشتند.
چون خانه خیابان اوستا را بچهها میخواستند تخلیه کنند، من برای آخرین بار که با مصطفی جوادی تماس گرفتم درباره خانهای برای دو نفر با او صحبت کردم و او بعد از مدتی گفت خانهای در خانیآباد نو هست و میتوانند آنجا بروند. البته نه او این افراد را دید و نه من درباره خانه که از چه کسی است با او حرفی زدم. ظاهراً حمید و رضا به آن خانه رفتند و بچههای دیگر هم به آنها سر میزدند و برنامه تکثیرشان را هم آنجا ادامه میدادند. محسن و علی اسدی هم خانهای در نزدیکی میدان آزادی گرفتند که جلسات هفتگی در آنجا برقرار میشد.
این زمان مصادف شد با سقوط رژیم شاه جنایتکار و حمله به پادگانها و کلانتریها. این بچهها هم در جریانات مزبور تعدادی سلاح و فشنگ بدست آوردند که مقداری از آن را در خانه خیابان گرگان و مقداری هم در اختیار حمید و بچهها بود. در این باره بعداً توضیح میدهم.
این نکته را فراموش کردم که مدتی بعد از برگشت از مسافرت، فردی بنام سعید که در جلسه قرآن قلهک رفت و آمد میکرد و بعد از آن جلسه دیگر مدتی او را ندیدم، توسط متحدی با من تماس گرفت و گفت که در رضائیه درس میخواند و در آنجا یک روحانی بنام حسنی هست که سلاح در اختیار دارد و ممکن است اگر با او تماس بگیریم بتوانیم از امکاناتش استفاده کنیم. من هم پذیرفتم و همراه او به رضائیه رفتم و در اتاقی که خودش داشت ماندم و روز بعد برای صحبت با حسنی رفتیم. در اتاق من و سعید و حسنی و فرد دیگری بودیم. صحبتهای مختلفی درباره اوضاع سیاسی روز شد و سعید مسئله چگونگی در اختیار گذاشتن سلاح را مطرح کرد. او گفت که سلاح خیلی گران بدست میآید و پول برای تهیه آن در اختیار نداریم. در اثنای این صحبتها چون وضع شهر در آن روز متشنج بود حسنی گفت که کار فوری دارد و بنا شد که بعداً باز هم صحبت شود ولی دیگر مجالی بعداً پیش نیامد و آن برخورد هم بینتیجه بود.
بعد از این جلسه من آماده برگشتن شدم و سعید گفت که در آنجا به وسائل اولیه تکثیر نیاز دارد. و من برای بار دوم مقداری وسائل اولیه تکثیر هم با خودم برایش به رضائیه بردم. و وقتی خواستم برگردم از من خواست که به زنش پیغام دهم که به رضائیه برود و من هم این پیغام را رساندم و بعد از آن هم دیگر سعید را ندیدم، ولی عباس با او تماس داشته است و او هم بعداً از رضائیه بتهران آمده است (بطوریکه عباس میگفت).
بعد از جایگزینی رژیم فعلی به جای رژیم قبلی، ما باز هم کارهای تکثیری را چه در مورد تفاسیر و چه در مورد فرقان ادامه میدادیم. و در اینوقت به پول احتیاج داشتیم. من و محمد و عباس در این باره صحبت کردیم و قرار شد که در مورد مصادره بانک من با حمیدرضا و بهرام و علی و سعید و محسن صحبت کنم. بعد از طرح این موضوع آنها پذیرفتند که بانکی را در نظر بگیرند و مصادره کنند. و بعد از مدتی یک بانک را مصادره کردند (دقیقاً محل آنرا نمیدانم) و مقداری از آن را خودشان برای خرجهای ضروری برداشتند و مقداری هم به من دادند که به عباس عسگری دادم.
