08 شهریور 1405
مروری بر بزرگترین عملیات مسعود کشمیری
ساعت ۳ بعد از ظهر روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۶۰، جلسه شورای امنیت کشور، همچون روال همه یکشنبهها در سالن شماره ۱۰۵ ساختمان نخستوزیری تشکیل شد. طبق روال رئیس جلسه نخستوزیر بود، اما به پیشنهاد مسعود کشمیری، محمد علی رجایی هم به جلسه دعوت شد، اگرچه او به تازگی رئیسجمهور شده بود، اما بهانه کشمیری تحویل کارها به محمدجواد باهنر، نخستوزیر جدید تحویل دهد. پس از ارائه گزارش توسط سرهنگ وحید دستجردی، رئیس شهربانی، ناگهان انفجار مهیبی رخ داد. اتفاقی که سبب شهادت همزمان رئیسجمهور و نخست وزیر در کمتر از یکماه پس از تنفیذ رجایی شد. مسعود کشمیری که بود و چگونه به چنین جایگاهی رسیده بود که بتواند قتلگاه دو مسئول اصلی اجرایی کشور را اینگونه بچیند؟
از سالن رقص تا نماد انقلابیگری
مسعود کشمیری، فرزند سعید، متولد ۱۳۲۹ در کرمانشاه، دارای مدرک کارشناسی علوم اداری و مدیریت بازرگانی از دانشگاه تهران بود. پدرش سعید، کارمند شرکت نفت بود و به علت موقعیت شغلی، با انگلیسیها نشست و برخاست داشت. مادرش فروغ گورانی نیز همچون پدرش، فرهنگ غربی داشت. مسعود کشمیری سال 1347 از دبیرستان فارغ التحصیل و در رشت دانشجو شد، اما سال بعد در دانشگاه تهران قبول شد و به دانشکده علوم بازرگانی و اداری رفت.
همکلاسیهای دانشگاه او از شرکتش در کلاس رقص و تئاتر و تعامل با حزب رستاخیز خاطره دارند، اما پس از مدتی شاهد بودهاند با انجمن کتاب ارتباط گرفته و به حسینیه ارشاد میرود. این تحول، حاصل هم خانه بودن با محمود طریق الاسلام از عناصر فعال سازمان مجاهدین خلق بود که او را به عضویت سازمان جذب کرد.
او پس از سربازی در نیروی دریایی، در دو شرکت استخدام میشود، «رایدر هند انگلیس» که متعلق به فردی انگلیسی به نام مستر نیشام بود و به سمت مدیر عامل شرکت منصوب شد و دیگری شرکت سایبرناتیک که در آنجا با برخی دیگر از اعضای سازمان از جمله رضیه شیرازی و قدسی خرازیان مرتبط میشود.
مسعود کشمیری ابتدای پیروزی انقلاب در ستاد جنبش ملی مجاهدین خیابان ولی عصر با اسم مستعار حنیف و مجیب مشغول فعالیت میشود و مأموریتهای نفوذ او آغاز میشود. تا جایی که به سپاه پاسداران معرفی شده و در کنار شهیدان کلاهدوز و نامجو و نیز دکتر ابراهیم یزدی جهت تدوین آیین نامههای سپاه پاسداران فعالیت میکند. تحقیقات بعدی نشان داد او به خوبی آموخته بود چگونه گعدههای تفریحی و سازمانی خود را از انظار دور نگه دارد و خود را تا قدری موجه جلوه دهد که «نماد انقلابیگری» تلقی شود. یکی از همکارانش در نخستوزیری به عنوان میگوید «وضو که میگرفت، [به جهت رعایت مستحبات] دست و صورتش را با حوله خشک نمیکرد و خود را ظاهرالصلاح نشان میداد.»
