05 مرداد 1405

پایان ۵۴۰ روز امید به کودتا

روایت فرار، انزوا و مرگ آخرین شاه ایران


پایان ۵۴۰ روز امید به کودتا

۵ مرداد ۱۳۵۹، در بیمارستان نظامی معادی قاهره، آخرین پادشاه پهلوی مُرد. محمدرضا پهلوی در ۵۴۰ روز پایانی عمرش، دوره‌ای از سرگردانی میان شش کشور را پشت سر گذاشت؛ دورانی که متحدان استراتژیک دیروز، درهای خود را به روی او بستند و پادشاهی که دهه‌ها تکیه‌گاه غرب در خاورمیانه شمرده می‌شد، به مهره‌ای سوخته در دیدگاه آن‌ها بدل گشت. آنچه در ادامه می‌آید، روایت مستند دوره‌ای است که با یک پرواز بی‌بازگشت از تهران آغاز شد و در انزوای گورستانی در مصر به نقطه پایان رسید.

 

آغاز آوارگی

۲۶ دی ۱۳۵۷، با دعوتنامه رسمی جیمی کارتر، رئیس‌جمهور آمریکا، محمدرضا پهلوی و فرح دیبا سوار بر هواپیمای شاهین شدند و خاک ایران را ترک کردند. هواپیما پس از پروازی سه‌ساعته در فرودگاه اسوان به زمین نشست و شاه و فرح پا در خاک مصر، نخستین توقفگاه خود، گذاشتند.[1]

در همین سفر بود که محمدرضا پهلوی برای انور سادات، رئیس‌جمهور مصر، بازگو کرد که ترک تهران به اجبار آمریکایی‌ها بود: «فکر می‌کنی همه مثل شما هستند! همان یاران وقتی دیدند مردم دست از تظاهرات نمی‌کشند، مرا به فرار تشویق کردند. ژنرال هایزر با گستاخی هر چه تمام‌تر ساعت خروجم را پرسید و زمانی که در فرودگاه به انتظار آمدن نخست‌وزیر جدید و سایر مقامات برای بدرقه‌ام بودم، سفیر آمریکا (ویلیام سالیوان) مرتباً به ساعتش نگاه می‌کرد. حتی یک بار طاقت از کف داد و به من گفت که مبادا حتی یک دقیقه از موعد مقرر دیرتر شود، زیرا هر چه بیشتر تأخیر کنم به ضررم تمام می‌شود.»[2]

توقف محمدرضا در مصر، شش روز به درازا کشید و اردشیر زاهدی که امور را در دست داشت، با ملک حسن، پادشاه مراکش، تماس گرفت و اوضاع را شرح داد. ملک حسن بی‌درنگ برای محمدرضا پیامی فرستاد و آن‌ها را به کشورش دعوت کرد. بدین‌ترتیب، هواپیمای حامل محمدرضا و فرح در روز ۲ بهمن ۱۳۵۷، اسوان را به مقصد مراکش ترک کرد.[3]

 

درهای بسته واشنگتن

محمدرضا پهلوی و هیئت همراهش در ۲ بهمن با دو فروند هواپیما وارد مراکش شدند. شاه در چند روزی که مقیم اسوان بود مستقیماً با آمریکایی‌ها در تماس نبود و ارتباطش با آن‌ها از طریق اردشیر زاهدی صورت می‌گرفت. با اینحال برخلاف مصر، در مراکش با آمریکایی‌ها ارتباط مستقیم داشت. ریچارد پارکر، سفیر آمریکا در رباط، در خاطرات خود نقل می‌کند که دیدار مشترکی با محمدرضا پهلوی و ملک حسن در روز ۱۵ بهمن ۱۳۵۷ داشته است. در این ملاقات، شاه پیشین ایران دو ضمانت از کاخ سفید خواست: اول، از خانواده‌اش که در آمریکا هستند محافظت به‌عمل آید، و دوم، در آموزش خلبانی پسرش، رضا پهلوی، که در تگزاس جریان دارد، خللی پیش نیاید. وقتی سخن به پناهندگی شاه به آمریکا رسید، پارکر ترجیح داد این موضوع را به رئیس ایستگاه سی‌آی‌ای و شاه واگذار کند.[4]