(ضمنا در این زمان عبدالرضا رضوانی و قاسم هم بتهران آمدند و در حوالی نیروی هوائی به همراه امیر فعله نوتاش خانه گرفتند و حسن اقرلو هم با آنها تماس میگرفت)، من و محمد و عباس در این مرحله بر اساس موضعگیری سیاسی و اجتماعیمان که در نشریات منعکس میشد. صحبت کردیم که مخالفت خود را با این رژیم صرفنظر از بُعد فکری در زمینه عملی چگونه منعکس کنیم؟ و بعد از بررسی زیاد به این نتیجه رسیدیم که افراد مؤثر رژیم را از میان برداریم. این تصمیم کلّی را بنا شد هر یک از ما با افرادی که تماس داریم در میان بگذاریم. من این موضوع را با حمید و رضا و سعید و علی و بهرام و محسن در میان گذاشتم و بعد از مدتی در یکی از جلسات،خود آنها پیشنهاد از میان برداشتن قرنی را کردند من هم پذیرفتم و بنا بر این شد که آنها خودشان دنبال شناسائی و انجام این عمل بروند و من هم اعلامیه آن را بنویسم (البته یک اعلامیه مقدماتی هم در همان جلسه نوشتم و به آنها دادم که خودشان تعداد کمی از آن را تکثیر کنند)
بعد از مدّتی این کار انجام شد و اعلامیه آن هم نوشته و پخش گردید. در این وقت چون از خانه عباس عسگری هم دیگر نمیشد استفاده کرد، بنا شد او هم از خانهشان بیرون بیاید و خانهای بگیرد و وسائل تکثیر را هم به آنجا ببرد و مسئول تکثیر و تبلیغ باشد. البته کجا خانه گرفت و با چه کسانی کار میکرد من نمیدانم. از آن به بعد او و محمد به خانه ما میآمدند و درباره مسائل صحبت میکردیم.
درباره حسن اقرلو و نقش او باید بگویم که از وقتی من و او با هم در خانه خیابان گرگان ساکن شدیم. با همفکری و همکاری هم مسائل فکری و یا اجتماعی و سیاسی را مینوشتیم و یا نوشتههای تفسیری و یادداشتهای مختلف و پراکنده را او جمعآوری کرده و مینوشت ولی در هیچ یک از عملیّات شرکت نداشت.
بعد از جریان قرنی، مسئله افراد و اعضای شورای انقلاب مطرح شد و چون از قرائن و شواهد چنین برمیآمد که مطهری در شورای انقلاب شرکت دارد. این موضوع با حمید و رضا و بهرام و محسن و سعید و علی (یعنی در یکی از جلسات) مطرح شد. و بعد از قدری صحبت در این باره باز هم بر طبق روال قبلی بنا شد که عمل را آنها انجام دهند و اعلامیه پایانی را هم من بنویسم. این کار هم انجام شد و اعلامیه را هم من نوشتم و عباس عسگری تکثیر و توزیع کرد. در این زمینه باید توضیح بدهم که من نمیدانم کدامیک از این شش نفر در این جریانات شرکت میکردند من طرف مقابلم اینها بودند و مسائل در جمع مطرح میشد. ولی آیا کدامیک و یا چند نفرشان در این جریانات بودند باید از خودشان پرسید. بعد از این جریان همین افراد یعنی حمید و رضا و بهرام و محسن و... در جلسه بعدی گفتند که بانک سهراه تخت جمشید را مصادره کردهاند و چون مسئله تخلیه خانه خانیآباد هم مطرح بود و دنبال جای مناسبی بودند صحبت کردیم که بهتر است باغی را خریداری کنیم و آنها هم پذیرفتند و دنبال این کار هم رفتند و باغ کلارک را خریداری کردند. قیمت آن را دقیقاً نمیدانم، ولی محسن و رضا در آنجا رفت و آمد میکردند و صاحبان آنها شناخته شده بودند. اسلحههائی را هم که قبلا از آنها حرف زدم به این باغ منتقل کردیم. ضمنا بعد از مدتی حمید نیکنام دستگیر شد. البته جریان دستگیریاش هم به طوری که بچههای دیگر برای من تعریف کردند بدین ترتیب بوده است که به خانه برادرِ محسن سیاهپوش در قزوین میرود (من او را ندیده و نمیشناسم، ولی طبق گفته خود این افراد قبلاً با اینها جلسه قرآن داشتهاند) و به هنگام بازگشت تعقیب شده و دستگیر میگردد.
در برنامه سه نفری من و محمد و عباس هم محمد مطرح کرد که چون من در تهران با کسی تماس ندارم بهتر است به شهرستان بروم و ظاهراً با توجه به زمینههای قبلی سعید در رضائیه او به رضائیه و بعداً به تبریز رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت که در آنجا هم زمینه فعّالیت هست و بنا شد که دو هفتهای یکبار به ما سر بزند (یعنی به خانه ما بیاید). ولی من از برنامه تبریز و از افرادی که با او تماس میگرفتند و کار میکردند هیچگونه اطلاعی ندارم، فقط گاه و بیگاه که میآمد از نشریاتی که تکثیر کرده و یا تفسیرهایی که دوباره در آنجا تکثیر شده صحبت میکرد.