عملکرد مخفی سازمانی
کشمیری پیش از پیروزی انقلاب، بجز دوستان دانشگاهی از طریقهای دیگری هم به سازمان متصل شده بود، از جمله پسر دایی خود، ابوالفضل دلنواز که برادر همسرش نیز بود. شبکه اتصالهای او موجب شد در شرایط تلاش سازمان برای بازیابی خود در روزهای پس از انقلاب، او نقش فعالی داشته باشد. از جمله منزل او در مهرشهر کرج، یکی از بزرگترین انبارهای سلاح و مهمات منافقین بود در روزهایی بود که سازمان، ژست «فاز سیاسی» گرفته بود. پس از انتقال او به آریاشهر، با مشارکت همسرش مینو دلنواز، منزل مسکونی کشمیری در آریاشهر محل استقرار اعضای مرکزیت بخش اطلاعات منافقین شد و افرادی همچون جعفر تهرانی و همسرش مریم نظام الملکی، محمد معصومی، رضا راتبی، ابوالفضل دلنواز و نشستهای تشکیلاتی را در این منزل انجام میدادند. دیدهبانی منظم از منزل فوقالذکر در زمانی که حرکات منافقین علنی بود و صرفاً از منازل تیمی مرکزیت و افراد بسیار مهم سازمان دیدهبانی میشد، بیانگر نقش او در این مقطع است.
او در این مقطع، اثرات عمیق، متعدد ولی مخفی داشت؛ به عنوان نمونه میتوان به اجرای تصمیمات سازمان منافقین در ستاد خنثیسازی کودتای نقاب، از جمله فراریدادن سرهنگ بنیعامری مسئول عملیات نظامی کودتا و نیز نوشتن کیفرخواست برای خلبانان انقلابی اشاره کرد. نمونه دیگر بیاهمیت جلوهدادن اغتشاشات خیابانی و جلوگیری از برخورد مؤثر نظام جمهوری اسلامی با شورشگران تظاهرات ۲۵ خرداد جبهه ملی و خنثیسازی طرح دستگیری سران این جریان بود. اما کشمیری هویت تشکیلاتی خود را پنهان کرده بود و تعداد کسانی که از عضویت او در سازمان مطلع بودند، زیاد نبود.
گام اول نفوذ
یکی از نخستین گامهای نفوذ کشمیری به نهادهای دولتی، از حکمی بود که مسئول دفتر مهندس بازرگان، نخست وزیر وقت به او داد تا اجازه دسترسی به پروندههای نیروهای هوایی را داشته باشد. طبق این حکم در تاریخ ۹ تیر ۱۳۵۸، کشمیری به اسناد طبقهبندی شده تا رده «به کلی سری» در نیروی هوایی دسترسی داشت، اسنادی که گاه در اختیار فرمانده نیروی هوایی هم قرار نگرفته بود. او از این طریق موفق شد برخی پروندههای مربوط به آمریکا، خاصه مشارکت در کشتار 17 شهریور، طرح جوش، ibex و ... را دریافت و از بایگانی خارج کند. اگرچه در مسیر رسیدگی سالهای بعد، رسیدهای او برای دریافت پروندهها وجود داشت، اما معلوم نبود مفاد آن چه بوده است.
