06 تیر 1405
لحظهنگاری شاهدان از ترور ششم تیر امام خامنهای
چهارشنبه ۲۷ خرداد سال ۱۳۶۰، روزنامۀ جمهوری اسلامی نوشت: آیتالله سید علی خامنهای، امام جمعهی تهران و نمایندۀ حضرت امام خمینی (ره) در شورای عالی دفاع، روز شنبه ۳۰ خرداد در مسجد ابوذر تهران سخنرانی خواهند کرد. این خبر موجب حضور پرازدحام مردم شد.
مسجد ابوذر که در آن سالها از کانونهای مهم فعالیتهای انقلابی و مذهبی پایتخت به شمار میرفت، خود را برای میزبانی از این شخصیت برجستۀ انقلابی آماده میکرد. حجتالاسلام رضا مطلبی، امام جماعت مسجد، که خود شاهد عینی این روزها بوده، از تمهیدات گسترده برای استقبال از آیتالله خامنهای چنین یاد میکند: «مسجد کاملاً آماده شده بود و برای جلوگیری از بینظمی در حیاط مسجد، برقکشی کرده بودیم و تعداد زیادی پریز برق در حیاط آماده شده بود تا کسانی که مایل هستند، سخنرانی آقا را ضبط کنند. دستگاه ضبطصوتشان را در حیاط بگذارند تا از آوردن آن به داخل مسجد خودداری شود.»
آن روزها هنوز ترورهای سازمانیافتۀ منافقین آغاز نشده بود و این اقدامات صرفاً با هدف ساماندهی جمعیت صورت میگرفت، نه ملاحظات امنیتی. اما به دلیل جلسۀ مهم و سرنوشتساز استیضاح و سپس عدم کفایت سیاسی بنیصدر در در مجلس شورای اسلامی، جلسه ۳۰ خرداد لغو شد.
هفته بعد، دوباره خبر حضور آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر در روزنامۀ جمهوری اسلامی منتشر شد و موعد ششم تیرماه ۱۳۶۰ اعلام شد.
صبحگاهی پر از انتظار
فاطمه ریاحی، عضو هیأت امنای مسجد، که از شاهدان حاضر در آن روز است، میگوید: «مسجد ابوذر در آن زمان حیاط داشت. جمعیت زیادی داخل و بیرون مسجد منتظر آقا بودند. شهید اسماعیلی هم جلوی مسجد با اسلحه ایستاده بود.» عاصف جمالی، مدیر داخلی مسجد، نیز میگوید: «روز حادثه در بیرون از مسجد مشغول رسیدگی به امور بودم و از اینکه آن روز جمعیت زیادی به مسجد ابوذر آمده بود بسیار خوشحال شدم.»
حدود نیم ساعت به اذان ظهر، آیتالله خامنهای از در اصلی مسجد وارد شدند. حجتالاسلام مطلبی، امام جماعت مسجد، جزئیات لحظات اولیۀ حضور ایشان را اینگونه روایت میکند: «حدود ۳۰ دقیقه با نمازگزاران گپ و گفت صمیمانهای داشتند. موقع نماز آقا تعارف کردند که من پیشنماز شوم که عرض کردم: شما بفرمایید؛ وقتی شما تشریف دارید معنا ندارد که من پیشنماز باشم. ایشان نماز ظهر را اقامه کردند.»
بعد از نماز ایشان پشت تریبون ایستادند. موضوع سخنرانی آن روز، شایعهسازی بود و خطری که انقلاب را از این ناحیه تهدید میکرد. آن روزها بازار شایعات علیه شخصیتهای انقلابی به شدت داغ بود و منافقین با جنگ روانی گسترده، سعی در تخریب چهرۀ یاران امام داشتند.
تروریست کت شلواری
پس از پایان سخنرانی، نوبت به پرسش و پاسخ رسید. فاطمه ریاحی به یاد دارد که یکی از حاضران از آیتالله خامنهای پرسید: «آیا قدسزاده داماد شماست؟» ایشان با طنزی تلخ پاسخ دادند: «نمیدانم متأسفانه یا خوشبختانه من دختری ندارم که قدسزاده دامادم باشد.»
حجتالاسلام مطلبی میگوید: «در این هنگام مردی بلندقد با کتوشلوار سرمهایرنگ، در حالی که ضبطصوتی هم در دست داشت، بهطرف تریبون رفت و ضبطصوت کوچک مشکی را با خونسردی روی تریبون گذاشت. کسی هم تعجب نکرد، چون آنوقتها بیشتر مردم عادت داشتند با خود ضبطصوت ببرند و سخنرانیها را ضبط کنند. ضبط را سمت چپ آقا گذاشت و به داخل جمعیت برگشت.»
یک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همینطور که صحبت میکردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همهی جوامع بشری -نه فقط در میان عربها- مظلوم بود. نه میگذاشتند درس بخواند، نه میگذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدانهای... » جمله تمام نشده بود که انفجار رخ داد.
