17 مرداد 1405

آمریکا چگونه راضی می‌شود؟


به قلم حسنین هیکل، روزنامه‌نگار مشهور مصری

آمریکا چگونه راضی می‌شود؟انور سادات رئیس‌جمهور مصر و جیمی کارتر رئیس‌جمهور آمریکا در جریان مذاکرات کمپ‌دیوید - «پیمان کمپ دیوید» یکی از شاخص‌ترین نمونه‌ها در موضوع جلب رضایت آمریکا از سوی دولت‌های منطقه به شمار می‌رود. پیمانی که البته به سود رژیم صهیونیستی در خاورمیانه تنظیم شده بود.

متن زیر ترجمه مقاله‌ای به قلم حسنین هیکل (روزنامه‌نگار مشهور مصری) با عنوان «آمریکا چه وقت و چگونه راضی می‌شود؟» که عیناً از روزنامه اطلاعات مورخه ۶ شهریورماه ۱۳۵۶ آورده شده است:

هنوز هم در کنار زرّادخانه سیاست کشورهای عربی هستیم، ارزیابی می‌کنیم و وسائل و سلاح‌هایی را که در آن هست صورت‌برداری می‌نماییم، تا از محتوای زرادخانه اطمینان حاصل کنیم و میان «تصور» و حقیقت را فرق گذاریم، و روی یک خیال به خواب نرویم تا ناگهان در اثر یک ضربت بیدار شویم. در این مقاله می‌خواهم دومین «تصور»ی را که به امید آن به خواب می‌رویم مورد بررسی قرار دهم، یعنی «تصور» ما با تکیه کردن به ایالات متحده آمریکا، باید به هر طریقی آن را راضی سازیم.

یکم - موقعی که سیاست راضی کردن آمریکا را به هر طریقی که ممکن است بررسی می‌کنیم، هدف من شرح دادن نظر خودم است و به نظرات دیگران اشاره‌ای ندارم، زیرا همیشه گفته‌ام و باز هم می‌گویم که دلیل زاییده تجربه است و تاریخ همیشه حقیقت را نشان می‌دهد.

دوم - اگر سخنانم این‌طور استنباط می‌شود که من مخالف سیاست راضی کردن آمریکا به هر طریقی می‌باشم، معنیش این نیست که حمله نفرتی را علیه آمریکا آغاز کرده‌ام. ایالات متحده آمریکا آن فرشته رحمتی نیست که دوستان و هم‌پیمانانش در منطقه تصور می‌کنند. در عین حال آمریکا، آن شیطان رجیم نیست که دشمنان و رقبایش در منطقه تصور می‌کنند، بلکه ایالات متحده آمریکا یکی از دو ابرقدرت است که دارای آزها و خواسته‌هایی می‌باشد. هم‌چنین از سیاست‌هایی پیروی می‌کند که به وسیله آنها نظرات خود را نشان می‌دهد و وسائلی در اختیار دارد که سعی می‌کند از طریق آنها سیاست‌های مزبور را به مرحله اجرا بگذارد. آمریکا چنین کارهایی را طبق خواسته خودش انجام می‌دهد، نه آن‌گونه که دیگران، چه دشمنان و چه دوستان، می‌خواهند. ولی دیگران که منافع و خواست‌هایشان با روش‌های آمریکا مغایرت دارد حق دارند در برابر ایالات متحده ایستادگی کرده و مانع اجرای سیاست آن شوند و خطرات برخورد با آمریکا را پذیرا شوند. مناقشات مسأله‌ای‌ست، و برخورد مسأله‌ای دیگر و نفرت مسأله سوم، و در حقیقت روابط بین‌المللی در مجموع، مناقشاتی است میان طرف‌هایی که هر یک از آنها سعی دارند نسبت سود خود را افزایش و نسبت زیان خود را کاهش دهند. امروز در روابط بین‌المللی برخوردی تا سرحد مرگ و یا زندگی وجود ندارد، بلکه برخوردی است فقط برای زندگی.

سوم - من در روابط خصوصی علاوه بر روابط بین‌المللی، روابطی را سراغ ندارم که بر اساس جلب رضایت به طرق مختلف استوار باشد، و به نظر من منطق جلب رضایت به طرق مختلف باعث می‌شود که روابط و حتی دوستی از سطحی که شایسته آن است نزول کرده و به سطحی که نباید برسد سقوط نماید. شاید ادعا کنیم که هیچ‌یک از طرف‌ها نمی‌توانند طرف دیگری را با طرق مختلف راضی کنند، زیرا چنین رویه‌ای باعث می‌شود که اشتهای طرف برای خواسته‌های محال باز شود. گذشته از این تضمینی برای مطالبه بالمثل وجود ندارد، چون که اقدامات راضی کردن با طرق مختلف به صورت سکه ارزان‌قیمتی در بازاری که از لحاظ کثرت عرضه متورم شده است، در می‌آید.