او سپس به کمیته انقلاب اسلامی مستقر در رکن دوم ارتش جمهوری اسلامی منتقل شد و یکی از اعضای اصلی ستاد خنثیسازی «کودتای نقاب» انتخاب شد و در این جایگاه، به یکی از کلیدیترین اطلاعات امنیتی ارتش دست یافت. او که به عنوان فردی مذهبی و خستگیناپذیر شناخته میشد، با نظمدهی به اطلاعات بازجوییها و مدیریت آنها، اعتماد همه را جلب کرد. در ادامه، به دفتر سیستان و بلوچستان معاونت سیاسی اجتماعی نخستوزیری منتقل شد و این مسیر تا جانشینی جانشینی خسرو تهرانی ادامه یافت که دبیر شورای امنیت کشور بود. در آن مقطع شورای عالی امنیت ملی هنوز شکل نگرفته بود و شورای امنیت کشور عالیترین نهاد امنیتی محسوب میشد. تصمیمات آن برای دادستانی، کمیتهها، سپاه، آموزش و پرورش، جهاد سازندگی، جهاد دانشگاهی، وزارت ارشاد و رادیو و تلویزیون لازمالاجرا بود. کشمیری در این جایگاه چنان مورد اعتماد قرار گرفته بود که مسئولیت پیگیری و هماهنگی عملیات مربوط به شناسایی و بمباران رادیو مجاهد را نیز بر عهده داشت و به نحوی نقش بازی کرد که سقوط هواپیمای مأمور به بمباران رادیو مجاهد، طبیعی جلوه کرد و حتی قصد داشتند او را به جلسه مهمی با حضور امام خمینی ببرند و او در صدد ترور امام بود که با تذکر غیرمترقبه حاج احمدآقا برای بازرسی همه کسانی که به جلسه میآیند، آن توطئه خنثی شد. بعدها یکی از اعضای ستاد خنثیسازی کودتا نقل کرد وقتی به دیدار امام رفته بودیم، ایشان نسبت به اینکه باید نگران نفوذ بین خودتان باشید، تذکر دادند اما برخی آن را به تعبیری عرفانی تفسیر کردند؛ صبح آن روز که کشمیری قصد ترور امام را داشت هم امام خود به احمدآقا تذکر ضرورت دقت بیشتر را داده بودند.
ترور سیام اوت
بمب از قبل آماده و در کیف دستی جاسازی شده بود و جعفر تهرانی با نام مستعار فرهاد کاظمی، که مسئول نیروهای نفوذی سازمان بود، آن را به کشمیری تحویل داده بود. کشمیری با استفاده از مجوز تردد و بدون بازرسی وارد اتاق جلسه شورای امنیت شد. او در جایگاه دبیر جلسه، یعنی کنار صندلی رئیس نشست و بمب را زیر میز در کنار پای شهیدان رجایی و باهنر قرار داد. در میانه جلسه به بهانه بررسی قرار دادن یکی از موضوعات در دستور، به سراغ خسرو تهرانی رفته و دقایقی با او صحبت میکند و پس از آن جلسه را ترک میکند.
عجیب آنکه اساسا کشمیری عضو رسمی جلسه نبود و در صورت شرکت به عنوان مدعو جهت کمک به دبیر جلسه نیز، باید در انتهای ضلع طولی چپ میز مینشست، ولی از جلسه قبل از انفجار، بر صندلی دبیر اصلی جلسه و در کنار رئیس خود را جانمایی کرده بود. حدود ۱۵ دقیقه بعد از خروج او انفجار رخ داد. شدت انفجار به اندازهای بود که ساختمان را لرزاند و آتش و دود در بخشهای مختلف آن پیچید. نوع انفجار به صورت گلدستهای بود؛ به همین جهت برخی حضار در جلسه که در شعاع انفجار قرار نداشتند، آسیب جدی ندیدند.
اقدامات عجیب پس از انفجار
پس از انفجار، محسن سازگارا و بهزاد باستانی به روابط عمومی نخستوزیری رفتند و مدعی شدند که کشمیری کاملاً سوخته و چیزی از او باقی نمانده است. در صبح روز تشییع جنازه شهدا، روابط عمومی نخستوزیری در اعلامیهای رسمی شهادت کشمیری را اعلام کنند. برخی دیگر از اعضای نخستوزیری هم بخشی از خاکسترهای محل انفجار را جمع کرده و به عنوان جنازه کشمیری، به همراه اجساد شهید رجائی و شهید باهنر به بهشت زهرا منتقل کردند. اسم کشمیری به عنوان شهید سوم از تریبون مراسم در جلوی مجلس پخش شد. جنازه ساختگی بدون نظریه پزشک قانونی و بدون اخذ جواز دفن، به طور غیرقانونی در کنار قبر شهید رجائی دفن شد. در حالی که کلیه تشریفات برای دفن جنازههای رئیسجمهور و نخستوزیر انجام شد.