عباس عسگری هم مطرح کرد که افرادی که او با آنها تماس دارد میتوانند در عملیات هم شرکت کنند. بعد از مدتی مسئله بهبهانی[3] را طرح کرد که دنبال او بروند من هم پذیرفتم و بعد از مدتی او را زدند و اعلامیهاش را هم من نوشتم و عباس تکثیر و پخش کرد. غیر از بهبهانی افرادی که عباس با آنها تماس داشت در جریان کار لاجوردی[4]، هانس آلمانی[5]، محمدباقر دشتیانه[6] و مفتح شرکت داشتند که همه اینها را خودشان شناسائی میکردند و عباس با من در میان میگذاشت و بعد از صحبت در این باره آنها کار را انجام میدادند و من هم اعلامیهاش را مینوشتم.
درباره هانس باید توضیح دهم که در رژیم قبلی یکبار عباس عسگری در جمع چهار نفری (من و خودش و محمد و علیرضا) مطرح کرد که یک خارجی را شناسائی کرده است که با توجه به حفاظتی که از او میشود پیداست که نقش مهمی دارد (البته ما دیگر سئوال نکردیم که آیا خودش این شناسائی را کرده و یا توسط دیگران) و اگر زده شود بد نیست. ولی ما در آن موقع سلاح نداشتیم و این کار میسّر نشد. بعد از سقوط رژیم شاه یکبار دیگر عباس گفت که خارجی مزبور از ایران رفته است و دیگر پیدایش نیست، ولی بعد از مدتی باز هم گفت که آمده است و بنا شد که این بار دقیقاً او را شناسائی کنند و محل رفت و آمدش را در نظر بگیرند. این کار انجام شد و با من هم عباس در میان گذاشت و بنا شد که افراد مرتبط با عباس او را بزنند و اعلامیهاش را هم من بنویسم. اطلاع من از این جریان همین است و اگر جزئیات دیگری در مورد محل رفت و آمد آن فرد باشد باید از افرادی که عباس با آنها تماس داشت پرسید.
موضوع لاجوردی و دشتیانه و مفتح هم به همین صورت بود. یعنی افرادی که عباس با آنها کار میکرد شناسائی و انجام میدادند و من هم اعلامیهاش را مینوشتم و عباس هم پخش و تکثیر میکرد. البته انتخاب دشتیانه و مفتح جزو همان برنامه کلی موضعگیری ما در برابر رؤسای کمیتهها بود، ولی لاجوردی و بهبهانی و هانس یا به پیشنهاد عباس و یا افرادی بود که با او در تماس بود.
بعد از دستگیری حمید نیکنام، ارتباط من با آن پنج نفر (رضا و بهرام و محسن و علی و سعید) در خانه میدان آزادی و چند بار هم در باغ کلارک ادامه پیدا کرد و در همین زمان بود که بانک دزاشیب هم توسط این افراد مصادره شد (جزئیات آنرا نمیدانم فقط وقتی در یکی از جلسات با آنها تماس گرفتم صحبت کردند که اینکار انجام شده است). همچنین موضوع رفسنجانی پیش آمد و باز هم در جمع مطرح شد که این کار انجام شود و بعد از تصمیمگیری بر طبق روال قبلی آنها اقدام به این امر نمودند و من هم اعلامیهاش را نوشتم.
بعد از جریان مزبور جریانات دیگری همچون زدن رضی شیرازی و حسین مهدیان و مهدی عراقی و حاج طرخانی توسط این افراد بوقوع پیوست و اعلامیهها را هم من نوشتم همچنین بنا بود که خسروشاهی هم توسط این افراد زده شود، ولی جزئیات آن را دیگر نمیدانم.
در همین مرحله بود که سعید واحد دستگیر شد. یعنی در جلسه بعدی بچههای دیگر گفتند که سعید در حالی که کُلت هم به همراه داشته است دستگیر شده است که بعد از مدتی آزاد شد و دوباره با ما تماس گرفت.
بعد از اینکه باغ کلارک شناسائی شد، افراد مورد بحث یعنی رضا و بهرام و سعید و علی و محسن تصمیم به اجاره خانه جدیدی کردند و آن همان خانه خیابان شوری بود که مدتی هم در اینجا رفت و آمد میکردیم، ولی بعد از برنامه حسین مهدیان و مهدی عراقی[7] این افراد دیگر عملیاتی انجام ندادند. البته شاید در مصادره بانک شرکت کرده باشند ولی من اطلاعی ندارم.
