24 بهمن 1397

سخنرانی دکتر حسن حبیبی در همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی


سخنرانی دکتر حسن حبیبی رییس بنیاد ایران‎شناسی، و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی

سخنرانی دکتر حسن حبیبی در همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی

ضرورت شناخت اولویتها در برنامه‎های تحقیقاتی انقلاب اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین، الحمد لله الذی جعل الحمد مفتاحا لذکره، والحمد لله الذی من علینا بمحمد صلی الله علیه و آله.

من در خصوص این جلسات و بحثهایی که عنوان افتتاحیه دارد، اعتقادم این بوده که در محدوده همان موضوعات جلسات سخن بگویم و تاکنون از پرداختن به کلیات و یا مطالب عمومی، تا آنجایی که می‎توانستم، خودداری کرده‎ام. شأن مجالس را بیشتر از این می‎دانستم که در کلیات بگذرد، بلکه باید در حدود همان بحثهایی که مطرح هست، اگر نکته‎ای به نظر می‎رسد گفته شود که بعد هم بتوان آن را نقد کرد. اما باز به دلیل گرفتاریهای مختلف، و عدم اطلاع دقیق از موضوعات خیلی وارد جزئیات بحث نمی‎شوم. یکی دو نکته اساسی هست که به نظر می‎رسد توجه به آنها، برای همه عزیزان، محققان و دانشمندانی که در زمینه مسائل علوم انسانی بحث، مطالعه و بررسی می‎کنند، ضرورت دارد.

در مجموعه مباحثاتی که ما در جلسات شورای پژوهشهای علمی کشور داشتیم، دو نکته مورد توجه قرار گرفت، و تصمیم‎گیری شد. یکی اینکه اولویتهای تحقیق را در زمینه‎های مختلف علمی در کشور تا حدی که جزو وظایف شورای پژوهشهای علمی است، معین کنیم. اینها عنوان پیشنهاد داشت و مراکز تحقیق لزوماً موظف به این کار نیستند. استدلال‎مان هم این بود که، نه هیچ کشوری، و نه کشور ما، با آن همه گرفتاری که در گذشته داشت و هنوز هم دارد، نه در زمینه مسائل اجرایی و ساخت و ساز امور زیربنایی و نه در مسائل علمی و تحقیقی، نمی‎تواند به همه اهداف و وظایف متعددی که برای خود تعریف می‎کند، برسد. بنابراین، هر کشوری می‎آید وضعیت خودش را می‎سنجد و با توجه به استعدادها و امکاناتی که در اختیار دارد، برخی از مسائل را در اولویت قرار می‎دهد.

از سوی دیگر، شما می‎بینید در میان کشورهایی که با حساب و کتاب، و با برنامه کار می‎کنند، شهرت دارد که فلان کشور در فلان زمینه پیشرو است، یا حتی فلان دانشکده در فلان رشته‎ها قوی است و فلان موسسه تحقیقاتی در مقایسه با بقیه موسساتی که برای خودشان همان وظیفه تعریف‎شده را دارند، قوی‎تر هست. علتش این است که به یک سری اهداف و مسائل مشخص و معینی می‎رسند و در جهت تحقق‎بخشیدن به همان اهداف برنامه‎ریزی و تلاش می‎کنند.

کشوری نظیر ما، صرف‎نظر از اینکه نیروی انسانی مطالعاتی‎اش محدود است، امکانات محدودی هم در اختیار دارد و نمی‎تواند میلیاردها تومان در سال به برنامه‎های تحقیقاتی پراکنده‎‎اش اختصاص دهد. بنابراین، بهتر است که کار تحقیقاتی را اولویت‎بندی کند.