همزمان از سوی نهادهای امنیتی تحقیقات درباره سوابق و ارتباطات او آغاز شد. در بازرسی از منزل او در مهرشهر کرج، مقادیر زیادی سلاح، مهمات و اسناد طبقهبندیشده کشف شد. تحقیقات اولیه به سرعت به یک شبکه گسترده از همکاران و حامیان کشمیری در سطوح بالای امنیتی و اجرایی کشور منجر شد و ارتباطات گسترده و خانوادگی او با سازمان منافقین نیز آشکار گشت.
موضع دوگانه سازمان
مسعود رجوی، یک ماه قبل از این عملیات در کنار بنیصدر و به کمک محسن کلاهی (برادر عامل انفجار حزب جمهوری اسلامی و نفوذی سازمان در همافران) با ربایش هواپیمای بوئینگ 707، وارد پاریس شده بود و حمایتهای مختلفی از دولت فرانسه دریافت کرده بود. اعلام رسمی چنین عملیات تروریستی، ممکن بود موجب واکنشهایی در اروپا شود که مطلوب سازمان نبود. از این رو، سازمان به صورت رسمی این عملیات را اعلام نکرد. اما با ادبیاتهای مختلف نشان داد که خود مسئول آن بوده است. از جمله متنی توسط مسعود کشمیری در رادیو مجاهد خوانده میشود که فعالیتهای او در معرفی میشود که انفجار نخست وزیری را هم شامل میشد. پس از سقوط صدام فیلمی از دیدار مسعود رجوی با ژنرال حبوش، مسئول استخبارات عراق به دست آمد که رجوی در این دیدار میگوید کاخ سفید میدانست چه کسی مسئولیت انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و دفتر نخستوزیری در ۸ شهریور ۱۳۶۰ است و رسما نقش سازمان و منفعت آمریکا در این دو انفجار را تأیید کرد.
شبکهای که باقی ماند
بر اساس گزارش ۵۰ صفحهای شهید سیداسدالله لاجوردی، دادستان وقت انقلاب مرکز، که در دیماه ۱۳۶۳ ماجراهای این انفجار پیچیدگی مضاعفی داشته است. از چگونگی نفوذ و دادن دسترسیها و حتی سپردن مسئولیت برخورد با سازمان منافقین تا چگونگی «شهیدسازی»، انتقال اسناد از منزل کشمیری به کمیته اداره دوم و از همه عجیبتر، عدم اعلام مشخصات او به ژاندارمری و مرزبانی برای پیشگیری از فرار او! طبق مستندات این گزارش این حادثه، نتیجه سالها نفوذ سازمانیافته در دل امنیت کشور بود. پس از انفجار، همان شبکه با جسدسازی و صدور بیانیه «شهادت کشمیری» و دخل و تصرف در اسناد، تلاش کرد تا آثار جنایت را بپوشاند. این گزارش در آخرین روزهای مسئولیت شهید لاجوردی و توطئه عزل او تنظیم شده است و سلسله وقایعی را روایت میکند که نشان از غیرمنفرد بودن نفوذ او و باقی ماندن بخشهایی از همکارانش در ساختار داشت. عزل لاجوردی چند روز پس از آن رخ داد و هاشمی رفسنجانی در روزنوشتهایش درباره آن نوشته است: «احمد آقا آمد [...] گفتند امام از عزل آقای [اسدالله] لاجوردی [دادستان انقلاب تهران] بی اطلاع بوده و راضی نیستند.»
ماجرای پیچ و خم این پرونده و چرایی حکم امام به مسکوت ماندن آن پرونده در شرایط افزایش مناقشات جناحی در کشور و نیز برنامهریزی برای عملیاتی بزرگ و سرنوشتساز نیازمند مروری جداگانه است، اما نافی نگرانیها از آن شبکه نفوذ نیست. شبکه نفوذی که میتوان انتظار داشت با کادرسازی و پیچیدهتر کردن عملکرد خود، همچنان در راستای تأمین منافع آمریکا عمل کند، در سطوحی که شاید دیگر نسل اول نفوذ هم مستقیم درگیر آن نباشد.