نگاهی به کارنامه ولیالله چهپور
نقطه اتکای انقلابیون در دفتر آیتالله طالقانی
حاج ولیالله چهپور از جمله مبارزان و افراد نزدیک به مرحوم آیتالله طالقانی بود که در آستانه چهل و هشتمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی به دیار باقی شتافت.
ولیالله چهپور در سال ۱۳۰۷ در محله عودلاجان (جنوب غربی چهارراه سرچشمه) تهران متولد شد. در سن دو سالگی پدر خود، حاج اسماعیل را از دست داد. پس از فوت پدر، مادرش با خیاطی، معاش سه فرزند خود را تأمین میکرد. چهپور تحصیلات خود را تا حدود سیکل ادامه داد و به دلیل وضعیت اقتصادی خانواده، در تابستانها به کارهایی مانند نجاری، صحافی، آهنگری و سماورسازی روی میآورد تا هزینههای تحصیل خود را تأمین کند. پس از اتمام تحصیل، مدتی به عنوان حسابدار در کارخانه سیمان ری مشغول به کار شد و سپس به کسبوکار در بازار روی آورد.
آشنایی چهپور با مهدی غیوران، از اعضای مؤثر مدرسه رفاه، نقطه عطفی در زندگی او بود. این آشنایی منجر به مشارکت او در فعالیتهای مخفیانه علیه رژیم پهلوی شد. منزل او به پایگاهی برای فعالیتهای انقلابی تبدیل شد؛ از جمله برگزاری جلسات تفسیر قرآن و بحثهای سیاسی، تشکیل کلاسهای جودو و دفاع شخصی برای تربیت مبارزان، و نگهداری مواد منفجره، اسلحه و دارو برای مجروحان. او نقش پشتیبانی و تدارکاتی در گروههای مسلح داشت و با وجود خطر دستگیری، به فعالیت خود ادامه میداد.
یکی دیگر از چهرههایی که در مبارزات او مؤثر بود، محمد مهرآئین بود که آن سابقه را چنین یاد کرده است: «سال ۱۳۴۲ بود که با شخصی آشنا شدم که ورزش جودو کار میکرد. [...] آن موقع ورزشهای رزمی، ورزش کاراته یا جودو در انحصار نیروهای مسلح بود و هرکسی که میخواست برود، حتماً باید شخصی از شهربانی، ارتش یا ساواک او را معرفی میکرد که ما به هر صورت با ترفندهای خاصی توانستیم در این کلاسها شرکت بکنیم. ما به حدی رسیدیم و با عزیزانمان از مؤتلفه که در رابطه با کار نظامی بودند، از جمله برادر بزرگوارمان آقای چهپور و آقای غیوران آشنا شدیم. بعد توانستیم در منزل آقای حاج ولی چهپور در خیابان ایران، اولین کلاس را برگزار کنیم. کلاس به صورت مخفی بود و خیلی با احتیاط و با فاصله انجام میشد که ساواک مطلع نشود. این ابتدای کارمان بود و بعد از مدتی با مجاهدین قدیم و منافقین فعلی آشنا شدیم که با آنها کار نظامی و آموزشی میکردیم.»[1]
چهپور با آیتالله طالقانی نیز ارتباط نزدیکی داشت که بعداً با ازدواج دخترش با محمدرضا طالقانی (فرزند آیتالله) این رابطه مستحکمتر شد. پس از آزادی آیتالله طالقانی از زندان، چهپور مسئولیت دفتر ایشان را بر عهده گرفت و در روزهای منتهی به انقلاب، این دفتر به کانونی برای مراجعات مردم و هماهنگیهای انقلابی تبدیل شد.
در مقطعی که میان برخی مبارزان و سازمان مجاهدین خلق گفتگو برقرار شد، هاشمی رفسنجانی در خانه چهپور با بهرام آرام به گفتگو نشسته بود.