صدای انفجاری مهیب از سمت محراب و تریبون همه را نگران سخنران کرد. حجتالاسلام مطلبی میگوید: «هراسان از جا بلند شدم. مردم وحشتزده به اینسو و آنسو میدویدند تا از مسجد خارج شوند.»
بمب درون ضبطصوت جاسازی شده بود، اما تنها چاشنی آن منفجر شد و بمب اصلی عمل نکرد. با این حال، ترکشهای چاشنی انفجاری به گردن و کتف راست آیتالله خامنهای آسیب شدیدی وارد کرد. خونریزی شدیدی آغاز شده بود و ایشان نیاز فوری به مداوا داشتند.
فاطمه ریاحی، که در آن لحظات فریاد زده بود «اسماعیلی درب مسجد را ببند»، نگران ترور دومی بود که سخنران را هدف بگیرد. میگوید: «بعد متوجه شدم که ضبطی که نزدیک آقا گذاشته بودند منفجر شده است و انفجار به دست ایشان اصابت کرده بود.»
عاصف جمالی که در بیرون مسجد بود، میگوید با شنیدن صدای انفجار به طرف مسجد دوید. او ابتدا فکر کرد بمبی از ساختمانهای اطراف به داخل مسجد پرتاب شده است، به همین دلیل دستور بستن تمام درهای مسجد را صادر کرد. اما به سرعت متوجه شد که هدف، خودِ آیتالله خامنهای بوده است.
ساعتی پر از اضطراب
حجتالاسلام مطلبی و دیگر حاضران، آیتالله خامنهای را روی دست بلند کردند و بدون تعلل به خودرویی در بیرون از مسجد رساندند. فاطمه ریاحی در آن لحظات تأثرانگیز میگوید: «من در آن حین عبای آقا را بوسیدم و گریه کردم و بعد پیکر غرق به خون آقا را به بیمارستان بهارلو بردند.»
پیکر مجروح آیتالله خامنهای ابتدا به بیمارستان بهارلو و سپس به بیمارستان شهید رجایی (راهآهن) منتقل شد. اما آنچه در این میان رخ داد، نشاندهندۀ شرایط ویژه آن روزها و شور و احساسات مردمی بود که هنوز طعم تلخ ترور را نچشیده بودند.
منصوره خجسته باقرزاده، همسر آیتالله خامنهای که در همه سالهای جهاد در کنار او بوده است، روایت تأثیرگذاری از آن روز دارد. او میگوید: «آن روز که شنبه بود، ایشان به مسجد ابوذر رفته بودند. ما برای ناهار منتظرشان بودیم و دیر کرده بودند. کمکم من نگران میشدم، ساعت از دو گذشته بود و چون برق منزل قطع بود، ما رادیو نداشتیم و من اخبار را نشنیده بودم و از هیچ جا خبر نداشتم. ترور ایشان در خلاصه اخبار گفته شده بود، ظاهراً همه غیر از من از حادثه خبر داشتند.»
در این میان، تلفنی از طرف یکی از دوستانشان باعث شد تا همسر ایشان از ماجرا مطلع شود: «آیا جریان ترور آقای خامنهای صحت دارد؟» من بدون این که اظهار بیاطلاعی کنم گفتم شما چه خبری دارید؟ گوشی را گذاشتم و پابرهنه و سراسیمه به طرف در منزل دویدم. متوجه ناراحتی چند نفر از پاسدارها که در منزل بودند شدم. اما پاسدارها به ملاحظۀ من، میگفتند معلوم نیست خبر راست باشد.»
او در ادامه روایت خود از همسایههای مهربانی میگوید که پیش از اطلاع وی، ماشین خود را حاضر کرده بودند تا در وقت حساس، معطلی پیش نیاید. همراه با برادرش که خوشبختانه در تهران بود، به بیمارستان راهآهن رفتند. در آنجا با جمعیت انبوهی مواجه شد که فریاد میزدند: «مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق»
ازدحام جمعیت به حدی بود که حتی انتقال آیتالله خامنهای به بیمارستان قلب با هلیکوپتر ممکن نبود. پزشکان برای متفرق کردن جمعیت، ترفندی به کار بردند؛ برانکاردی آوردند و شخصی روی آن خوابید و رویش را ملافه کشیدند و او را سوار بر هلیکوپتر کردند تا مردم تصور کنند آیتالله خامنهای منتقل شده است.