بعد از انقلاب، فرهاد سپهبدی، آخرین سفیر ایران در رباط، در ۱ اسفند ۱۳۵۷ با ریچارد پارکر دیدار و نگرانی محمدرضا پهلوی را درباره احتمال خودداری دولت کارتر از پذیرش او مطرح کرد. پارکر به شاه اطمینان داد که آمریکا همچنان آماده پذیرش اوست، هرچند درخواست استرداد شاه از سوی امام خمینی می‌تواند برای واشنگتن دردسرساز باشد. این موضع در دو تلگرام وزارت خارجه آمریکا نیز تأیید شد و تأکید گردید که آمریکا از تعهد خود عقب‌نشینی نکرده و به دلیل نداشتن پیمان استرداد با ایران، مانعی از این جهت وجود ندارد. اما با تصرف سفارت آمریکا در تهران، شرایط تغییر کرد. دولت کارتر به دلیل نگرانی‌های امنیتی و احتمال تأثیر این تصمیم بر آمریکایی‌های مقیم ایران، دیگر تمایلی به پذیرش شاه نداشت.[5]

در حالی که درهای واشنگتن به روی شاه بسته شده بود، میزبان مراکشی نیز دیگر تمایلی به حفظ او نداشت. در ۱۹ اسفندماه، احمد رضا قدیره، مشاور ملک حسن، به دونالد آگر، نماینده واشنگتن، اعلام کرد مراکشی‌ها در نظر دارند کاری کنند که شاه آنجا را ترک کند. چهار روز بعد، سفیر آمریکا در رباط با ملک حسن ملاقات کرد. پادشاه مراکش از سفیر آمریکا کمک واشنگتن را مطالبه کرد: «مرا از شر شاه خلاص کنید!»[6]

روز بعد، وزارت امور خارجه آمریکا پاسخ داد که واشنگتن می‌کوشد به محمدرضا کمک کند تا در جای دیگری پناهگاهی بیابد. سفیر آمریکا عصر روز بعد به اقامتگاه شاه مخلوع ایران رفت تا پیام را به او منتقل کند. پارکر به محمدرضا گفت واشنگتن فعلاً برایش مقصد دیگری را می‌جوید؛ آفریقای جنوبی و پاراگوئه حتماً، و مکزیک و آرژانتین شاید آمادگی پذیرش او را داشته باشند. محمدرضا پهلوی جواب داد سفر به پاراگوئه از نظر او اکیداً منتفی است؛ آفریقای جنوبی یادآور خاطرات تلخ تبعید پدرش است و به‌علاوه، فرح با سفر به آنجا به‌شدت مخالفت کرده است؛ و سرانجام گفت اگر سفر به آمریکا در حال حاضر امکان‌پذیر نباشد، بهترین گزینه مکزیک است.[7]

در نهایت، با تلاش لابی حامیان شاه در آمریکا، خصوصاً دیوید راکفلر و هنری کیسینجر، وزیر امور خارجه باهاما متقاعد شد که به شاه روادید موقتی بدهد. پهلوی‌ها در صبحگاه ۱۰ فروردین ۱۳۵۸ مراکش را به مقصد ناسائو، پایتخت مجمع‌الجزایر باهاما، ترک کردند. پارکر، سفیر آمریکا در رباط، اظهار داشت که برای این کار، جوزف رید، رئیس دفتر دیوید راکفلر، به برخی از مقامات عالی‌رتبه باهاما رشوه داد.[8]

 

انزوا در جزیره بهشت

با ورود محمدرضا پهلوی به ناسائو، رابرت آرمائو، نماینده برادران راکفلر و بانک چیس‌منهتن، به همراه مارک مورس از او استقبال کردند.[9] از این زمان، مدیریت امور و ارتباطات شاه عملاً در اختیار این دو قرار گرفت. شاه و فرح با هلیکوپتر به جزیره بهشت منتقل شدند و در ویلایی که آرمائو اجاره کرده بود اقامت گزیدند.[10]

جزیره بهشت برای شاه سابق جایی جز جهنم نبود. برخلاف توقفگاه‌های پیشینِ محمدرضا پهلوی، او در ناسائو چندان تحویل گرفته نشد، نخست‌وزیر باهاما یا هیچ مقام عالی‌رتبه دیگری به دیدار او نرفت، پلیس محلی برای حفظ امنیتش جدیتی به خرج نمی‌داد و نه در کاخ‌های سلطنتی، بلکه در یک ویلای استیجاری سکنی داده شد. مقامات محلی شرایط سختی بر اقامت زوج سلطنتی نهاده بودند. آن‌ها حق نداشتند از جزیره بهشت خارج شوند. حق مصاحبه با مطبوعات را نداشتند. نمی‌بایست با شخصیت‌های سیاسی ملاقات کنند. این عملاً نوعی بازداشت در محل اقامت بود. شاه مخلوع در جزیره بهشت تنها بود و به‌جز همسرش هیچ همراه دیگری نداشت.[11]