توضیح این نکته هم لازم است که من و حسن اقرلو بعد از اینکه اسلحههائی را که در خانه گرگان بود به باغ کلارک منتقل شد. (البته او از جریان باغ اطلاعی نداشت) تصمیم به تعویض خانه مزبور گرفتیم و بعد از مدتی خانه واقع در خیابان فرصت تقاطع جمالزاده (که در آنجا دستگیر شدیم) را اجاره کردیم. در این خانه من و حسن زندگی میکردیم و محمد و عباس هم گاه و بیگاه به آنجا رفت و آمد میکردند. دیگر کسی آنجا را نمیدانست تنها آخرین شبی که در آنجا دستگیر شدیم امیر فعله نوتاش که با حسن تماس داشت طبق آدرسی که حسن به او داده بود آمده بود که حسن را در صورتی که لازم باشد به بیمارستان ببرد (چون لوزههایش را عمل کرده بود) رفت و آمد من در این مدت یا به طور کلی از یک سال قبل خیلی کم بود و دو هفته و یا سه هفتهای یک بار بهرام طبق قرار قبلی سر خیابان میآمد و مرا به جلسه پنج شش نفری (حمید و رضا و بهرام و سعید و علی و محسن) میبرد. این نکته را هم اضافه کنم که ما از تلفن این خانه استفاده نمیکردیم چون اولاً کسی را نداشتیم که به او تلفن کنیم و بچههای دیگر هم تلفن نداشتند. و ثانیاً در عین آنکه در اجارهنامه مسئله استفاده از تلفن هم قید شده بود ولی با زن صاحبخانه صحبت کردیم و چون او مدعی بود که مستاجر قبلی که یک زن و دو تا بچه با خصوصیات خاصی بوده است (این مسئله را هم زن صاحبخانه و هم همسایه بالائی مطرح میکردند) پول تلفن زیادی بدهکار بوده و پرداخت نکرده و قبض تلفن هم هنوز نیامده بود. ما به زن صاحبخانه گفتیم که از تلفن استفاده نمیکنیم و او خود گاهی میآمد و با استفاده از گوشی تلفن همسایه بالائی از منزل ما به پسرش که میگفت در سوئد تحصیل میکند تلفن میکرد. و این مسئله بعداً در این اواخر با مخالفت حسن اقرلو روبرو شد و چند هفته آخر دیگر برای تلفن به پسرش به خانه ما نیامد و آن گوشی تلفن هم که در خانه ما بود بچههائی که برای مصادره بانک رفته بودند آورده و به ما دادند. من در تمام این مدت یعنی لااقل از یک سال قبل جز با افرادی که تا کنون نام بردم تماس و ارتباطی نداشتم و تمام وقتم صرف نوشتن تفاسیر و فرقان و یادداشت از آیات قرآن و ارتباط با همین افرادی که ذکر کردم شده است.
دو نکته دیگر هم لازم به تذکر است یکی مسئله زدن قاضی در تبریز، یک بار که محمد متحدی آمده بود درباره این شخص صحبت کردیم و بنا شد که او مسئول انجام این امر باشد و من هم اعلامیهاش را بنویسم بعد از مدتی این کار انجام شد و من هیچ اطلاعی از افرادی که در این جریان بودهاند ندارم.
دیگری مسئله شیراز که در این اواخر عباس عسگری گفت فردی را به آنجا فرستاده است که زمینه فعالیت در آنجا را بررسی کند. و بار دیگر گفت آن فرد قرار است یک گزارش کلی از اوضاع آنجا و زمینههائی که وجود دارد تهیه کند و بیاورد، ولی این امر انجام نپذیرفت و من دستگیر شدم.
[1] - نام صحیح او علیرضا شاهبابابیک است.
[2] - دکتر محمد ملکی
[3] - سیدمحسن بهبهانی، مجری برنامههای مذهبی رادیو
[4] - احمد لاجوردی از سرمایهداران و کارخانهداران معروف دوره پهلوی
[5] - هانس یوآخیم لایب، یک آلمانی که توسط گروه فرقان ترور شد.
[6] - از اعضای جامعه روحانیت مبارز تهران و رئیس یکی از کمیتههای منطقهای شهر تهران
[7] - این ترور در شهریورماه 1358 انجام شد.


















نظرات