پس از این نکته‌هایی که شرح دادم پرسش زیر را مطرح می‌سازم:

صرف‌نظر از اینکه منافع هر کشور عربی در این است که آمریکا را با طرق مختلف راضی کنند، آیا هر یک از کشورهای عربی این قدرت را دارند تا بتوانند آمریکا را با طرق مختلف راضی نمایند؟

این سیاست‌ها انعکاس زیادی در بعضی از کشورهای عربی رویاروی اسرائیل که انتظار وارد کردن فشار آمریکا را بر اسرائیل می‌کشند و تصور می کنند که بهای آن را از طریق راضی کردن آمریکا به طرق مختلف پرداخت می‌کنند، احساس می‌شود. به همین جهت پرسش را باید به شکل زیر مطرح کنیم:

صرف‌نظر از اینکه به نفع هر یک از کشورهای رویاروی اسرائیل است که آمریکا را به طرق مختلف راضی کنند، آیا هر یک از کشورهای رویاروی، این قدرت را دارند که آمریکا را به وسائل مختلف راضی نمایند؟

این پرسش خود به خود ما را به مطرح کردن پرسش دیگر می‌کشاند:

کشورهای عربی رویاروی اسرائیل چه امکانی دارند که بتوانند به وسیله آن آمریکا را به طرق مختلف راضی نمایند؟

باز هم پرسش دیگری مطرح می‌شود:

چه چیزی آمریکا را تا پایان کار راضی می‌کند؟ پاسخ به این پرسش به شرح زیر است:

آمریکا هم منافعی دارد و هم خواسته‌هایی، و صرف‌نظر از این منافع و خواسته‌ها چنان‌چه دیگران امتیازات دیگری بالاتر از منافع و خواسته‌ها ارائه دهند، آمریکا ممانعتی نشان نخواهد داد. لذا ما بایستی ابتدا آمریکا و سپس خواسته‌های آن و بالاخره امتیازات دیگری را که بالاتر از این منافع و خواسته‌ها است تعیین کنیم:

یکم - در مورد منافع به خوبی می‌توانیم ببینیم که آمریکا دارای منافع استراتژیکی و حیاتی در منطقه می‌باشد که این منافع عبارت است از نفت اعراب و مازاد درآمدهای آن. ولی مشکل آن است که این منافع در اختیار کشورهای عربی رویاروی اسرائیل نیست، بلکه در دست کشورهای عربی پشت خط جبهه است. این کشورها هم نظر خاصی نسبت به نفت و مازاد درآمد آن دارند، و به طور خلاصه معتقدند که نفت مانند کشاورزی و صنایع یک منبع درآمد نیست بلکه ثروتی است ملی برای آنها، و این وضع باعث می‌شود که این کشورها در مورد نفت رأساً اقدام و ارزیابی کنند و بدون توجه به مزایایی که درباره همبستگی و آینده وحدت اعراب گفته می‌شود به هیچ‌کس اجازه دخالت در این کار را نمی‌دهند. چه با این ارزیابی‌ها هماهنگی داشته باشیم یا نداشته باشیم باید بدانیم که هیچ‌کس نمی‌تواند نظر خود را بر «دارنده مال» هر قدر هم نسبت فامیلی و نزدیکی داشته باشد، تحمیل نماید. والاحضرت فهد، ولیعهد عربستان سعودی، در یک مصاحبه مطبوعاتی که اخیراً در پاریس تشکیل داد با صراحت چنین گفت:«عربستان سعودی سیاست خود را ترسیم می‌کند و هیچ‌کس حق ندارد در این‌باره نظر بدهد». علاوه بر آن اهمیت استراتژی حیاتی نفت اعراب و مازاد درآمد آن مسأله‌ای نیست که به قضا و قدر و یا فشار کشورهای عربی رویاروی اسرائیل واگذار شود، لذا به این نتیجه می‌رسیم که کشورهای عربی رویاروی اسرائیل این قدرت را ندارند که با استفاده از نفت و مازاد درآمد آن برای راضی کردن آمریکا به طرق مختلف استفاده نمایند.