 

پروژه آلفا

سرانجام، با تلاش لابی حامیان شاه، رئیس‌جمهور مکزیک، خوزه لوپز پورتیلو، که روابط دوستانه‌ای با کیسینجر داشت، پیشنهاد را پذیرفت[12] و محمدرضا پهلوی و همراهانش در ۲۰ خرداد ۱۳۵۸ وارد کوئرناواکا در مکزیک شدند.[13]

پس از آنکه محمدرضا پهلوی با حمایت برخی در ویلایی در جزیره بهشت باهاما مستقر شده بود، تلاش‌ها برای انتقال او به آمریکا آغاز شد. برای این هدف، لابی حامیان شاه سابق عملیاتی محرمانه با نام رمز «پروژه آلفا» تشکیل دادند. هدف این عملیات اعمال فشار بر دولت جیمی کارتر بود تا آن را متقاعد کند که پذیرش شاه سابق ایران در آمریکا، بیش از خطراتش برای منافع ایالات متحده سودمند است. در این عملیات، محمدرضا پهلوی با نام رمز «عقاب» معرفی می‌شد و مقصد نهایی طرح، فراهم کردن شرایط ورود او به خاک آمریکا بود.[14]

نخستین اقدام «پروژه آلفا» را هنری کیسینجر انجام داد. او در ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ با برژینسکی تماس گرفت و با لحنی انتقادی، دولت کارتر را به دلیل نحوه برخوردش با محمدرضا پهلوی سرزنش کرد. برژینسکی نیز با نظر کیسینجر درباره ضرورت پناه دادن به شاه موافق بود و از او خواست دیدگاه‌هایش را مستقیماً به کارتر منتقل کند. کیسینجر همین کار را انجام داد و دو روز بعد، در ۲۰ فروردین، دیوید راکفلر نیز با رئیس‌جمهور کارتر دیدار کرد و مواضعی مشابه را مطرح کرد. کارتر متوجه شد که این اقدامات بخشی از یک طرح مشترک میان راکفلر، کیسینجر و برژینسکی برای پذیرش شاه در آمریکا است.[15]

 

بازی با ورق پزشکی

در اوایل مهرماه ۱۳۵۸ مجریان پروژه آلفا برگ برنده خود یعنی پرونده پزشکی شاه را به صحنه آوردند. آن‌طور که همیلتون جردن، رئیس دفتر رئیس‌جمهور آمریکا، می‌گوید، موضوع سلامتی محمدرضا پهلوی را نخستین بار جوزف رید، یکی از مباشران و دستیاران نزدیک راکفلر، پیش کشید. جوزف رید در روز ۶ مهر ۱۳۵۸ با دیوید نیوسام، معاون سیاسی وزارت امور خارجه، تماس گرفت و به او اطلاع داد که محمدرضا پهلوی درگیر بیماری شدیدی است و شاید به خدمات درمانی ایالات متحده نیاز پیدا کند. بیماری محمدرضا پهلوی موضوعی به‌غایت محرمانه بود که افراد انگشت‌شماری در دربار از آن اطلاع داشتند. شاید به همین خاطر بود که سفارت آمریکا در تهران هم بویی از ماجرا نبرده بود.[16]

در نهایت جلسه سرنوشت‌ساز در صبحگاه ۲۷ مهرماه ۱۳۵۸ در کاخ سفید برگزار شد. جیمی کارتر مدام درباره وضعیت سلامتی شاه و منافع ایالات متحده بحث می‌کرد. پس از قدری گفت‌وگو، کارتر آماده شده بود به شاه سابق ایران تذکره ورود به خاک آمریکا را بدهد؛ با این حال از مشاورانش پرسید: «اگر آن‌ها سفارت ما را اشغال کنند و دیپلمات‌های ما را گروگان بگیرند، چه خواهید گفت؟»[17] سرانجام رئیس‌جمهور ایالات متحده با پذیرش شاه مخلوع ایران موافقت کرد و پرواز حامل محمدرضا و فرح در روز ۳۰ مهرماه ۱۳۵۸ در خاک آمریکا به زمین نشست.