نوعی از این اولویت‎بندی و برنامه‎ریزی در سنت مطالعاتی گذشته ما هم ریشه دارد. در گذشته، در آن درسهای حوزوی و آخوندی، همیشه در ابتدای بحثها و در ابتدای آن سنخ کتابها، یک بحثی بود با عنوان مقدمه، به نام رؤوس ثمانیه، و هشت موضوع بود که برخی از آنها که بیشتر به آن توجه می‎شد (و من هم به آنها اشاره می‎کنم و رد می‎شوم)، ابتدا گفته می‎شد. یکی از آنها تعریف علم بود. یعنی آن علمی که می‎خواهد مورد بحث قرار بگیرد و بعد معرفی موضوع آن علم بود. در موضوع علم گفته می‎شد مطلبی که در این علم مورد بحث و بررسی قرار می‎گیرد از مبادی علم بعدی است، یعنی هنگام فراگیری علم بعدی با آن سر و کار داریم. فرض کنید موضوع بحث علمی منطق بود. گفته می‎شد منطق از مبادی علم بعدی است که مثلا"علم اصول باشد یا، فلسفه. یعنی یادآوری می‎شد که منطق از مبادی علم فلسفه است. بنابراین، اگر در جلسه‎ای در حوزه درس فلسفه یا کلام گفته می‎شد که این دو مطلب با همدیگر متضادند، یا متعارضند، یا جدلی‎الطرفین‎اند و در این میان، کسی از استاد می‎پرسید که آقا جدلی‎الطرفین یعنی چه؟ می‎گفت جوان برو، یا آقا برو مبنایت را محکم کن، و بعد بیا اینجا. یعنی در آن جلسه استاد را سرکار نمی‎گذاشتند که بپرسند آقا جدلی‎الطرفین یعنی چه؟ و استاد یک ساعت راجع به جدلی الطرفین بگوید و آخر کار هم طرف بگوید: آقا نفهمیدم، و در نتیجه، ناچار شوند جلسه دیگری هم بگذارند که باز، هم تعارض و هم تناقض و تضاد را بگوید، یعنی دو سه جلسه صرف یک بحث پایه‎ای شود. در کلاسهای جدید دانشگاههای ما  اینگونه سرکار گذاشتن استادها خیلی زیاد اتفاق می‎افتد و آخر سال که قرار است مثلا" 400 صفحه درس داده شود با 100 صفحه تمام می‎شود. علتش این است که ما موضوع، و مبدا یا مبادی را با همدیگر قاطی می‎کنیم. اگر مبادی محکم بشود، یعنی اگر یک مبدایی محکم بشود روی آن می‎شود علم بعدی را گذاشت و همین طور جلو رفت.

اینکه کارهای‎مان سر کلاسها نظم و قرار ندارد یا تحقیق‎مان نظم و قراری ندارد، علتش این است که کارهای‎مان پشت‎بند ندارد، و از ابتدا تکیه‎گاهی ندارد. مجبوریم هر کاری را از اول شروع بکنیم. برای مثال، شما در ابتدای همه‌ تحقیقات، یک فصل عمده‎ای دارید تحت عنوان کتابشناسی و تا به این کتابشناسی می‎خواهید برسید و کاملش کنید، پول تمام شده است و کار در میانه متوقف می‎ماند. نفر بعدی هم، یا در تحقیق بعدی، باز کتابشناسی را از اول باید شروع کند؛ چون  کتابشناسیها هم یک نظم و قراری ندارد، چه برسد به بقیه مسائل. در صورتی که در تحقیقات جدی همواره آن تحقیق قبلی مورد استناد قرار می‎گیرد و آن کارهایی که شده دوباره تکرار نمی‎شود. این کار در علوم تا حدودی در ایران هم انجام شده، و همچنان دنبال می‎شود. در دنیا هم همین‎طور است. یعنی، در یک آزمایشگاهی پنج نفری که با هم کار می‎کنند پنج قسمت یک موضوعی را بررسی می‎کنند و بعد این مبنا می‎شود برای کار بعدی. والا نمی‎شود کار را به سامان رساند. شما توجه کنید،‌ همین روزها گفتند می‎خواهند ماهواره‎ای را به فضا پرتاب ‎کنند که ده سال دیگر، هشت میلیارد و ... کیلومتر می‎رود. این باید مبنای قبلی داشته باشد و بر اساس کارهای مطالعاتی قبلی برنامه‎ریزی شده باشد. ما در علوم تا حدودی به این نتایج رسیدیم. یعنی اولویتهایی تعیین شده و کارها تا حدودی باید در چارچوب همان اولویتها دنبال شود.

متاسفانه در علوم اجتماعی و انسانی وضعیت بدینگونه نیست. به دلیل اینکه هر کسی خودش را در زمینه این علوم صاحبنظر می‎داند؛ و بیشتر هم، سخنرانی مبنای کار است و اگر مطالب به خوبی گفته شود، همه خوششان می‎آید؛ همه فکر می‎کنند در این علوم کارشناس و محقق هستند، از اینرو به دستاوردهای مطالعاتی دیگران توجه چندانی ندارند. خود صاحبنظران در علوم اجتماعی هم، به دلیل اینکه دارای افقهای متفاوت و مختلفی هستند، نمی‎توانند کارهایشان را با همدیگر هماهنگ بکنند. این است که ما در علوم انسانی تقریبا به یک اولویتهای مشخصی در گذشته نرسیدیم.

