19 اردیبهشت 1405
شیوه غرب برای زدودن مقاومت ناشی از میهنپرستی
روایت کیانوری از چگونگی عملکرد استعمار مدرن
نفوذ در ایران با یک الگوی کلاسیک استعماری و در سه دستهبندی فرهنگی، سیاسی و نظامی دنبال میشد. نفوذ فرهنگی با اشاعهٔ فرهنگ غربی و زدودن فرهنگ ملی، نفوذ سیاسی از راه خرید، بهکارگیری یا تربیت سیاستمداران و حاکمان و نفوذ نظامی در قالب تشکیل پلیس، ساماندهی ارتش و خرید سران و امرای نظامی پیگیری میشد. این سه پایه، ارکان استعمارگری در ایران را تشکیل میدادند.
روایت پیش رو بریدهای از صفحات ۴۹۴ تا ۴۹۹ کتاب «گفتگو با تاریخ» و مصاحبه با نورالدین کیانوری است. این کتاب در بهار ۱۳۸۶ و توسط مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی منتشر شده است.
انواع نفوذ
س: درباره نفوذ غرب در ایران، سه نوع راهکار مطرح است: نفوذ فرهنگی، نفوذ سیاسی و نفوذ نظامی. نفوذ فرهنگی اشاعه و ترویج فرهنگ غربی است؛ چه بهصورت ابتذال و چه به شکل استعمار نفوذ سیاسی، خریدن، کارگیری و یا تربیت سیاستمدارها و حکومتگران ایران بود. نفوذ نظامی هم چه در شکل پلیس یا سامان دادن ارتش و خریدن سران و امرای ارتش در دوره قاجار بود.
ج: بهطور کلی در همه جاهایی که استعمار است، این سه شکل نفوذ هم هست. نفوذ سه پایه دارد. استعمار میخواهد مردم را با نفوذ فرهنگی، از فرهنگ ملی خودشان جدا کند. در فرهنگ ملی، میهنپرستی یکی از عوامل عمده و مؤثر است. اگر مردم را از آن جدا کند، توانسته موقعیت خود را در داخل این کشور تثبیت کرده و یک مانع بزرگ و یک نیروی مقاومت بزرگ را از بین ببرد. این روش میتواند کشوری را با حکومت تابع خود نگه دارد، بدون این که نیروهای نظامی خود را بیاورد. در جاهای دیگری که مقاومت ملی زیاد میشود، نمیتواند مقابله کند و مجبور به استفاده از نیروهای نظامی میشود؛ مثل هندوستان. انگلستان نمیتوانست بدون داشتن یک ارتش قوی سرکوبگر در هندوستان بماند. در ایران نتوانست این کار را بکند. [...] علت آن وجود رقیب شمالی بود که او را مجبور به سازش میکرد، ولی در هندوستان چنین رقیبی نداشت. مستعمرات انگلستان را چه در آفریقا، چه در آسیا و یا هر جای دیگر که میبینیم، با ارتش اداره میکرده است. البته در این راه از نیروهای خائن ملی هم به همانطور که نیکسون گفته است، استفاده میکرد. یک عده خائنین ملی را میگرفتند و حکومتی به شکل حکومت دستنشاندهٔ هندوستان تشکیل میدادند، ارتش انگلیس هم حافظ آنها بود. [...]
حافظان منافع
س: در ایران دو دسته داشتیم که مدافع، مروج و حافظ منافع اروپاییها در کشور بودند: یکی سیاستمداران، شاهها، شاهزادهها، دولهها، سلطنهها و در دوره پهلوی درباریان و دوم یک عده بهاصطلاح اندیشمندان یا به تعبیر امروزی روشنفکران بودند که یا در تشکیلات فراماسونری بودند و یا در کسوت روزنامهنگاری. اینها را میشود جادهصافکن و زمینهساز و مجری اهداف غرب دانست.
ج: [...] این پدیدههایی که شما گفتید، وجود داشت. مثلاً فرماندهان ارتش رضاخان، افراد دربار فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه مثل امینالسلطان، آقاخان نوری، میرزا آغاسی و ... عوامل غرب بودند. اینها سیاستمداران عامل بودند، یعنی برای حفظ منافع خودشان با غرب کنار میآمدند و میچاپیدند و ثروت میاندوختند. اینها یک دسته هستند. دسته دیگر آنهایی هستند که اصولاً طرفدار فرهنگ غرب بودند، این عده نکات مثبت غرب را دیده بودند مثل آزادی، دموکراسی و رشد فرهنگی مردم. اسمشان هم در میان فراماسونها به چشم میخورد. [...]
شیفته غرب
س: آیا میشود این وابستگی را وابستگی فکری یا شیفتگی نامگذاشت؟
ج: بله؛ وابستگی فکری و شیفتگی به سیاست انگلستان؛ این فکر که اگر سیاست انگلستان مستقر شود، پیشرفت خواهیم کرد. در فراماسونها طیف خیلیخیلی متفاوتی وجود دارد؛ البته اکثریت مطلقش امثال شریف امامی هستند. مثلاً خود تقیزاده از یک انقلابی واقعی و مبارز که در تبریز معمم بود، به عامل آنها تبدیل میشود. البته فروغی آن سوابق انقلابی تقیزاده را ندارد. این دو با هم متفاوت هستند؛ تقیزاده یک سیر نزولی را طی کرده تا که اعتقاد به انگلستان پیدا کرده، اما آن یکی برای تحصیل به اروپا سفر کرده و به شیفتهٔ تمدن غربی تبدیل شده است.
مطبوعات وابسته
س: مطبوعات در شیفته کردن مردم نسبت به اروپا دارای یک نقش اساسی هستند. زرقوبرق تمدن اروپایی، که عدهای را به خودباختگی یا وابستگی کشاند. مثلاً سیدضیاء در مصاحبهای با صدرالدین الهی گفته بود، این که میگویند من مدافع انگلیس بودم، نه این که مزدور او بودم، بلکه سعادت ایران را در ارتباط با انگلستان میدانستم. یا مثلاً عبدالله گلهداری در خاطراتش نوشته و به چنین مواردی اشاره میکند. افرادی مثل عبدالرحمن فرامرزی، علی دشتی، بعدها هم مسعودیها و مصباحزادهها از این قماش هستند.
ج: بین اینها که نام بردید دو گروه هستند، یک گروه همان کسانی مثل دشتی هستند که موقعیت فرهنگی هم دارند. دشتی آدم باسوادی بود، ادیب بود. ولی مسعودیها اصلاً سواد نداشتند. اصلاً اینکاره نبودند و آدم باسوادی نبودند. فقط یک دستگاه را به نام روزنامه اطلاعات درست کرده بودند. مثلاً فرض کنید دکتر مصباحزاده آدم باسوادی بود. مثل دشتی تحصیلکرده نبود ولی باز هم با مسعودیها تفاوت داشت. مسعودیها واقعاً آدمهای بیسوادی بودند و تحصیلکرده نبودند. نمیدانم حتی عباس مسعودی متوسطه را هم تمام کرده بود یا نه؟! مطبوعاتشان هم به دو یا سه جا وابسته بود. یعنی تابع حکومت رضاخان بودند، مگر آن موقعی که سیاست او با ارباب خارجیشان در تعارض باشد، ارباب خارجی را ترجیح میدادند چون میدانستند که در این تناقض ارباب خارجی است که پیروز میشود. بهاینترتیب من معتقدم در آن دوره مطبوعات مستقل نداشتیم. در دوران مشروطیت شبنامههایی بود یا روزنامههایی که در خارج چاپ میشد، اما در دوره رضاخان مطبوعات مستقل نداشتیم.