دوم - در مورد خواسته‌های آمریکا در منطقه خاورمیانه مشاهده می‌کنیم که آمریکا یک رشته خواسته دارد که مهمترین آنها این است که آمریکا مایل می‌باشد منطقه خاورمیانه دارای آرامش کاملی[!] باشد تا در پرتو این آرامش منافع آمریکا رشد نماید و در امنیت قرار گیرد و در مقابل هرگونه برخوردی در امان باشد و برای رسیدن به این هدف باید چهار مورد زیر صورت تحقق گیرد:

۱- پایان بخشیدن به مناقشات اعراب و اسرائیل از طریق برقراری صلح کامل میان آنها (البته استقرار نظام‌های سیاسی بستگی به پیشرفت اقتصادی و اجتماعی ملت‌های آن دارد). و با در نظر گرفتن احکام موازنه قوای نظامی موجود در منطقه، در این صلح، از نظر آمریکا باید حقیقت امر روی زمین بیش از مفاد احکام عدالت و موازین قوانین بین‌المللی پیاده شود. این موضوع هم مسأله‌ای‌ست که در امکان هیچ‌یک از کشورهای عربی رویاروی اسرائیل نیست.

۲- وجود نظام‌های سیاسی استقرار یافته و دوست در حکومت‌های جهان عرب و به ویژه کشورهای عربی رویا روی اسرائیل.(ولی استقرار نظام‌های سیاسی بستگی به پیشرفت اقتصادی و اجتماعی ملت‌های آنها دارد، زیرا پیشرفت اقتصادی و اجتماعی تنها اساس قانونی است که همه ملت‌ها آن را قبول دارند و مطمئن هستند که در لوای آن می‌توانند به حقوق حقه خود برسند.)

۳- از بین بردن همه عوامل انقلاب و تمرّد در منطقه. (جهان عرب با اوضاع فعلی موجود صحنه‌ای‌ست برای تناقص‌های اجتماعی وحشتناک و تا زمانی که تناقص‌ها وجود دارد انگیزه‌های انقلاب و تمرد هم وجود دارد.)

۴- اجازه ندادن به هیچ‌یک از قدرت‌های دیگر جهانی به ویژه اتحاد شوروی، به اینکه موجودیتی در منطقه داشته باشند.(مشکل موجود در اینجا دوجانبه است: زیرا نیاز به اتحاد شوروی تا زمانی که اسلحه نقشی در مناقشات اعراب و اسرائیل دارد، احساس می‌شود و تا زمانی که مناقشات اعراب و اسرائیل وجود دارد، نمی‌توان نقش سلاح را از نظر پنهان داشت.) از طرف دیگر، دور کردن اتحاد شوروی از منطقه خاورمیانه امر محالی به نظر می‌رسید، زیرا این دولت به عنوان یکی از دو ابرقدرت جهان در تمام مناطق جهان موجودیت دارد، و حتی اگر در نقطه‌ای از زمین دیده نشود، فضای خارجی را در موجودیت خود گرفته است و بدین ترتیب ملاحظه می‌کنیم که چه ایالات متحده آمریکا بخواهد و یا هر یک از کشورهای جهان اظهار علاقه نمایند، اخراج نهایی اتحاد شوروی از منطقه خاورمیانه مشکل و حتی محال می‌باشد.)

سوم - باقی می‌ماند، امتیازاتی که ممکن است «دیگران» به آن پی ببرند و علاوه بر منافع و خواسته‌های آمریکا تقدیمش کنند. «دیگران» هم عملاً به اکتشافاتی پی برده‌اند که به تصور خود می‌توانند علاوه بر منافع ایالات متحده آمریکا تقدیم آن کنند، که از میان اکتشافات مزبور به موارد زیر می‌توان اشاره کرد:

جنگ صلیبی علیه کمونیسم جهانی: در اینجا می‌توانم با قاطعیت بگویم که زمان چنین جنگی سپری شده است. زمان چنین جنگی در آغاز دهه ۱۹۵۰ یعنی در دوران «جوزف استالین» در مسکو و «جان فاستر دالس» در واشنگتن بوده است. ولی حالا که در پایان دهه ۱۹۷۰ میباشیم، اوضاع به کلی عوض شده است و اگر درک نکنیم که اوضاع عوض شده است سخت اشتباه می‌کنیم. شاید یکی از مهمترین جلوه‌های این تغییرات آن است که دیگر موضوعی به نام «کمونیسم جهانی» وجود ندارد، زیرا وحدت نهضت کمونیسم بین‌المللی به پایان رسیده و این پایان با آخرین باقیمانده دوران بزرگ‌مردان یعنی «مارشال جوزف بروز تیتو» آغاز شد که راه خود را از نهضت کمونیسم جدا کرد و برای یوگوسلاوی راه مستقلی بر اساس مارکسیسم برگزید. پس از «تیتو» نوبت به چین رسید که نه فقط راه مستقلی انتخاب کرد بلکه با اتحاد شوروی برخورد پیدا نمود و نزدیک بود اختلافات آنها به مناقشات مسلحانه منتهی شود، و حتى خون کمونیست‌ها در دو سرزمین چین و شوروی طی یک مناقشات ایدئولوژیک و ملی که هنوز هم خطرات آن وجود دارد به زمین ریخت. پس از «تیتو» در یوگسلاوی و «مائوتسه تونگ» در چین، کمونیسم اروپای غربی تحت رهبری مردانی مانند «برلینگر» ایتالیا و «مارشه» در فرانسه و اخیراً «کاریللو» در اسپانیا ظاهر شد و این عده حاضر به قبول تسلط «واتیکان کمونیسم» در مسکو نشدند و راهی را که استقلال واقعی دارد برگزیدند. نتیجه قاطعی که به دست می‌آوریم این است که آن‌چه به عنوان کمونیسم جهانی می‌نامیم یا می‌نامیدیم به صورت شبحی در گذشته درآمده است که دیگر عاقلانه نیست که در پایان دهه ۱۹۷۰ با شبحی که دیروز وجود داشته است وارد جنگ شویم. نکته جالب توجه اینکه پرزیدنت کارتر که در رأس پایگاه سرمایه‌داری، یعنی ایالات متحده آمریکا، قرار گرفته، چند هفته قبل طی نطقی در دانشگاه نتردام گفت: «۱- نبرد علیه کمونیسم جهانی به پایان رسیده است.» آن‌چه امروز باقی مانده است یک دولت مقتدر کمونیست در سطح ابرقدرت جهانی یعنی اتحاد شوروی است و این امر یک مسأله، و جنگ صلیبی علیه کمونیسم جهانی مسأله‌ای دیگر است. ۲- مبارزه با اتحاد شوروی در مناطق دیگر. خالصانه می‌گویم که من امیدوارم درباره آنچه گفته شد که ما سعی می‌کنیم در برابر اتحاد شوروی در خارج از مرز جهان عرب و یا نزدیک این جهان ایستادگی کنیم، تجدید نظر نماییم.

به طور مثال ما وظیفه‌ای نداریم که با شوروی در آفریقا مبارزه کنیم، زیرا مناقشات وسیع‌تری از آن‌چه که ما به آن توجه داریم وجود دارد، و شاید هم پیچیده‌تر از آنچه ابتدا به نظر ما می‌رسد. ما بدون شک علاقه و توجهی در آفریقا داریم و این علاقه و توجه ما را وا می‌دارد تا در صف نهضت‌های آزادی‌بخش، و در صف دشمنان نژادپرستی، و در صف نیازهای عادلانه ملل آفریقایی برای استرداد ثروت‌های خود از چنگال شرکت‌های احتکاری بین‌المللی که ثروت‌های مزبور را از قبیل قهوه، کاکائو، طلا، الماس، اورانیوم و مس به چپاول می‌برند، قرار گیریم.

به طور مثال باید این واقعیت را قبول کنیم که ملل متعددی در قاره سیاه به اتحاد شوروی نیاز پیدا خواهند کرد. ملت آنگولا در گذشتۀ نزدیک احتیاج به شوروی پیدا کرد زیرا نیروهای معینی با کمک مزدوران سفیدپوست سعی کردند حکومت گروه‌هایی را که محبوبیتی در میان توده‌های مردم ندارند بر ملت تحمیل کنند. البته دستگاه رهبری انقلاب آنگولا (جهبه ملی رهایی‌بخش آنگولا) این کمک را از شوروی نخواست، بلکه فعالیت گروه‌های دیگر مانند گروه‌های «هولدن» و «ساویمبی» که در پناه دولت نژادپرست آفریقای جنوبی آغاز شد و مزدوران سفیدپوست را به خدمت گرفت، انقلاب آنگولا را واداشت تا متوسل به دوستانش گردد.