ما به بسیاری از دانشمندان و ادبایمان که در قدیم بودند حکیم می‎گوییم. حکیم هم یک تعبیر ارسطویی است، که به کسی اطلاق می‎شد که جامع جمیع علوم زمان خودش بوده است. خاقانی، حکیم خاقانی هست، به دلیل این که در دیوانش، هم نجوم دارید در حد بالا، هم طب دارید، هم تاریخ ادیان دارید، هم صنایع ادبی دارید، و هم معماری و مهندسی دارید. در دانشکده‎های ما و از میان دانشجویان ما کسی می‎آید و برای رساله دکترایش، موضوع نجوم را در دیوان خاقانی انتخاب می‎کند، نفر دوم به جای اینکه بیاید فرض کنید معماری را باز در همین دیوان خاقانی انتخاب کند، می‎رود معماری را در آثار نظامی انتخاب می‎کند و همین طور ... . ما الان یک مقدار زیادی از این رساله‎های دکترا را بررسی کردیم، اگر بر اساس این رساله‎ها داوری کنیم، تا این زمان نه خاقانی را درست می‎شناسیم، نه نظامی را درست می‎شناسیم، نه فردوسی را، نه سعدی را، نه حافظ را، و نه بقیه را. علتش این است که متفرق کار کرده‎اند. اگر دانشجویان قبول می‎کردند و استادان هم بنای کارشان بر این بود که هماهنگ حرکت کنند، آن‎وقت پنج استادی که در مورد خاقانی کار می‎کنند می‎گفتند ما پنج رساله دکترا داریم در مورد خاقانی، بهتر است یک دور به مطالعه کامل خاقانی بپردازیم. بیست سال بعد هم مجددا خاقانی مطالعه شود، چون در طول این بیست سال اطلاعات جدیدی به دست آمده، چه بسا اطلاعات جدید بتواند مبانی تحقیقات قبلی را محکم کند. کاری که دیگران می‎کنند و به همین ترتیب است که علم جلو می‎رود، و تولید علم به این ترتیب عملی هست.

به هر حال، ما در علوم انسانی هم بایستی این اولویتها را تعیین بکنیم و بعد بخشهای مطالعاتی ما آن اولویتهایی را مقدم بدارند و برای آنها اعتبار فراهم کنند که واقعا، نظام تحقیقاتی کشور به عنوان طرح ملی می‎شناسد. در این صورت، ما می‎توانیم ظرف یک دوره پنج ساله، یا ده ساله، کارها را تا حدی جلو ببریم. این پیشنهادی است که من مدتهاست مطرح می‎کنم. خود من در این زمینه با همکاران‎مان در حال مطالعه و بررسی هستیم تا ببینیم در زمینه‎های مختلف علوم انسانی که حقوق هست، علوم سیاسی هست، ادبیات هست، تاریخ هست، جغرافیا هست، بالاخره چه برنامه‎هایی را می‎توانیم پیشنهاد کنیم؟!

یکی از شاخه‎های مهم علوم انسانی تاریخ است که به لحاظ دامنه کار و میدان تحقیقش، پهنه وسیعی دارد. صرف‎نظر از اینکه در تاریخ، یا فن تاریخ یا علم تاریخ، علوم دیگر با عنوان علوم کمکی، بایستی در خدمت تاریخ قرار بگیرند؛ اصولا"، کارش بین رشته‎ای‎تر از بسیاری از شاخه‎های دیگر علوم انسانی است. یعنی مثلا"، در تاریخ هم بحثهای جامعه‎شناسی به طور جدی، و نه به عنوان یک موضوع فرعی، بلکه به عنوان موضوع اصلی مطرح می‎شود؛ روانشناسی، روانشناسی اجتماعی، همین‎طور باستانشناسی، همین طور سیاست و مدیریت هم مطرح می‎شود. یعنی اگر قرار باشد تاریخ را به طور کامل در یک قسمت معینی مطالعه کنیم باید به همه جوانب و اطراف برسیم تا بتوانیم ابعاد آن موضوع تاریخی را روشن کنیم و به نتیجه برسانیم.