چهپور یکی از فعالان امور فرهنگیای بود که در مقطعی پوشش مبارزه قرار گرفت. به پیشنهاد آیتالله بهشتی، شرکت «فیلم در خدمت دین» را تأسیس کرد و با تهیه و نمایش فیلمهای آموزشی و اخلاقی در مدارس اسلامی، به تقویت بنیانهای فرهنگی میپرداخت. خود چهپور درباره آن شرکت میگوید: «آقای بهشتی میگفت به فرزندانمان میگوییم خوب سینما نروید، تلویزیون نبینید و... شما بیایید یک چیزی جایش بگذارید. ما یک شرکت فیلم در خدمت دین درست کردیم. با دکتر تواناییفر که استاد دانشگاه بود. من خودم تو مدارس اسلامی، مدرسه علوی، مدرسه رفاه، مدرسه معرفت، هفتهای یک دفعه، از این پرده سیّارها داشتم. میرفتم برای بچهها فیلم ۱۶ میلیمتری میگذاشتیم. [...] یک جاهایی که خلاف بود، فیلم را میچیدیم. کوتینگ میکردیم. صدا میگذاشتیم، آیههای جهاد را کنار این فیلمها میگذاشتیم. آقای هاشمی این را دید. گفت این را نگذارید، این را هر که ببیند، همهتان را میگیرند. مردم را به جهاد و مبارزه تشویق میکردیم. تو خانه من این کارها را میکردم. آپارات ۱۶ داشتم. [...] بعد از انقلاب، قطبزاده یک سریش را از من گرفت، اول که صداوسیما رفت و دیگر هم به ما نداد.»[2] البته چند سند ساواک ردی از این کارهای او دارد. طبق اسناد ساواک، دیگر افراد فعال در این شرکت، شهید محمدعلی رجایی، شهید محمدصادق اسلامی، حسن توانا و ... بودند. ساواک حتی توانست برخی جلسات آنها را رصد کند. به عنوان نمونه در تاریخ ۱۲ / ۹ / ۵۱ که جلسه هیأت مدیره شرکت در منزل حاج سیدرضا نیری تشکیل گردیده، گزارش نسبتاً مفصلی راجع به گردش کار شرکت، تصمیمات متخذه، گفتگوهای انجام شده، خرید یک آپارات روسی توسط ولیالله چهپور برای پخش فیلم «دیار پیغمبران» و ... داده است. [3]
و در گزارشی دیگر به تاریخ ۵ / ۷ / ۵۲ مینویسد: «جلسه مجمع عمومی عادی شرکت مزبور از ساعت ۱۸:۳۰ الی ۲۲:۳۰ روز سهشنبه مورخه ۲۷ / ۶ / ۵۲ با حضور ۶۴ نفر از سهامداران در سالن دبیرستان دخترانه رفاه واقع در کوچه مستجاب پشت ساختمان مجلس شورای ملی تشکیل شد. [...] حاج مرتضی شفیق [...] به مدت ۱۵ دقیقه از طرف کادر هیئت مدیره قبلی تشکر نمود و حضار را به انتخاب هیئت مدیره جدید تشویق کرد و قدری درباره اهمیت وجود این شرکت به منظور رفع نیاز مسلمین و جلوگیری از انحراف اخلاقی آنان صحبت کرد و گفت: ما از شرکت فیلم بهره و سود مادی توقع نداریم و سهامی که خریداری شده جزء خیرات محسوب میشود. سپس حاج سیدتقی خاموشی درباره تقویت این شرکت سخنرانی نمود. آنگاه محمدصادق اسلامی ضمن صحبت پیشنهاد نمود که اعضای هیئت مدیره قبلی را به علت تجاربی که دارند مجدداً انتخاب نمایند.» در ادامه سند اعضای گروه فنی را ولیالله چهپور، کاظم نیکنام، جعفریان و محمدصادق اسلامی نام میبرد.[4]
او همچنین در راهاندازی «شرکت سبزه» در کمالآباد کرج فعال بود که فضایی برای تجمع خانوادههای مذهبی و برگزاری اردوهای دانشآموزی فراهم آورد.
او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیتهای مختلفی را عهدهدار شد. نخست یکی از مدیران دفتر آیتالله طالقانی بود که تا زمان فوت ایشان، نقطه اتکای انقلابیون بود و مانع از انحصار دفتر او در دست اعضای مجاهدین خلق شد. پس از آن مسئول جمعآوری اموال مازاد دولت به دستور نخستوزیر وقت، شهید محمدعلی رجایی شد. همچنین بازرس ویژه نخستوزیر در گمرک و کالاهای متروکه بود و از سوی میرحسین موسوی برای تحویل اموال مصادره شده مأموریت گرفت. به مدت هشت سال مدیرعامل شرکت واحد اتوبوسرانی تهران بود و در دوره ریاست محسن رفیقدوست بر بنیاد مستضعفان نیز مسئولیت آن بنیاد را بر عهده داشت.
در شب ارتحال آیتالله طالقانی او بر بالین ایشان بود. ماجرای آن شب را چنین نقل کرده است: «ما را داماد آقای طالقانی دعوت کردند شمال، بعدازظهر حرکت کردیم و از جاده چالوس آمدیم. اول جاده چالوس که نهار را خوردیم. آقا گفت کمی استراحت کنیم و برویم. بعد از آنجا آمدیم منزل، آن شب سفیر شوروی و چند تا دیگر دعوت داشتند که میخواستند به دیدن آقا بیایند. آقا هم رادیو را گوش داد و بعد گفت مرا به مجلس ببر. من هم آقا را بردم و در مجلس خبرگان گذاشتم. گفت برای شام یک تدارکی ببین که اگر آمدند، شام بمانند. خانم ما زرشک پلو با مرغ درست کرد. من هم رفتم آقا را از مجلس آوردم. بالا بودند، این شانهچی و چند تا از اینها و نماینده شوروی، شام خوردند و هیچ مسئلهای هم نبود. آن آقایان رفتند و آقا هم گفت شما هم خستهاید، از صبح رانندگی با ما بودی و برو استراحت کن. تقریباً ساعت نیم بود که دیدم آقا از بالای پلهها صدا میکند، مرا صدا کرد. گفت من حالم خوش نیست و غذا را هم استفراغ کردم و زیر سینهام درد میکند. گفتم آقا بروم دکتر بیاورم. گفت نه، مثل اینکه سرما خوردم. شهریور هم بود. گفت از این روغنهای مالیدنی داری من زیر سینهام را چرب کنم؟ آقا دراز کشید، ما از این ابوفاز مکه داشتیم، آوردم زیر سینه آقا را ماساژ دادم. گفتم شاید آقا سرما خوردید. گفت نه، زیر سینهام درد میکند، یک شال مشکی داشت که مثل عمامه بود و مثلاً شبها میبست، گفت این را محکم زیر سینه من ببند. همینطور که یک پهلو دراز کشیده بود من دیدم تنفسش خیلی ناراحت است و خُرخُر میکند. گفتم آقا دکتر بیاورم. گفت نه. من خودم فکر کردم که بروم دکتر بیاورم، اینطور نمیشود رهایش کرد. گفتم آقا شما طاقباز اگر بخوابید مثل اینکه تنفست راحتتر میشود. آقا را طاقباز کردم و به خانمم گفتم مواظب آقا باش، من بروم دکتر بیاورم. تقریباً ساعت یک شده بود. ما در خیابان ایران بودیم، آمدم بیمارستان شفا یحیائیان، گفتم دکتر دارید؟ گفتند اینجا هیچ کس نیست. رفتم خانه دکتر شیبانی که خیلی به آقا نزدیک بود رفتم دکتر شیبانی را بیاورم، او هم نبود. رفتم بیمارستان ایرانشهر که خودمان خرج پزشکان را میدادیم، مجروحین را میبردیم، پسر آقا آنجا بود نه دکتری نه چیزی پیدا نکردیم. به پسرش تلفن کردم و گفتم محمدرضا، یک دکتر بیاور آقا اینطوری است، من هر چه میگردم چیزی گیر نیاوردم. خلاصه برگشتم و آمدم دوباره به بیمارستان شفا، گفتم آقا، آیتالله طالقانی اینطوری است اقلاً یک دستگاه اکسیژنی، چیزی شما بیاورید، من که دکتر نیستم و عقلم نمیرسد، یک چیزی بیاورید. این تنفسش ناراحت است، تنفسش مشکل پیدا کرده. دستگاه کپسول و اینها آوردیم و جلوی در منزل گذاشتیم در عین حال پسرش هم یک دکتر آورده بود. دکتر که بالای سر آقا آوردیم دیگر آخرین لحظاتش بود. بعد هم من به مهندس بازرگان تلفن کردم و صباغیان و همه آمدند اینجا و معاینه کردند و گفتند آقا آنفارکتوس کرده است. یک دختر من تا آخر سر بالای سرش بود. همان شب که این حادثه شد، برقهای ما رفته بود، تلفن قطع شده بود. آقا از پلهها که داشت بالا میرفت، گفت خانم این برقها رفته میدانی چه هست؟ علامت این است که ما هم باید برویم. خانم من گفت آقا این حرف چیست که میزنی؟ گفت نه دیگر، بس است اینقدر اینجا ماندیم، برویم ببینیم آن طرف چه خبر است. به نظر من اینهایی که مردان خدا هستند از دنیا کنده میشوند. رفت بالا و بعد این حادثه پیش آمد.»[5]
[1] اسلامی، محمد مهدی (1402) مرد پولادین انقلاب، تهران: انتشارات ایران، ص 640
[2] مصاحبه ولیالله چهپور با مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلسه اول، شماره کاست: 2790
[3] مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات (۱۳۸۲) یاران امام به روایت اسناد ساواک: شهیدِ صادق / شهید محمّدصادق اسلامی، تهران: انتشارات مرکز بررسی اسناد تاریخی، ص 218
[4] مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات (1390) مسجد ارک تهران به روایت اسناد ساواک، تهران: انتشارات مرکز بررسی اسناد تاریخی، ص 492
[5] مصاحبه ولیالله چهپور با مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلسه سوم، شماره کاست: 28560
اهواز مقر شرکت واحد اتوبوسرانی تعمیرگاه خودروهای جبهه و جنگ
تصویری از دهه هفتم زندگی


















نظرات