کمتر از یک روز طول کشید تا خبر سفر شاه به آمریکا به گوش خبرگزاری‌ها رسید. فرانس‌پرس در میان اخبار اول آبان، به نقل از منابعش در مکزیکوسیتی اعلام کرد که «شاه سابق ایران برای یک سلسله معاینات پزشکی عازم نیویورک شده است.» اعلام این خبر به معنای چنگ و دندان نشان دادن ایالات متحده آمریکا به انقلاب اسلامی ایران بود. در افکار عمومی ایران، به‌ویژه میان‌سالانی که کودتای سال ۱۳۳۲ را دیده و جوانانی که آن را شنیده بودند، دیگر جای تردیدی باقی نماند که واشنگتن تصمیم دارد درست همچون بیست‌وشش سال پیش، محمدرضا پهلوی را دوباره بر تخت طاووس بنشاند.[18]

 

شوک ۱۳ آبان

با ورود محمدرضا پهلوی به نیویورک در ۳۰ مهر ۱۳۵۸، معالجات پزشکی او آغاز شد اما ناگهان همه چیز در هم ریخت. پذیرش شاه در آمریکا، خشم مردم ایران را که از توطئه‌ای جدید هراس داشتند به نقطه جوش رساند و نهایتاً به تسخیر سفارت آمریکا در تهران در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ و گروگان گرفته شدن اعضای سفارت انجامید.[19]

شاه در ۲۱ آذر ۱۳۵۸ از بیمارستان نیویورک مرخص شد و تا زمانی که پناهگاه دیگری برایش انتخاب شود، به مرکز پزشکی ویلفورد هال در پایگاه نیروی هوایی لاکلند در تگزاس منتقل شد. آمریکایی‌ها پس از مکاتبات فراوان با دوستان خود در سراسر جهان، بالاخره رضایت دولت پاناما را جهت اقامت شاه کسب کردند و روز بعد با هواپیمای نظامی آمریکا، به پاناما نقل مکان کرد.[20]

 

سرگردانی در پاناما

به‌مرور وقایع ناگواری برای محمدرضا در پاناما در حال روی دادن بود. شاه که از میزبانی پانامایی‌ها ناراضی بود، از مقامات آمریکایی خواست تا جایگزینی برایش پیدا کنند. مقامات پاناما تمام مکالمات تلفنی آن‌ها را شنود می‌کردند، صورت‌حساب‌هایی که به شاه می‌دادند بسیار بالا بود و مأموران امنیتی پاناما با شاه و به‌ویژه با همراهان آمریکایی‌اش، رفتار تحقیرآمیز و تندی داشتند.[21]

در این بین به شاه خبر رسیده بود که دولت ایران به‌شدت دنبال اوست و حتی وزیر امور خارجه ایران، با مقامات دولتی پاناما در ارتباط است و می‌خواهد مقدمات تحویل شاه را به ایران فراهم کند. شاه به همسرش گفت: «خیلی می‌ترسم، نمی‌توانم به این‌ها اعتماد کنم. باید هر چه زودتر پاناما را ترک کنیم.»[22]

عمر توریخوس، حاکم نظامی پاناما، به گوش آمریکایی‌ها و خاندان سلطنتی سابق رسانده بود که وکلای دولت ایران در روز ۵ فروردین اسناد درخواست استرداد شاه را تحویل خواهند داد و طبق قوانین داخلی پاناما، دولت موظف به بازداشت محمدرضا پهلوی خواهد شد.[23]

 

بازگشت به نقطه آغاز

سرانجام در ۴ فروردین ۱۳۵۹، محمدرضا پهلوی و همراهانش پاناما را به مقصد مصر ترک کردند. شاه بلافاصله پس از ورود به قاهره، در آخرین اقامتگاه زندگی‌اش، یعنی بیمارستان نظامی معادی بستری شد.[24]

با وخامت حال شاه، تیمی از پزشکان بین‌المللی برای نجات جان او تشکیل شد. ابتدا دکتر ژرژ فلاندرن از پاریس خود را به قاهره رساند و دو روز بعد، در ۶ فروردین ۱۳۵۹ (۲۶ مارس)، دکتر مایکل دی‌بیکی، جراح سرشناس آمریکایی، به همراه یک تیم شش‌نفره برای انجام عمل جراحی (برداشتن طحال) وارد مصر شد.[25]

ده روز پس از این عمل جراحی، دور جدید شیمی‌درمانی آغاز گردید و محمدرضا با ترخیص از بیمارستان، برای گذراندن دوران نقاهت به «کاخ قبه» منتقل شد. اگرچه در روزهای نخست نشانه‌هایی از بهبود در وضعیت جسمانی او به چشم می‌خورد، اما طولی نکشید که با بازگشت تب، حالت تهوع و دردهای شدید شکمی، روند فروپاشی جسمانی او مجدداً سرعت گرفت.[26]

 

مرگ در غربت

پایان کار محمدرضا ناگهانی بود. در ۲۶ ژوئیه (۴ مرداد ۱۳۵۹)، درجه حرارت بدنش یکباره بالا رفت چون یک عفونت دیگر به بدنش حمله‌ور شده بود. به طرز بدی شروع به خونریزی داخلی کرد و در اغما فرو رفت. روشن بود که در آستانه مرگ قرار دارد. در نهایت صبح روز ۵ مرداد ۱۳۵۹ در ۶۱سالگی در بیمارستان نظامی معادی قاهره درگذشت. در آمریکا، وزارت امور خارجه طی بیانیه‌ای کوتاه، درگذشت شاه را تأیید کرد، اما هیچ اشاره‌ای به اتحاد تقریباً ۴۰ ساله حاکم سابق با ایالات متحده نداشت.[27]

هنری کیسینجر اما مهربان‌تر بود و گفت: «او یک دوست خوب آمریکا بود که در هر بحرانی در کنار ما ایستاد.» و افزود: «شاه در حالی مرد که همه دوستانش بجز سادات او را ترک نموده بودند.» ریچارد نیکسون اظهار داشت: «تصور می‌کنم کاری که دستگاه دولتی ما کرد، یکی از صفحات سیاه تاریخ آمریکا تلقی خواهد شد.».[28]

در ایران، خبر مرگ محمدرضا پهلوی با شکرانه‌ای ملی مواجه شد. رادیو تهران در اعلام خبر مرگ او، با عبارتی کوتاه و صریح گفت: «محمدرضا پهلوی، خون‌آشام قرن، بالاخره مرد.» خبرگزاری رسمی ایران نیز با لحنی قاطع اعلام کرد: «محمدرضا پهلوی، شاه شاهان و فرعون دوران مرد. شاه خائن در جوار قبر فراعنه باستانی مصر و در پناه [انور] سادات، در رسوایی، بدبختی و آوارگی و در همان حال ناامیدی خوابیده که فرعون و قشونش در دریا غرق شدند.»[29] عصر همان روز (۵ مرداد ۱۳۵۹)، روزنامه اطلاعات با چاپ یک نسخه فوق‌العاده و با فونت درشت، تیتر تاریخیِ «شاه مُرد» را روی کیوسک‌ها فرستاد و شادی مردم پس از مرگ شاه را پوشش داد.[30]

از طرف دیگر با مرگ شاه، نگاه‌ها بلافاصله به سمت سفارت تسخیرشده آمریکا در تهران چرخید؛ جایی که ۵۲ آمریکایی همچنان در گروگان بودند. اعضای «تیم بحران» در وزارت خارجه ایالات متحده بی‌درنگ تشکیل جلسه دادند تا پیامدهای احتمالی این مرگ را بر سرنوشت گروگان‌ها ارزیابی کنند.[31]

با این حال، در تهران هیچ سیگنالی مبنی بر تغییر مواضع دیده نمی‌شد. مقامات ارشد جمهوری اسلامی و نمایندگان مجلس صراحتاً اعلام کردند که مرگ شاه مخلوع، تغییری در روابط قطع‌شده ایران و آمریکا ایجاد نخواهد کرد. موضع رسمی مقامات ایران نیز که در مطبوعات بازتاب یافت، این بود که با حذف فیزیکی شاه، اکنون تنها شرط پیش رو، «استرداد اموال غارت‌شده خانواده پهلوی» است و مرگ او کلید آزادی گروگان‌ها نخواهد بود.[32] در واقع، مواضع تهران نشان می‌داد که محمدرضا پهلوی صرفاً نماد دخالت‌های واشنگتن بوده است؛ لذا با مرگ او، مطالبات بنیادین انقلاب اسلامی منتفی نشد.

 

نمایش تنهایی

در قاهره اما، انور سادات که خود با جریان‌های اسلامی و مردمی ایران هم‌سو نبود، دستور برگزاری تشییع‌جنازه‌ای باشکوه و پرخرج را صادر کرد. او گفت: «شاه چندین بار از تشییع‌جنازه ساده گفت‌وگو کرده بود ولی به تلافی آنچه او برای ما کرده بود تصمیم گرفتم با همان احتراماتی از او بدرقه کنیم که در زمان حیاتش از او در کشورمان استقبال کردیم.» گور محمدرضا در مسجد الرفاعی قاهره آماده شده بود؛ همان جایی که جنازه رضاخان، پدر محمدرضا، در زمان جنگ دوم جهانی به امانت گذاشته شده بود.[33]

مراسم در یک روز تابستانی بسیار گرم برگزار شد. پشت سر تابوت، هیئت تشییع‌کنندگان فاصله پنج کیلومتر را تا مسجد الرفاعی در خیابان‌های قاهره پیمودند. با وجود این تشریفات، غیبت معنادار رهبران طراز اول جهان نمایانگر اوج انزوای شاه بود. دولت‌های آمریکا، آلمان غربی و فرانسه تنها به اعزام سفیران خود بسنده کردند و انگلستان نیز کاردار خود را فرستاد. در میان کشورهای عربی تنها مراکش نماینده فرستاده بود. اسرائیل نیز نخستین سفیرش در مصر را راهی مراسم کرد. هیچ‌یک از متحدان دیروز شاه حاضر نشدند برای آخرین بار در کنار او بایستند. چهره‌هایی هم که حضور داشتند (ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور سابق آمریکا، و کنستانتین، پادشاه سابق یونان)، یا از قدرت کناره‌گرفته و یا خلع شده بودند.[34]

مرگ محمدرضا پهلوی در غربت، نماد تمام‌عیار فروپاشی سیستمی بود که بقای خود را به جای اتکا بر مشروعیت مردمی، به حمایت قدرت‌های خارجی پیوند زد. آوارگی تحقیرآمیز او در میان شش کشور طی ۵۴۰ روز پایانی عمر، واقعیت نگاه ابزاری و منفعت‌محور غرب را آشکار کرد. دولت‌هایی که روزگاری او را متحد استراتژیک خود می‌خواندند، در هنگام استیصال، حتی از پناه دادن به او نیز اکراه داشتند. نهایتاً هم مرگ او در قاهره نشان از پادشاهی داشت که شکوه تاج‌وتختش، در غبار بی‌اعتنایی دوستان دیروز و طرد شدن از سوی مردمی که روزگاری بر آنان ستم روا داشته بود، برای همیشه مدفون شد.

 

[1] محبوبی، محمد (۱۴۰۴). ایستگاه خیابان روزولت، تهران: مؤسسه مطالعات وپژوهش‌های سیاسی، ص۹۲.

[2]Sadat, Jihan (1987). A Woman of Egypt, New York: Simon and Schuster, p398.

[3] ایستگاه خیابان روزولت، ص۹۳.

[4] همان، ص۹۳-۹۴.

[5] همان.

[6] همان، ص۹۶.

[7] Rockefeller, David (2002). Memoirs, New York: Random House, p365.

[8] ایستگاه خیابان روزولت، ص۹۷.

[9] همان.

[10] همان، ص۹۸.

[11] همان.

[12] ایستگاه خیابان روزولت، ص۹۹.

[13] همان، ص۱۰۰.

[14] همان، ص۹۸.

[15] همان، ص۹۹.

[16] همان، ص۱۰۰.

[17] جردن، همیلتون (۱۳۶۲). بحران: سال آخر ریاست‌جمهوری کارتر، ترجمه محمود مشرقی، تهران: هفته، ص۳۰.

[18] ایستگاه خیابان روزولت، ص۱۰۵.

[19] رویاهای برباد رفته، ص۱۲۱.

[20] همان، ص۱۲۲.

[21] ایستگاه خیابان روزولت، ص۲۸۲-۲۸۳.

[22] رویاهای برباد رفته، ص۱۲۴.

[23] ایستگاه خیابان روزولت، ص۲۸۳.

[24] همان.

[25] شوکراس، ویلیام (1369). آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران: البرز، ص۵۱۴.

[26] همان، ص۵۱۸.

[28] آخرین سفر شاه، ص۵۳۲.

[29] همان، ص۵۳۲.

[30] اطلاعات، ۵ /۵ /۱۳۵۹، شماره فوق‌العاده.

[31] اطلاعات، ۶/ ۵ /۱۳۵۹، ص۲.

[32] کیهان، ۶ /۵ /۱۳۵۹، ص۳.

[33] آخرین سفر شاه، ص۵۳۳.

[34] همان.