سندشناسی جزو کارهای اصلی تاریخ است و همین‎طور، اگر دوران قبل از تاریخ مدنظر باشد، مطالعات اسطوره‎ای و نظایر اینها هم مطرح می‎شوند و به صورت اصلی در کنار آن موضوع تاریخی قرار می‎گیرند. در نتیجه تاریخ یکی از علومی است که باید به طور بین رشته‎ای (که یک روش جدید تحقیقاتی است) مطالعه شود و اگر بین رشته‎ای مطالعه شود، طبیعی است که نتایج بهتری از آن می‎گیریم. بنابراین، در اولویتها بایستی به این نکته هم توجه شود که ما با کدام علم سر و کار داریم و این علم چه وسایل و ابزار دیگر مطالعاتی را اقتضا می‎کند.

از سوی دیگر، وسعت دامنه مطالعات تاریخی، هم یک حسن محسوب می‎شود و هم یک مشکل. اگر نخواهیم مبدا مطالعاتی را به قبل از دوره‎های مکتوب، (دوره پیش از تاریخ) برگردانیم؛ از دوران تاریخی هم که شروع کنیم برای ایران حداقل سه هزار سال پیشینه تاریخی مسلم است. سه هزار سالی که قسمت عمده‎اش هم مکتوب است. کتیبه‎های‎مان هم در دسترس است. ولی یک مقداری که جلوتر برویم به اسناد و مدارک دیگری برخورد می‎کنیم که جنبه باستانشناختی دارد. این سه هزار سال را ما نمی‎توانیم در دو یا سه موضوع خلاصه کنیم و بگوییم سه تا اولویت است. بنابراین، یک دوره‎بندی هم باید کرد و در چارچوب آن برای هر دوره سهمی قایل شد. تاریخ معاصر هم با توجه به تنوع مباحث و گستردگی دامنه مطالعاتی‎اش به دوره‎بندی نیاز دارد و علاوه بر آن باید توجه داشته باشیم که به این مباحث بین‎رشته‎ای توجه کنیم.

نکته دیگری که در گذشته به اشتباه به آن پرداخته می‎شد و مشکلاتی هم ایجاد می‎کرد، این است که، بعضی از صاحبنظران و محققان در علوم انسانی، روانشناسی، جامعه‎شناسی، تاریخ، و ... تمایل داشتند عاملی را عامل غالب و مسلط، یا تنها عامل موثر بر یک فرایند معرفی کنند. یکی از تصورات غلط همین است که به خصوص، در صد سال گذشته، یعنی قرن نوزدهم، و قسمت عمده‎ای از قرن بیستم، می‎پنداشتند این عامل مسلط، آنهم در مطالعات اجتماعی می‎تواند حلال همه مسائل باشد. در پذیرش این روش تحلیل، تا حدی هم محققان، چوب مارکسیسم را می‎خوردند. چون مارکس اصرار داشت که در تحلیلهای اجتماعی‎اش یک عامل مسلطی داشته باشد و آن عامل مسلط اقتصاد بود. همین بلا سر فروید آمد که یک عامل مسلطی را به عنوان ارزشهای ناخودآگاه مطرح کرد. ناخودآگاه قطعا" در روانشناسی جایی برای خودش دارد؛ همان طور که اقتصاد در مسائل اجتماعی جایی برای خودش دارد؛ همان طور که سیاست جایی برای خودش دارد. ولی هر کدام از اینها، اگر عامل مسلط تلقی شوند، قطعا" در تحلیلهای خودمان به بیراهه رفته‎ایم.

در تاریخ هم همین طور است. اگر بگوییم یک تحول تاریخی و یا اجتماعی ـ تاریخی، تنها یک عامل داشته، عملا" عوامل دیگر را در نظر نگرفته‎ایم، یا کمتر در نظر گرفته‎ایم و این عامل مسلط تحلیلهای ما را به بیراهه می‎کشاند. بنابراین، در مطالعات تاریخی و تاریخی ـ اجتماعی، یا تاریخی ـ سیاسی، از قبیل همین مطالعه‎ای که موضوع بحث جلسه حاضر است؛ اگر ما فقط یک عامل را به عنوان عامل مسلط در نظر بگیریم، قطعا" در تحلیل با مشکل روبرو می‎شویم.