روایت اول شخص از ترور
رهبر شهید انقلاب اسلامی، روایت آستانگی شهادت خود در آن روز را چنین بیان کردهاند: «وقتی که در مسجدی که من بودم بمب منفجر شد، از وقتی که بار اول بر زمین افتادم - که البته نفهمیدم چطور شد که افتادم - تا وقتی که به کلی بیهوش شدم، سه مرتبه، برای لحظاتی به هوش آمدم و هر دفعه هم یک احساسی داشتم. آن حالات، هیچوقت از یادم نمیرود. حالا یکی را عرض میکنم: در یکی از حالات، احساس کردم که دارم میروم؛ یعنی احساس کردم که مرگ در مقابل من است. کاملاً در آن مرز عالم برزخ، خودم را دیدم و احساس کردم که در آن حال، انسان هیچ دستاویزی به جز خدا ندارد؛ هیچ دستاویزی! یعنی هر چه هم عمل پشت سر خودش داشته باشد، باز اگر نتواند تفضّل الهی و رحمت خدا را جلب کند، خاطر جمع به آن عمل نیست. آدم شک میکند: آیا این عمل را با اخلاص بهجا آوردم؟ آیا نیّتم صددرصد، خدایی بود؟ آیا در آن شرک و ریا نبود؟ آیا ملاحظۀ این و آن نبود؟ بههرحال، ماها مرکز عیوبیم. متأسّفانه، همهی شائبهها در ما هست. آنجا انسان احساس میکند که مثل پرِ کاهی بین زمین و آسمان است. از همه چیز منقطع میشود. من این حالت انقطاع را در آن وقت احساس کردم و پیش خدای متعال، تضرّع نمودم و گفتم: "پروردگارا! میبینی که من چقدر دستم خالی است و چیزی ندارم و محتاجم! اگر تفضّلی بکنی، کردهای و إلا ما رفتهایم." منظورم مردن نبود؛ رفتن از وادی سعادت بود. بعد، بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم...» (بیانات در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۲)
جراحی و دورۀ نقاهت
خونریزی بسیار شدید بود و پزشکان تلاش زیادی کردند تا آن را کنترل کنند. ترکشهای بمب به ریه ایشان آسیب رسانده بود و عمل جراحی پیچیدهای لازم بود. همسر ایشان میگوید: «ترکشهای بمبی را که از ریهشان بیرون آورده بودند، به من دادند. چند روزی در آیسییو بودند و پس از آن، ایشان را به بخش دیگری انتقال دادند. در چند روز اول حال ایشان نامطلوب و نگرانکننده بود. با این که در یکی از فواصلی که حالشان اندکی بهتر بود مصاحبه هم کردند، اما بارها وضع ایشان نگرانکننده شد تا این که بحمدالله بعد از گذشت سه هفته، خطر کمی مرتفع گشت.»
امام مرتب پیغام میدادند و از اطرافیان میپرسیدند که: «آقاسیدعلی چطورند؟» پیامشان هم ساعت دو بعد از ظهر 7 تیر پخش شد. دکتر میلانینیا رادیو را گذاشت بیخ گوش آقا. آن موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازهای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند.
پیام تاریخی
چهار روز بعد از حادثه که آیتالله خامنهای از وضعیت بحرانی ساعات نخست حضور در بیمارستان خلاص شده بودند و پس از انجام عمل جراحی وضعیت ایشان تثبیت شده بود، ایشان در مصاحبهای با یک گروه تلویزیونی وضعیت خودشان در چنین تشریح کردند: «بعد از چهار روز که از این حادثه بر من میگذرد به فضل الهی و به کمک و تلاش بیدریغ کارکنان عزیز این بیمارستان، خودم را در وضع بسیار مناسب و خوبی میبینم. هر وقت به یاد این میافتم که این حادثه موجب شده امام عظیمالشأن ما اظهار لطف کنند و در پیامشان اظهار دلسوزی بکنند و ملت بزرگ و قهرمان ما دست به دعا بردارند و دعا کنند، در خودم احساس شرمندگی میکنم. در راه انجام وظیفه، اینگونه حوادث حوادثی نیست که این همه لطف و محبت و بزرگواری را چه از سوی امام، چه از سوی امت و همچنین از سوی کارکنان و کارمندان این واحدهای پزشکی که واقعاً شب و روزشان را در این کار گذاشتهاند، این همه اظهار شد. [...] من بدین وسیله از همین جا عرض سلام و ارادت بیپایان خودم را خدمت امام امت میکنم و به ایشان عرض میکنم که در مقابل حوادثی اینچنین، ما هیچ انتظاری نداریم و توقعی نداریم که کمترین رنجشی به خاطر ایشان بنشیند. ما معتقدیم که سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی.»
تجلی عشق به امام امت
این عشق، یک تعبیر شاعرانه صرف نبود. ایشان در خاطرۀ دیگری گفته بود: «دلم برای امام خیلی تنگ شده بود. یک روز همینطور در اتاق بیمارستان چشمم افتاد دیدم که عکس امام اینجا زده شده. خیلی خوشحال شدم از نگاه به عکس امام. گفتم که تخت را بگذارید جایی که این رو به روی من باشد. تخت من را از این سر اتاق برداشتند آوردند این سر اتاق که من بتوانم عکس امام را نگاه بکنم. هر وقت نگاه میکردم و چشمم به عکس امام میافتاد، قلبم شاد میشد و حالت انبساط ایجاد میشد. دوست داشتیم امام را ما، خیلی دوست داشتیم.»