این بود ماجرای گذشته نزدیک... و در آینده نزدیک هم ملت زیمبابوه که کشورش را امروز رودزیا می‌نامند ناچار خواهد شد که سلاح به دست بگیرد تا حیثیت و حتی حق حیات را در سرزمین خودش از اقلیت سفیدپوست باز ستاند و به همین جهت خود را ناچار خواهد دید که به دنبال سلاح جستجو نماید و به طور قطع این سلاح را از منبعی جز اتحاد شوروی به دست نخواهد آورد.

و به طور مثال ما باید بازتاب اشتباهی را که در اثر توجه ناگهانی ما به استراتژی دریای سرخ بجا گذاشت تصحیح کنیم. تصور می‌کنم من اولین کسی بودم که به لزوم طرح یک استراتژی عربی برای دریای سرخ اشاره کردم، ولی بدبختانه موقعی که تلاش خود را در این راه آغاز نمودیم باعث شدیم که جهانِ خارج تصور کند که هدف استراتژی ما در دریای سرخ اخراج اتحاد شوروی از این دریا و از شاخ آفریقا است. تصور نمی‌کنم حتی اگر بخواهیم دریای سرخ را به صورت دریای عربی درآوریم، لازمه استراتژی ما در این دریا اخراج اتحاد شوروی از آن باشد. لازمه سلامت ملی، ما را وا می‌دارد تا دریای سرخ را به صورت یک منطقه امنیت عربی درآوریم، ولی این مسأله از یک طریق صورت تحقق می‌گیرد که عبارت است از اینکه یک قدرت دریایی عربی برتر با پوشش هوایی مقتدر و حمایت شده از پایگاه‌های عربی در امتداد سواحل روی امواج دریای سرخ وجود داشته باشد، زیرا جز آن، راه دیگری وجود ندارد جز صدور بیانیه‌ها و اعلامیه‌ها که چون مستند به قدرت نیست اثری نخواهد داشت. اگر تاریخ را به یاد داشته باشیم به یاد میآوریم که موسولینی اعلام کرد دریای مدیترانه یک دریای ایتالیایی است ولی این امر، باعث نشد که مدیترانه به صورت یک دریای ایتالیایی درآید. همچنین اگر گذشته نزدیک را فراموش نکرده باشیم می‌بینیم که آمریکا ظرف بیست سال از سال ۱۹۴۷ تا سال ۱۹۶۷ مدیترانه را به صورت یک دریای آمریکایی درآورده بود، ولی این امر با صدور بیانیه و اعلامیه انجام نشد، بلکه موقعی که ناوگان ششم آمریکا به صورت قدرت بدون رقیبِ آب‌های مدیترانه درآمد، این امر جنبه تحقق گرفت.

و از حقایق قدرت دوران استراتژی دریایی که امروزه داریم آن است که نمی‌توان یکی از دو ابرقدرت را از قاره‌ای یا دریایی یا اقیانوسی جدا سازیم. با این وصف که در اخراج ناوگان شوروی از دریای سرخ موفق شویم، با ناوگان آمریکا چه کنیم که روز به روز تعداد واحدهای دریایی خود را در دریای سرخ افزایش می‌دهد و سعی دارد همه این دریا را تا باب‌المندب در منتهی‌الیه جنوب، جزو حوزه فعالیت دریایی خود درآورد.

همه این موارد همراه با موارد دیگر چه حق با ما باشد یا نباشد، و چه درست باشد و یا نباشد، آمریکا را قانع نخواهد کرد که ما امتیازاتی بالاتر از منافع و خواسته‌هایش پیدا کرده‌ایم و می‌خواهیم برای جلب رضایت آن، به طرق مختلف تقدیمش کنیم. در اینجا به یک مسأله اشاره کنم: هیچ‌کس به این عنوان که می‌خواهیم به طرق مختلف آن را راضی کنیم چیزی به ما نخواهد داد، زیرا هر قدر هم صاحبان آن سوگند یاد نمایند، فایده‌ای ندارد. به طور کلی از تلاش خود برای جلب رضایت آمریکا به طرق مختلف فایده‌ای نمی‌بینیم، بلکه به نظر من فایده در آن است که عقاید و اصول خود را به طرق مختلف راضی نگهداریم.

در پایان این مقاله فقط یک جمله را بازگو می‌کنم: سیاست راضی کردن آمریکا با همه وسائل، همان‌گونه که فعلاً انجام می‌دهیم، قادر نیست ما را به دوردست‌ها برساند، و گذشته از این سیاست، در حال حاضر یکی از سلاح‌هایی نیست که در زرّادخانه سیاست عربی وجود داشته باشد.


روزنامه اطلاعات؛ ۶ شهریورماه ۱۳۵۶