نکته دیگری که اهمیت دارد، این است که هر دوره زمانی دارای اوضاع و احوال مشخصی است و مجموعه عوامل به صورت خاصی با همدیگر ترکیب می‎شوند و آن اوضاع و احوال را در آن دوره به وجود می‎آورند. مشابه‎سازی یک دوره 400 ساله گذشته، با دوره مثلا" 200 ساله یا 100 ساله یا امروز ایران یا هر کجای دنیا، ما را با مشکل روبرو می‎کند. ممکن است اوضاع و احوالی که با اندازه‎ها و حجمهای مختلف در به وجود آمدن یک‎ وضعیت خاص مؤثر بودند، در زمان حاضر هم مؤثر باشند، ولی اندازه‎ و حجمشان متفاوت باشد و قطعا" تاثیرات متفاوتی دارند. بنابراین، تحلیل وضعیت امروز غیر از وضعیت گذشته خواهد بود و نتایج متفاوتی خواهد داشت. بنابراین، مشابه‎سازی هم اگر با تحلیل دقیق همراه نباشد این اشکال را به وجود می‎آورد. قطعاً یک مورخ زمان حاضر، اوضاع و احوال زمان خودش را می‎بیند، یک مقداری به زمان گذشته منعکس می‎کند؛ ولی در عین حال، به گونه‎ای باید عمل کند که گویا در زمان گذشته قرار گرفته است. اینجاست که اختلافی بین دو رشته تحقیقی یعنی جامعه‎شناسی و تاریخ آشکار می‎شود که با هم نزدیک هستند و تعامل‎شان هم، خیلی زیاد است. شاید بتوان گفت اصلا تاریخ بدون جامعه‎شناسی و جامعه‎شناسی بدون تاریخ کامل نخواهد بود؛ ولی در عین حال، از لحاظ روش متفاوت هستند. تاریخ دوره‎هایی دارد و فاصله‎هایی بین یک دوره و دوره دیگر وجود دارد. مورخ باید اینها را با روش اتصالی مطالعه کند. یعنی باید آن خلاهایی را که وجود دارد با اطلاعاتی که از جاهای دیگر دریافت می‎کند، پر کند. یعنی ما اگر دوره صفوی یا دوره قبل از صفوی را مورد بررسی قرار دهیم، می‎بینیم که، بلافاصله به دوره صفوی منتقل نمی‎شویم، بلکه تحولاتی اتفاق می‎افتد و دوره صفوی آغاز می‎شود. دوره صفوی که تمام می‎شود ما بلافاصله دوره نادری را نداریم. تحولاتی هست، بعد دوره نادری شروع می‎شود. مورخ باید این فاصله‎ها را پر کند. امور منفصل را باید با روش اتصالی مطالعه کند. در صورتی که جامعه‎شناسی جامعه امروز ما، همه چیزش با همدیگر در هم آمیخته است. یعنی حقوقش، مدیریتش، سیاستش، اقتصادش، همه با همدیگر وصل هستند؛ اما جامعه‎شناس برای اینکه هر کدام از اینها را بشناسد و تحقیقش کامل باشد، باید اینها را به روش انفصالی مطالعه کند. این دو نکته اهمیت دارد. نکته دیگر این که در تاریخ وقتی مورخ از دور نگاه می‎کند، اگر با دقت کار کند، مطلب برایش آشکار و روشن است؛ ولی جامعه زمان حاضر، همه مسائلش با همدیگر در آمیخته است و یک نوع ابهام و آشفتگی وجود دارد. وضع امروز زندگی سیاسی و اجتماعی خودمان را که نگاه کنیم، مطالب به طور قاطع از همدیگر مجزا نیستند. همه ما در نوعی ابهام و تردید به سر می‎بریم و آشفتگیهایی را می‎بینیم و همینهاست که نمی‎گذارد ما گهگاه موضع‎گیریهای صحیح و قاطعی داشته باشیم. وضع حاضر یعنی، وضع جامعه در زمان حاضر، چون همه چیزش با همدیگر درهم است، نوعی ابهام دارد. حتی جامعه‎شناس هم اگر بخواهد این وضع را خوب تشخیص دهد، باید مقداری از آن فاصله بگیرد و این فاصله گرفتن تا حدودی مشکل است. این کار برای مورخ عملی هست؛ ولی برای جامعه‎شناس آن اندازه عملی نیست و اشکالی که پیدا می‎شود این است که به این دو روش باید توجه کرده و از هم جدایش کند.

بنابراین در موضوعهایی هم که در این جلسه مطرح است این بحث اهمیت دارد. من باز برمی‎گردم به آن نکته اول. در همین مجموعه مطالعاتی که ما در مورد زمان حاضر می‎خواهیم انجام بدهیم و یا در مورد رژیمی که فروپاشیده می‎خواهیم تحقیق کنیم، باید ببینیم که کدام قسمت از مطالب در درجه اول اهمیت است و وقتی آن مسائل و مطالب روشن شد، نوبت می‎رسد به این که ببینیم محقق بعدی، دانشجویی که می‎خواهد دنبال این کار را بگیرد، بر اساس این مجموعه اطلاعات چه کار تازه‎ای را می‎تواند انجام بدهد؟ این نیروهای فرهیخته و کارشناسی که ما در طول این سالها پیدا کردیم، آنقدر زیاد نیستند. خوب است که با یک برنامه‎ریزی این کارها را با اولویت دنبال کنیم. به طوری که هر کاری بتواند مبداء یک کار تازه باشد. هنوز، یک جرثومه‎هایی از آن عادات قبلی باقی است که انشاالله بتوانیم با کار مداوم از میان برداریم.

در مورد علل فروپاشی رژیم پهلوی، واقعا" نمی‎شود مسئله ضد دین بودن را به تنهایی، عامل غالب دانست. ضددین بودن خود به خود، نوعی سکولار بودن را به وجود می‎آورد. سکولار بودن، تا حدود زیادی هر جامعه‎ یا مدیریتی را که به این وضع دچار می‎شود، به سمتی سوق می‎دهد که تکیه‎گاهی را در جایی دیگر پیدا کند. در یک جامعه دینی وقتی که یک نظام یا یک طرز تلقی سکولار پیدا می‎شود، این طرز تلقی سکولار نمی‎تواند در فضا معلق باشد؛ بلکه بایستی یک تکیه‎گاهی پیدا کند و همین جاست که یک نوع وابستگی پیدا می‎شود. به محض اینکه وابستگی پیدا شد، استقلال جامعه ابتدا به خطر می‎افتد، و بعد از مدتی هم از بین می‎رود. یک چنین نکاتی در میان است که ظاهر هر کدام روشن است؛ ولی بایستی ارتباط‎شان را با همدیگر برقرار کرد، تا ما بتوانیم به این نکته هم بپردازیم که علت این فروپاشی یا علت این سقوط یک عامل نیست بلکه عوامل متعدد است و هر کدام از این عوامل چه تعاملی را با مجموعه عوامل دیگر دارد.

اگر اجازه بفرمائید من همینجا مطلبم را ختم کنم. فکر می‎کنم اگر برای همین موضوعی که فعلا" در دستور کار این موسسه قرار گرفته، اولویتهایی تعیین نماییم و بعد معلوم کنیم کدام سنخ از مسائل را باید مقدم بر مسائل دیگر قرار بدهیم و به صورت چند موضوع تحقیقی در بیاوریم؟ قطعا" یک کمک مهمی خواهد بود به مطالعات تاریخی ما و چون امکانات امروزی ما تا حدودی زیاد هست، شاید مقداری هم زمینه را برای کارها و مطالعات تاریخی دیگر فراهم سازد.

نکته دیگر این است که در مطالعات تاریخی، گردآوری اسناد و مدارک و کنار هم قرار دادن آنها را با تحلیل و نتیجه‎گیری نباید یکی بگیریم. قطعا" این مدارک و اسناد باید گردآوری شود، ولی کنار هم قراردادن این مدارک و اسناد بدون توجه به مجموعه آن عواملی که باید در هر زمینه‎ای مورد توجه قرار داد، شاید آن طور که باید معنادارشان نکند. به همین دلیل مورخی که از دور به مسئله نگاه می‎کند، با دقت بر تمام اطراف و جوانب آن ممکن است بتواند دقیق‎تر و عمیق‎تر از شاهدان مستقیم آن جریان مسئله را بررسی کند. برای اینکه شاهد فقط، شاهد آن امر خاص هست و آن امر خاص را نقل می‎کند، ولی مورخ یا تحلیلگر امری را که شاهد، ناظرش بوده یا حتی عامل و کنشگر در آن بوده، با چند امر دیگری که دیگران شاهدش بوده‎اند، یا کنشگر آن بوده‎اند، مرتبط می‎کند و در این ارتباط است که نکته‎های تازه به دست می‎آید. این هم باز اهمیت کار را نشان می‎دهد. پس ما اول باید مدارک و اسناد را با دقت گردآوری کنیم؛ ولی این مدارک و اسنادی که گردآوری می‎شود؛ باید با روشی جدی و تحلیلی در کنار هم قرار بگیرد.

از تصدیعی که دادم عذر می‎خواهم، انشاء الله که خیلی خسته‎تان نکرده باشم و خیلی هم بی‎ربط صحبت نکرده باشم. والسلام علیکم و رحمه‎ الله و برکاته.


کتاب سقوط جلد اول موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی